نیرنگستان


					صادق هدایت





۱۳۴۲











صادق هدایت



نیرنگستان



چاپ سوم – ۱۳۴۲



مؤسّسه چاپ و انتشارات امیرکبیر





فهرست



دیباچه ۹



آداب و تشریفات زناشوئی ۲۸



زن آبستن ۳۹



اعتقادات و تشریفات گونان ۴۷



آداب ناخوشیها ۵۴



برای برآمدن حاجتها ۵۸



خواب ۶۶



مرگ ۶۸



تفأل ناشی از اعضای بدن ۷۳



تفأل، نفوس، مروا، مرغوا ۷۸



ساعات، وقت، روز ۸۴



احکام عمومی ۹۱



دستورها و احکام عملی ۹۸



چند اصطلاح و مثل ۱۰۵





چیزها و خاصیت آنها ۱۱۱



گیاه‌ها و دانه‌ها ۱۱۹



خزندگان و گزندگان ۱۲۵



پرندگان و ماکیان ۱۳۰



دام و دد ۱۳۸



بعضی از جشنهای باستان ۱۴۵



جاها و چیزهای معروف ۱۵۵



افسانه‌های عامیانه ۱۷۱



گوناگون ۱۹۲












«بگیر طرهٔ مه طلعتی و قصه مگوی



که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است»



حافظ



دیباچه



گویا مردمان کهنه و ملتهای قدیمی بیش از ملتهای جوان و تازه بدوران رسیده اعتقادات و خرافات عوامانه دارند، بخصوص آنهائی که با نژادهای گوناگون اصطکاک پیدا کرده و در نتیجه آمیزش و تماس عادات، اخلاق و آئینشان افکار و خرافات تازه‌تری تراوش نموده که پشت در پشت سر زبانها مانده است.

سرزمین ایران علاوه بر اینکه چندین قرن تاریخ پشت سر دارد، مانند کاروانسرائی است که همه قافله‌های بشر از ملل متمدن و وحشی دنیای باستان مانند کلدانی، آشوری، یونانی، رومی، یهودی، ترک، عرب و مغول پی در پی در آن بار انداخته و یا با هم تماس و آمیزش داشته‌اند. ازین رو کاوش و تحقیق در باره اعتقادات عوام آن نه تنها از لحاظ علمی و روانشناسی قابل توجه است بلکه برخی از نکات تاریک فلسفی و تاریخی را برایمان روشن خواهد کرد و پس از تحقیق و مقایسه این خرافات با خرافات سایر ملل میتوانیم به ریشه و مبدأ آداب، و رسوم، ادیان، افسانه‌ها و اعتقادات مختلف پی ببریم. زیرا همین قبیل افکار است که همه مذاهب را پرورانیده، ایجاد نموده و از آنها نگهداری میکند، همین خرافات است که کلهٔ آدمیزاد را در دوره‌های گوناگون تاریخی قدم بقدم راهنمائی کرده، تعصب‌ها، فداکاریها، امیدها و ترسها را در بشر تولید نموده است و بزرگترین و قدیمی‌ترین دلداری دهنده آدمیزاد بشمار میاید و هنوز هم در نزد مردمان وحشی و متمدن در اغلب وظایف زندگی دخالت تام دارد - چون بشر از همه چیز میتواند چشم بپوشد مگر از خرافات و اعتقادات خودش. بقول یکی از دانشمندان: «انسان یک جانور خرافات پرست است.» و هرگاه تحقیقات و کاوش مفصل‌تری راجع باینگونه افکار بنمائیم به حقیقت این مطلب پی خواهیم برد ولی این کار از موضوع ما خارج است.

در موضوع اعتقادات، بشر برای راهنمائی خودش به عقل اتکاء نمیکند، ولی بواسطه میل و احتیاجی که بدانستن علت وجود اشیاء دارد به قلب و احساسات و قوهٔ تصور خودش پناهنده میشود. فیلسوف سرشناس ارنست هکل در خصوص پیدایش خرافات و افسانه‌ها نزد اقوام اولیه بشر معتقد است که مبدأ و اصول آنها همه از یک احتیاج طبیعی ناشی میشود که بصورت اصل علت و معلول در قوانین عقلانی بروز کرده و بخصوص این خرافات در اثر حوادث طبیعی مانند رعد و برق، زمین لرزه، خسوف و کسوف وغیره که تولید ترس یا تهدید خطری را مینماید ایجاد میشود. لزوم وجود این حوادث طبیعی که محکوم قانون علت و معلول است نزد مردمان اولیه ثابت شده و میرساند که آنها این خاصیت را از نیاکان خودشان، میمونهای بزرگ، به ارث برده‌اند؛ چنانکه در نزد سایر جانوران ذوفقار نیز دیده میشود. مثلا یک سگ وقتی که در مهتاب عو عو میکند و یا اینکه صدای زنگی را میشنود و تکان خوردن چکش میان آنرا می‌بیند و یا اهتزاز بیرقی را در اثر وزش باد مشاهده میکند؛ ازین آثار نه تنها حس ترس باو دست میدهد بلکه یک احتیاج مبهمی در او تولید میشود که علت این حوادث و آثار مجهول را پیدا بکند – یک قسمت از پایه مذهب را در نزد مردمان ابتدائی مخصوصاً درین خرافات که بازمانده افکار موروثی اجداد میمون آنهاست باید جستجو کرد و قسمت دیگرش مربوط میشود به نیایش اجداد و احتیاجات مختلف روح و آداب و رسومی که به آنها خوی گرفته اند[۱].

هرگاه خرافات و اعتقادات و افکار ملل وحشی، نیمه متمدن و متمدن را با هم مقایسه بکنیم باین مطلب بر میخوریم که تقریباً همه آنها از یک اصل و چشمه جاری شده و بصورتهای گوناگون بروز کرده، دانشمند بزرگ ادوارد تیلر که تحقیقات مفصلی در مقایسه آداب و رسوم و خرافات ملل متنوعه کرده میگوید: «وقتیکه ما (عادات و اعتقادات) چادر نشینان وحشی را با ممالک متمدن بسنجیم تعجب خواهیم کرد که چقدر از قسمتهای تمدن پست با تغییر جزئی در تمدن عالی دیده و شناخته میشود و گاهی هم مشابهت تام دارند.»[۲]



ولی چیزیکه مهم است باید دانست همه این افکار عجیب غریب و متضاد گاهی خنده آور و زمانی شگفت‌انگیز که بنام خرافات شهرت دارد آیا در اثر تراوش فکر ملی پیدا شده یا نه و رابطه آنها با یکدیگر چیست؟

پیداست که توده ملت در همه جای دنیا تنها بفکر زندگیست و هیچوقت چیزی را اختراع نمیکند، ولی در هر زمان حتا در محیط های خیلی بدوی و اولیه در میان توده منفی که تشکیل اکثریت را میدهد کسانی پیدا میشوند که فکر میکنند و اختراع مینمایند یا بعبارت دیگر افکار و احساسات توده مردم را گرفته بصورت جمله‌های احکام آمیز در میاورند و از همین طبقه است که توده عوام دانش و اعتقادات خودش را میگیرد. ولی باید دانست که یک قسمت این عادات و خرافات که امروزه در نظر جامعه زشت و نا پسند میاید بی‌شک فکر ایرانی آنها را ایجاد نکرده است بلکه در نتیجه معاشرت با نژادهای بیگانه و بواسطه فشارهای مذهبی و خارجی تحمیل شده است چنانکه اینک بطور اختصار اشاره خواهیم کرد.

بی آنکه خواسته باشیم این موضوع را تجزیه و تحقیق کامل بنمائیم میتوانیم بر حسب اصل و مبدأ همه این افکار را بچندین بخش قسمت کنیم. گذشته از تقسیم بندیهای فرعی که در این مختصر نمی‌گنجد آنها را به دو دسته عمده قسمت مینمائیم که بحث در هر کدام از آنها در جای خود موضوع جداگانه و مهمی است.



۱– افکار و اعتقادات بومی که در نتیجه آزمایش روزانه، خانوادگی، مذهبی و انفرادی و یا از جمله یادگارهای خیلی پیشین نژاد هند و ایرانی است که در ایران بجا مانده است.

اینگونه عادات و افکار را میتوان ایرانی دانست و تحقیق در باره آن قابل توجه خواهد بود چه بعضی از قسمتهای آن بی‌اندازه قدیمی و شاید بازمانده یادگارهای دوره ابتدائی بشر و بزمان کوچ خانواده آریائی بفلات ایران مربوط میشود مانند اعتقادات و افسانه‌ها راجع به ماه،، خورشید، اژدها، صحبت کردن با جانوران، گیاه‌ها و غیره که بطور تحقیق مبدأ و اصل آن خیلی قدیمی میباشد. مثلا صحبت کردن با درخت[۳] نشان میدهد که در آنزمان نه تنها برای گیاه‌ها روح و زندگی قائل بوده‌اند بلکه آنها را دارای هوش و ذکاوت نیز میدانسته اند و گمان میکردند که زبان آدمیزاد را میفهمند. هر چند در فلسفه دین زرتشتی روح بچندین درجه قسمت میشود و همه هستیها دارای فروهر هستند ولی قوه هوش و ذکاوت برای گیاه قائل نیست و از اینجا پیداست که این اعتقاد پیش از ظهور دین زرتشتی وجود داشته از همین جمله است حرف زدن با جانوران[۴] اعتقاد به سنگها، درختها[۵] و چیزها و غیره… که آنها را مظهر حلول ارواح دانسته‌اند.

دیگر تفائل و تطیر زدن عوام است از آواز جانوران و بعضی اتفاقات و تصادفات و اشکال چیزها و همچنین موضوع آمد نیامد، بدشگون و خوش شگون و غیره که مربوط بهمین قسمت است و در نتیجه تصادف و آزمایش یک یا چند نفر که در نظر عوام اعتبار داشته‌اند بسر زبانها افتاده. اینگونه تفائل در نزد همه ملل دنیا وجود دارد و خیلی نزدیک و شبیه بیکدیگر میباشند.

برعکس می بینیم که دین زرتشتی در ابتدا مخالف خرافات است و اوستا یک جنبه دفاعی بخودش میگیرد و خیلی سخت به جادوگران و خرافاتی که در اثر نفوذ تورانیان در ایران رواج پیدا کرده بود حمله میکند، جادوگران را دیو مینامد و برای جلوگیری از کارهای زشت آنها دستورهائی میدهد.[۶] از آنجمله پنهان کردن دندان، ناخن و موی سر است تا بدست جادوگران نیفتد. معلوم نیست در زمانیکه این قسمت از اوستا نوشته شده[۷] جادوگران نفوذ زیاد داشته‌اند علیه آنها این حکم صادر شده.[۸]

از زمان ساسانیان چندین کتاب مانده که وجود بعضی ازین اعتقادات را در آن دوره برایمان بخوبی آشکار میکند مانند «اردا ویراژنامه» «شایست نشایست» «دینکرت» «بندهشن» و کتاب «نیرنگستان» پهلوی که مانند کتاب دعاهای معمولی است و تأثیر عجیب و غریب برای بعضی ادعیه قایل میشود[۹] ودیگر کتاب «صد در بوندهش» که بزبان فارسی در هندوستان چاپ شده و از کتب فوق نسبتاً جدیدتر است و در ضمن این کتاب یادداشتهای زیادی از آن ذکر شده است. در اغلب آنها بر میخوریم به همین اعتقادات عامیانه که بعضی از آنها تا کنون هم رواج دارد مانند احترام به چراغ، احترام به نان، تأثیر چشم زخم[۱۰] چشم شور، آداب نوروز، هفت سین و غیره که در ذیل، کتاب اشاره میشود.

۲– اعتقادات و خرافاتیکه از ملل بیگانه مانند سیتها، پارتها، یونانیها، رومیان بخصوص ملل سامی مانند کلدانیان، بابلیان، یهودیان و عربها به ایران سرازیر گردیده و یا در نتیجه تحمیل مذهبی بمردم تزریق شده و یا تحریف و دخل و تصرف در آداب بومی که بصورت بیگانه در آورده‌اند.

آنکه بخواهیم داخل مبحث تاریخی بشویم این تأثیر از زمان هخامنشیان و نفوذ مغها در دین زرتشتی شروع میشود. چون میدانیم که اغلب آنها از نژاد بیگانه بوده‌اند مانند: سیت‌ها و پارتها و سامی‌ها و کار آنان اختر شناسی ، طالع بینی و جادوگری بوده و بالاخره همانها سبب شدند که دین زرتشتی را بواسطه خرافاتی که به آن بستند ضعیف نمودند. برای نمونه این قسمت از کتاب تفائل نزد کلدانیان تألیف لونورمان[۱۱] را نقل میکنیم:

«چوبهائی که کلدانیان و بتقلید آنها عربها برای طالع‌بینی استعمال میکردند مانند ترکه‌های گزاست که مغان مدی برای همین نیت بکار میبردند ... وقتیکه در دین زرتشتی متنفذ شدند استعمال برسم را در آن داخل کردند با وجود اینکه روحیه دین زرتشت از پیشگوئی و خرافات متنفر و گریزان است. برسم یکی از لوازم آداب پیشوایان مذهبی گبرهاست که به کیش پدرانشان وفادار مانده‌اند..»

بطور یادداشت میافزاید که در قسمتهای کهنه اوستا اشاره به برسم[۱۲] و استعمال آن نشده.

از طرف دیگر همسایگانی مانند کلده و آشور که میتوان آنها را مادر خرافات و جادو نامید با خداهای ترسناکشان، قربانیها، سعد و نحس روزها، ساعتها، تأثیر ستاره‌ها در سرنوشت انسان و غیره اگر چه ایرانیان کمتر از همسایگان استعداد گرفتن خرافات را داشتند ولی رویهمرفته افکار آنان در ایران بدون تأثیر نبوده است. از آنها که بگذریم هجوم یونانیان با پیشگوها، خداها و نیمچه خداهایشان، بعد مجاورت با رومیان با منجم باشیها، معبّرین و اختر شناسانشان از طرف دیگر مهاجرت یهودیان و خرافاتیکه از مصر و بیابانهای عربستان با خودشان سوغات آوردند و بالاخره حمله عربها پایه این خرافات را در ایران مستحکم کرد.

یهودیها بواسطه خویشاوندی خون و نژاد با عربها موقع را غنیمت شمرده کمک بزرگی به شیوع خرافات نمودند. حدیث نویس و اخبار نویس و یکدسته خرافات تراش دیگر به آنها ملحق شدند و در افواه عوام افکار پوسیده و خرافات انگیز را تبلیغ کردند[۱۳] ازین قبیل افکار کتابهای بیشماری در دست هست که متأسفانه بیشتر آنها بچاپ رسیده و کتابخانه‌های بازار حلبی سازها را پر کرده است.

وضع افکار و زندگی بطور عموم و بخصوص وضعیت زن بعد از اسلام تغییر کرد چون اسیر مرد و خانه نشین شد، تعدد زوجات، تزریق افکار قضا و قدر، سوگواری، غم و غصه فکر مردم را متوجه جادو، طلسم، دعا و جن نمود و از کار و جدیت آنها کاست. یک رشته خرافات جدید ازین راه تولید شد.

نذر های خونین، قربانی و تشریفات مربوط به آنهمه این عادات وحشی از پرستش ارباب و انواع ناشی شده و بطور یقین اثر فکر ملل سامی میباشد چون انسان نادان و اولیه از قوای طبیعت میترسیده و خودش را مقهور آن میدانسته. هر کدام ازین قوا را خدائی تشنه بخون پنداشته و برای فرو نشاندن خشم و حرص آنان این معاوضه و تاخت زدن را برای معافیت جان خودش تصور کرده یعنی مرا نکش و این جانور را بخور. این شاهکار فکر سامی و متعلق به کلدانیان و یهودیان و عربها بوده و در مذاهب آرین قربانی خونین سابقه ندارد[۱۴].



چیزیکه قابل توجه است این میباشد که نه تنها ملل بیگانه خرافات زیادی برای ایران آوردند بلکه برای از بین بردن آثار ایران کوشش نمودند آنچه که اصل و ریشه ایرانی داشته بصورت اجنبی در آورند. مثلا اسکندر یونانی که در ادبیات ایران شهرت بی‌جا پیدا کرده همان کسی است که ایرانیان او را ملعون مینامیدند بعد از اسلام صورت پیغمبر حق بجانب بخودش می‌گیرد. هر گاه اسکندر و رستم را با یکدیگر مقایسه بکنیم خواهیم دید که اغلب افسانه‌های جعلی که به اسکندر نسبت میدهند بی‌شباهت بداستان رستم نامی نمیباشد. رستم کله دیو سفید خودش بوده و اسکندر را عربها ذوالقرنین ترجمه می‌کنند[۱۵] افسانه آب حیوان و مسافرت اسکندر بظلمات بی‌شباهت به هفت خوان رستم نیست که از افسانه‌های ایرانی است[۱۶].

قوس قزح یا کمان علی در قدیم به کمان رستم شهرت داشته است[۱۷] و از اینگونه دخل و تصرفها زیاد است که افسانه‌ها و یادگارهای تاریخی ایرانی را منحرف کرده رنگی و روی اجنبی به آن بسته‌اند. مثل نسبت قبر مادر سلیمان به فبر کوروش در مرغاب و دادن لقب دیو بند به سلیمان در صورتیکه از همه قراینی که در دست است تهمورث مشهور به دیو بند بوده و نسبت این قدرت به سلیمان یهودی جعلی و مغلطه محض میباشد. در نسخه خطی ابصال و سلامان (سلامان و ابسال!) مینویسد: «سلیمان ابن داود از انبیای بنی‌اسرائیل بود. بعد از موسی و قبل از عیسی نه در تورات و نه در انجیل خبری از دیو و از انگشتر نیست، سلیمان لغت فرس است که سلامان خوانند، اینست که جمشید را سلیمان فهمیده‌اند و مورخین آن اساس که نسبت به سلیمان نوشته‌اند از جمشید بوده است. حضرت سلیمان صاحب تألیف و تصنیف است و چند کتاب از احکام او در دست یهود و نصارا و اسلام می باشد. اینگونه اخبار نه در کتب خود او و نه در تواریخ یهود و نصارا نیست چون اسم پسر جم سلامان بوده است[۱۸].»

در تاریخ طبرستان مینویسد: « .. در اخبار اصحاب احادیث چنانست که صخره جنی صاحب انگشتری سلیمان نبی چون حضرت سلیمان او را بگرفت آنجا (در کوه دماوند) محبوس کرد.» صاحب عجایب المخلوقات همین خبر را تکرار میکند، در صورتی که مطابق همه اسناد و روایتی که از قدیم مانده فریدون ضحاک را در دماوند محبوس کرده. معلوم نیست به تحریک و اختراع چه کسی سلیمان قائم مقام و جانشین همه اسمها و افسانه‌های ایرانی میشود و باین اصرار کوشش کرده‌اند تا یادگارهای پیشین را از خاطر مردم محو بکنند.[۱۹]

از همین قبیل است افسانه‌هائی که از ایران بخارج رفته و پس از تغییرات کم و بیش بشکل تازه ای در آمده مانند کتاب «الف لیلة و لیله» که همان «هزار افسان» زمان ساسانیان بوده و از پهلوی بعربی ترجمه شده و عربها در آن دخل و تصرف زیاد کرده‌اند.

علاوه بر آنچه که ذکر شد دسته‌ای از خرافات در اثر اختراع و تحمیل افسانه سرا، حدیث و اخبار نویس، منجم پیش گو، جادوگر و دعا نویس که بچشم عوام دارای قدر و منزلت بوده‌اند برای استفاده خودشان و گول زدن مردم درست کرده‌اند و روی آن صحه گذاشته‌اند و یا اشخاص زرنگ نیز برای استفاده شخصی و یا تفریح و یا از جهالت و نادانی خرافات را وضع کرده‌اند. مثلا یکی از خرافات اروپائی که به روایتی در هنگام جنگ بین المللی وضع شد و اکنون در طبقه فرنگی مآبهای تهران هم تأثیر کرده اینست که سه سیگار را نباید با یک کبریت آتش زد، چون سومی خواهد مرد. معروف است که در میدان جنگ سرباز سومی که شب سیگار خودش را با یک کبریت روشن می‌کرده هدف گلوله دشمن میشده و بروایت دیگر «کروگر» تاجر کبریت فروش این فکر را مابین مردم شهرت داد تا مال‌التجاره خودش را بیشتر بفروشد، ولی پس از چندی علت اصلی پیدایش اعتقاد یا افسانه فراموش میشود و فقط خود آن سر زبانها میماند. افسانه مرض جوع[۲۰] و حکایت فیل که پادشاه هندوستان بوده[۲۱] نمونه خوبی از پیدایش خرافات بدست میدهد. ولی چیزی که قابل توجه است در همین افکار عامیانه بر میخوریم به امثال و احکامی که عوام بر ضد افکار خرافات آمیز وضع کرده است:



بتراش سر و بگیر ناخن هر روز کز آن بتر نباشد

یکی شب چهار شنبه پول گم کرده ، یکی پول پیدا کرده

همه ماه ها خطر دارد بد نامیش صفر دارد.





پوشیده نباشد که درین کتاب تنها آنچه از اعتقادات خرافاتی که در افواه شهرت دارد (تقریباً بهمان زبانی که از گفته‌های عوام یاد داشت شده) مینگاریم و کاری به کتابهای گرانبهائی که در این خصوص نوشته شده نداریم مانند تعبیر خواب و یا خواص جانوران و چیزها و ادویه‌ها که مربوط به طب قدیم است[۲۲] و یا رساله‌هائی که در علوم مخفیه وجود دارد همه اینها انباشته شده از موهومات و کسانیکه طالب باشند باید مستقیماً به آن کتابها رجوع بکنند.

تنها کتابی که میشود گفت راجع به آداب و رسوم عوام نوشته شده همان کتاب معروف کلثوم ننه تألیف آقا جمال خونساری است که بزبانهای خارجه هم ترجمه شده و فارسی آن در دسترس همه میباشد. اگر چه بعضی از مطالب آن اغراق آمیز بنظر میاید زیرا نباید فراموش کرد که بیشتر این عادات و خرافات امروزه منسوخ شده و از بین رفته است و چیزی که قابل توجه است حتا پیرزنها هم آنرا با نظر تمسخر تلقی میکنند.

خرافات هم مانند همه گونه عقاید و افکار زندگی بخصوص دارد، گاهی بوجود میاید و جانشین خرافات دیگر میشود و زمانی هم از بین میرود. ترقی علوم، افکار و زمان باینکار خیلی کمک مینماید. بسا اتفاق میافتد که یکدسته از آنها را از بین میبرد در صورتیکه یکدسته دیگر خیلی سخت‌تر جای آنها میاورد. البته اگر آنها را بحال خود بگذارند جنبهٔ الوهیت خود را تا دیر زمانی نگهمیدارد چون مردم عوام آنها را مانند مکاشفات و وحی الهی دانسته بیکدیگر انتقال میدهند. برای از بین بردن اینگونه موهومات هیچ چیز بهتر از آن نیست که چاپ بشود تا از اهمیت و اعتبار آن کاسته سستی آنرا واضح و آشکار بنماید. مخصوصاً میبایستی هر کدام جدا گانه تحقیق بشود زیرا نباید اشتباه کرد که این افکار پوسیده هیچوقت خود بخود نابود نمیشود. چه بسیار کسانی که پایبند هیچگونه فکر و عقیده‌ای نمیباشند ولی در موضوع خرافات خونسردی خودرا از دست میدهند و این از آنجا ناشی میشود که زن عوام این افکار را بگوش بچه خوانده است و بعد از آنکه بزرگ میشود هر گونه فکر و عقیده‌ای را میتواند بسنجد، قبول و یا رد بکند مگر خرافات را چون از بچگی باو تلقین شده و هیچ موقع نتوانسته آنرا امتحان بکند ازین جهت تأثیر خودش را همیشه نگهمیدارد و پیوسته قویتر میشود. و در مقابل اعتراضی که میشود میگوید «النفوس کالنصوص.»

تیلر از کتاب مفصل خودش اینطور نتیجه میگیرد: «... ولی معرفت طبقات امم وظیفه دیگری را بعهده دارد که بسیار مهم و دشوار میباشد و آن عبارتست از اینکه میبایستی آنچه را که تمدنهای پست و خشن قدیم در جامعه ما بصورت خرافات اسف‌آور باقی گذاشته است پرده از رویش بردارد و آنها را یکسره نابود و ریشه کن بنماید. اینکار اگر چه چندان گوارا نیست ولی برای آسایش و آرامش جامعه بشر لازم و واجب است و باین طرز علم تمدن همانطوریکه برای پیشرفت جامعه جداً کوشیده و کمک میکند برای از هم گسیختن و شکستن زنجیر‌هائی که او را مقید کرده نیز باید اقدام بکند و بخصوص این علم برای پیشوایانی است که بجهت اصلاح و تجدد جامعه کمر مجاهدت برمیان می‌بندند.»[۲۳]



از طرف دیگر جای تردید نیست که تا این افکار به اسم اوهام و خرافات جداگانه تدوین نشود بیگانگان این عقاید سخیفه را جزو عادات ملی ما میشمارند و حال آنکه تدوین آن بنام عقاید منسوخه قدمت و بی‌اهمیتی آنرا میرساند.

ولی نباید فراموش کرد که دسته‌ای ازین آداب و رسوم نه تنها خوب و پسندیده است بلکه از یادگارهای روزهای پرافتخار ایران است مانند جشن مهرگان، جشن نوروز، چهارشنبه سوری و غیره.. که زنده کردن و نگاهداری آنها از وظایف مهم ملی بشمار میآید و برای آن باید مقام جداگانه‌ای قائل شد. مثلا آتش افروزی در زمان قدیم مانند یک «کارناوال» وجود داشته چنانکه امروزه هم در نزد اروپائیان مرسوم و طرف توجه است. آداب عقد، عروسی، شادی، تمیزی و یا افکار بی زیان خنده‌آور و افسانه‌های فشنگ ادبی بطور کلی تأثیر خوبی در زندگی دارد و همین قدمت ملتی را نشان میدهد که زیاد پیر شده، زیاد فکر کرده و زیاد افکار شاعرانه داشته است. ولی خرافاتیکه از خارج به ایران آمده زندگی را مشکل و زهرآلود میکند مانند اعتقاد بساعت خوب و بد، قربانی، سعد و نحس ستارگان، تقدیر و غیره.

امروزه در همه ممالک متمدن دسته‌ای از دانشمندان خرافات همه ملل دنیا را از ممالک متمدن گرفته تا قبایل وحشی افریقا و استرالیا جمع‌آوری کرده‌اند و تشکیل صدها کتاب را میدهد چنانکه پس از مقایسه و تطبیق آنها با یکدیگر یکرشته علم تازه‌ای بوجود آمده که دانش عوام یا «فلکلر»[۲۴] مینامند که در اغلب علوم مخصوصاً روان شناسی و تجزیه روح[۲۵] و تاریخ تمدن و تاریخ مذاهب و غیره خیلی طرف توجه علما می‌باشد ولی جای تعجب است که تا کنون آداب، رسوم و اعتقادات عوام ایران جداگانه جمع‌آوری نشده بود باستثنای مختصری در کلثوم ننه و آنچه در کتابها دیده میشود عبارت از بعضی خرافات است که مسافران اروپائی دروغ یا راست در کتابهای خودشان ضبط کرده‌اند.

عجالتاً در اولین قدم این مجموعه را که متمم کتابچه‌ای است که قبلا در جزو همین کوده بنام «اوسانه» چاپ شد تقدیم میداریم که تشکیل مختصری از دانش عوام ایران را میدهد و امیدواریم که در آینده آنرا تکمیل کرده و نیز مجموعه‌ای از قصه‌های عوامانه بچاپ برسانیم. در ضمن از آقایان دکتر پرتو، جواد کمالیان، ع. مقدم، میرزا حسین خان معینی کرمانی، ح. یغمائی، پ. علوی، ض. هشترودی و آقای «پ» از خراسان و بسیاری دیگر که هر کدام بنوبهٔ خود از کمکی دریغ نداشتند بی نهایت متشکرم. مخصوصاً آقای مجتبی مینوی که علاوه بر کمکهای بسیار یاد داشت‌های گرانبهائی باین جانب دادند و رهین منت ایشان میباشم.



چون تقسیم بندی این مجموعه بطور مطلق صورت نمیگرفت چنانکه ممکن بود اغلب این افکار در چندین جا تکرار بشود از این رو برای احتراز از تکرار در آخر کتاب یک جدول راهنما اضافه میکنیم تا پیدا کردن مطالب آن آسان بشود.

تهران - ۱۶ فروردین ۱۳۱۱



ص. هدایت





↑ Haeckel: Les Enigmes de I,Univers p.300-301

↑ E. Tylor. Civilisation Primitive, vol. 1.p.8

↑ رجوع شود به صفحهٔ ۳۶.

↑ در اصطلاح عوام جانوران را «زبان بسته» خطاب میکنند و همین میرساند که آنها را دارای هوش و فهم میدانند و علت سکوتشان را همین نقص نطق و زبانشان تصور میکنند. حکایت‌های راجع به مسخ جانوران این مطلب را تأیید میکند. بومیان امریکا و افریقا معتقدند که میمونهای بزرگ با یکدیگر گفتگو میکنند ولی جلو آمیزاد خودشان را به نادانی و خاموشی میزنند تا آنها را بکار نگمارند.

↑ درخت مراد در اغلب شهرها و دهکده‌های ایران وجود دارد رجوع شود به قسمت جاها و خبرهای معروف.

↑ اوستا فرگرد ۱۷ و یادداشت ذیل قسمت تفائل ناشی از اعضای بدن.

↑ قدیمیترین قسمت اوستا بعقیده دانشمندان گاتها میباشد و قسمتهای دیگر بعد به آن ملحق شده.

↑ حتا تأثیر خرافات مصری از زمان خیلی قدیم در ایران بوده. در موزه معارف تهران از جمله اشیائی که در کاوشهای شوش متعدد پیدا شده طلسم چشم زخم مصری، چشم مقدس است که از چینی پخته شده و لعاب آبی دارد.

↑ چون از حیث عنوان موضوع بی‌تناسب نبوده عنوان این کتاب از کتاب پهلوی فوق گرفته شده.

↑ در اوستا دیو چشم زخم «اغشی» نامیده میشود و در بندهشن همان دیو «غش» میباشد.

↑ F. Lenormand Divination P,22,23

↑ «برسم شاخه‌های باریک پی کرده بود بدرازی یک وجب که از درخت گزوهوم و اگر درخت گزوهوم نباشد از درخت انار ببرند و رسم بریدنش آنست که اول برسمچین را که کاردی باشد که دسته آنهم آهن بود پادیادی کند یعنی بشویند پس زمزمه نمایند .. هر گاه خواهند نسکی از نسکهای زند بخوانند یا عبادت کنند یا بدن بشویند یا خوردنی بخورند چند عدد برسم بدست بگیرند و هنگام خوردنی پنج برسم بدست بگیرند و از شروط گرفتن برسم بدست بدن شستن و جامه پاکیزه پوشیدن بود.» فرهنگ جهانگیری.

↑ یکی از راویان مهم اخبار اسلامی کعب‌الحبر (کعب الاخبار) یهودی بوده است. (تاریخ طبری)

↑ بطور کلی آزار جانوران و شکنجه نمودن آنها از عادات ایرانی نبوده و از خارج به ایران آمده حتا جانوران زندبار که بقول مورخین بعد از اسلام کشتن آنها مستحسن بوده مانند ملخ، مار و مورچه اختراع مغهاست که اغلب از نژاد بیگانه بوده‌اند. بهترین دلیل آنکه فردوسی که به فلسفه و روحیه و عادات ایران باستان بخوبی آشنا بوده میگوید:

میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است

سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل

پسندی و همداستانی کنی که جان داری و جانستانی کنی؟



↑ این نکته را آقای ذ. بهروز متذکر شدند.

↑ رجوع شود به قسمت افسانه‌های عامیانه صفحات مربوط به جابلقا و جابلسا و گنگ دز.

↑ رجوع شود به قسمت افسانه عامیانه.

↑ در دینکرت مینویسد که کیکاوس بر هفت کشور فرمانروائی داشته و همه آدمیان و دیوان و پریان فرمانبردار او بوده‌اند و بیک اشاره او احکامش را مجرا میداشته‌اند. در ینابیع الاسلام ص ۲۱۵ نوشته: « .. و علاوه بر اینهمه واضح است که چون درین سفر زرتشتی: (یشت ۱۹ آیه ۳۰-۳۱) در خصوص جمشید نوشته شده است که او بر انس و جن و عفریتها و غیره سلطنت مینمود و البته آنچه که اهل یهود ازین قبیل در باره حضرت سلیمان میگویند از همین ینبوع جاری شده است و مسلمانان همان قصه را از ایشان اخذ نموده‌اند.»

↑ مسعودی در مروج ص ۱۱۸- ج ۲ میگوید که شرح همه وقایع تاریخ ایران و افسانه‌هایش از قبیل رستم داستان، سیاوش و همه آنها مفصلا در کتابی موسوم به الکیسران (سکیسران یا سران سیستان) نوشته شده که از زبان قدیم ایرانی ابن مقفع بعربی ترجمه کرده است. گویا مورخین و اخبار نویسان اسلامی برای تغییر افسانه‌های ایران از این کتاب خیلی استفاده کرده باشند.

↑ رجوع شود به قسمت آداب ناخوشیها.

↑ رجوع شود به اواخر قسمت دام ودد.

↑ در عجایب المخلوقات نوشته: «اگر کسی گوشت طوطی بخورد فصیح میشود» تقریباً میشود از همین نمونه خواص عجیب و غریبی که در کتابهای قدیم روی هستیها گذاشته‌اند سنجش کرد چون طوطی تقلید صدای انسان را میکند گمان کرده‌اند که از خوردن گوشت او فصیح میشوند. این فکر نزدیک بفکر وحشیهای استرالیاست که گمان میکنند هر کس قلب ببر را بخورد دلیر میشود. تناسب دل ببر با شجاعت بیشتر است تاگوشت طوطی با فصاحت و ازین گذشته این مطلب اختراعی و از افکار عامیانه بشمار نمیاید.

↑ E. Tylor. Civilitation Primitive. II. q: 681

↑ Folklore

↑ Psychanalyse





* * *





آداب و تشریفات زناشوئی



آداب عقد - اطاقی که در آن آداب عقد را بجا می‌آورند باید زیرش پر باشد. زنهائیکه موقع عقد در آن اطاق هستند همه باید یک بخته و سفید بخت باشند. رو بقبله سفره سفیدی پهن میکنند، آینه‌ای که داماد فرستاده «آینه بخت» بالای سفره میگذارند دو جار دو طرف آینه میگذارند که در آنها یک شمع باسم عروس و یک شمع باسم داماد روشن میکنند. جلو آینه مشتی گندم پاشیده رویش سوزنی ترمه میاندازند بعد پیه سوزی از عسل و روغن روشن کرده رویش یکی تشت واژگون میکنند، روی تشت یک زین اسب میگذارند و عروس روی این زمین می نشیند.

عروس در هنگام عقد در آینه نگاه میکند و در لباس‌های او نباید گره باشد همچنین بندهای لباس او باید باز باشد تا گره در کارش نخورد.

چیزهای ذیل در سفره سر عقد لازم است:

قرآن - جا نماز - قدح شربت - نان سنگک بزرگ - خوانچه اسفند - نان و پنیر و سبزی - گردو - جیوه - کاسهٔ آب که رویش یک برگ سبز باشد - دو کله قند که در موقع خواندن خطبه آدم[۱] بالای سر عروس بهم میسایند - میوه و شیرینی - هفت جواهر که در هاون میسایند - در یک قهوه جوش قلیاب سرکه و فلفل سفید میجوشانند و در قهوه جوش دیگر روی منقل دو تخم مرغ در هفت ادویه به نیت اولاد می‌جوشانند که یکی از آنها را عروس میخورد و دیگری را داماد. یکنفر هم بالای سر عروس با نخ هفت رنگ زبان مادر شوهر و خواهر شوهر را میدوزد و با یک زبان از شله سرخ درست می‌کنند و آنرا زیر عروس بزمین میخکوب میکنند و میگویند: «زبان مادر شوهر، خواهر شوهر، جاری و پدر شوهر را بستم.»

در همین وقت یکنفر قفلی را دائماً می بندد و باز میکند و همینکه خطبه تمام شد آنرا قفل میکند و آن قفل نباید تا شب عروسی باز بشود برای آنکه داماد با زن دیگری آشنا نشود.

مغز یک فندق را در آورده در آن جیوه میریزند و سوراخ آنرا با موم میگیرند و آنرا همراه عروس میکنند تا همانطوری که جیوه در فندق میلغزد دل داماد برای عروس بتپد.

پس از انجام مراسم عقد کاسه آب را میریزند بسر عروس و با کفش های او شمع‌ها را خاموش میکنند.

هفت جواهر و جیوه برای سفید بختی است، آب روشنائی است، برگ سبز خرمی است، روی زین نشستن عروس برای اینست که بسر شوهرش مسلط باشد. عسل و روغن برای اینست که چرب و شیرین باشند. اسپند شگون دارد. نان و پنیر و سبزی برکت دارد و هر گاه اهل مجلس از آن بخورند هیچ وقت دندان درد نمیگیرند.

عروسی - جهاز عروس را که بخانه داماد میفرستند اول آینه و قرآن و لاله را وارد خانه میکنند و برای شگون اسفند دود میکنند.

در شب عروسی اشعار مخصوصی میخوانند[۲].

هنگامیکه عروس را بخانه داماد میبرند پسر نا بالغی بکمرش نان و پنیر می بندند و برای سفید بختی یک لنگه کفش کهنه عروس را در درشکه پهلویش میگذارند. عروس را که می‌آورند داماد باید پیشباز برود، در هنگام پیشباز داماد بطرف عروس نارنج می‌اندازد و هر گاه عروس آنرا گرفت بر داماد مسلط میشود. عروس که وارد خانه شوهر میشود میگوید: «یا عزیزالله» برای اینکه عزیز بشود. داماد باید برود بالای سر در خانه که عروس از زیر پایش رد بشود تا بسر او مسلط بشود. موقع ورود داماد در اطاق عروس کفشهای عروس را بالای در میگذارند تا داماد از زیر آن رد بشود. درین شب داماد بهمه زنهائیکه در آن خانه جمعند محرم است و نقلی که سر عروس و داماد شباش میکنند. هر کس بر دارد و بخورد اسباب گشایش کارش میشود. در موقع دست بدست دادن هر یک از عروس و داماد که در گذاشتن پایش روی پای دیگری سبقت بگیرد زبانش بسر او دراز خواهد بود، بعد از دست بدست دادن شست پای عروس و داماد را بهم می بندند و با گلاب میشویند ولی اینکار خیلی تردستی لازم دارد چه هر گاه شست یکی از آنها روی شست دیگری قرار بگیرد بر سر او مسلط خواهد شد، سپس داماد پول طلا در آن لگن میاندازد و یک رو نما هم بعروس میدهد و آن گلاب را بدیوار میپاشند که مایه برکت خانه میشود.

رختخواب عروس و داماد را باید زن یک بخته بیندازد که هوو نداشته باشد. صبح پا تختی از خانه عروس برایش کاچی غیغناغ میفرستند.

در شب زفاف باید یک زن از طرف خانوادهٔ عروس پشت در اطاق حجله بخوابد.

داماد را که بحمام میبرند باید یک نفر ینگه (یا لنگه) از اقوام معتبر او که هنوز زن نگرفته باشد دوش بدوش او همه جا برود و بیاید و آن شخص زود زن خواهد گرفت همچنین عروس باید یک ینگه داشته باشد و ینگه شدن باعث سفید بختی است.





↑ دعائی که در موقع عقد میخوانند.

↑ رجوع شود به «اوسانه»، صفحه ۲۴-۲۵ چاپ اول.





* * *





زن آبستن



چله بری - برای آبستن شدن آب چهار گوشه حمام را گرفته در پوست تخم مرغ میکنند و بسرشان میریزند.

هنگام گرفتن خورشید یا ماه زن آبستن هر جای تن خود را بخاراند همان نقطه تن بچه را ماه میگیرد.

زن آبستن که سیب را با گونه‌اش گاز بزند روی لپ بچه‌اش چال میافتد.

اگر خوراک خوشبو بپزند باید بزن آبستن کمی بدهند وگرنه چشم بچه زاغ میشود و مشغول ذمهٔ او خواهند شد.

هر گاه زن آبستن بکسی نگاه بکند و در همان لحظه بچه در زهدانش تکان بخورد (رو بآن کس بجنبد) بچه بشکل آن شخص خواهد شد.

در آذربایجان معتقدند که هر گاه زن آبستن خوراکی از کسی بگیرد بچه‌اش بشکل آن کس خواهد شد باین جهت باید از گرفتن خوراکی از اشخاص ناشناس پرهیز کنند.

زن نه ماهه که از زیر قطار شتر رد بشود سر ده ماه خواهد زائید.



زن آبستن که صبح بیدار میشود جاروب پشت در اطاق او بلرزه میافتد و با خودش میگوید: یقین امروز مرا خواهد خورد.[۱]

زن آبستن که صورتش لک و پیس بشود بچه‌اش دختر خواهد بود.

اگر زن آبستن در کوچه سنجاق پیدا بکند بچه‌اش دختر میشود و اگر سوزن پیدا بکند پسر میشود.

اگر روی سر زن آبستن نمک بریزند بدون اینکه ملتفت شود، و بعد دستش را ببرد به پشت لبش بچه‌اش پسر خواهد شد و اگر به زلفش دست بزند بچه دختر میشود.

شیر زن آبستن را در آب بدوشند هر گاه ته نشین کرد بچه‌اش پسر خواهد بود و اگر روی آب بماند دختر است[۲].

زن آبستن که زیاد سیب بخورد بچه‌اش پسر میشود و اگر ویار او ترشی باشد بچه دختر است و اگر به شیرینی بیشتر مایل باشد بچه پسر خواهد بود.

آخر غذا و ته سفره بهر زنی برسد پسر خواهد زائید.

جلو زن آبستن قیچی و چاقو بگذارند و چشمش را ببندند اگر قیچی را برداشت بچه‌اش دختر است و اگر چاقو را برداشت بچه‌اش پسر است.

زن آبستن که زیاد کار بکند و راه برود بچه‌اش پسر است و هر گاه بخورد و بخوابد بچه‌اش دختر خواهد بود.

هر گاه زنی بیک شکم سه دختر زائید برای پادشاه وقت خوش آیند است.

دور دگمه پستان زن هر قدر غده دارد بشماره آنها بچه پیدا میکند.

هر گاه جلو زنی که بچه دارد تخم مرغ بخورند باید قدری باو بدهند وگرنه مشغول ذمه او خواهند شد.

«اگر خواهی که بدانی زن حامله پسر دارد یا دختر او را نزد خود طلب کن، اگر نخست پای راست پیش نهد فرزند پسر بود و اگر پای چپ پیش ماند دختر بود. نوع دیگر: اگر اول سینه راست زن بزرگ شود پسر بود و اگر سینهٔ چپ بزرگ شود دختر و اگر سر پستان زن سرخ بود پسر بود و اگر سیاه بود دختر باشد. نوع دیگر: اگر زن حامله چست و نیکو روی و خندان و خوشخوی بود فرزند پسر بود و اگر مقبوض و ترشروی و کاهل و بد خوی بود فرزند دختر بود والله اعلم[۳].»

«و گویند که بزرگان چون با زنی یا کنیزکی نزدیکی خواستندی کردن کمر زرین بر میان بستندی، و زن را فرمودندی تا پیرایه بر خویشتن کردی، گفتندی چون چنین کنی فرزند دلاور آید و تمام صورت و نیکو روی و خردمند و شیرین بود در دل مردمان، و چون پسر زادی درستی زر و سیم بر گهواره او بجنبیدی، گفتندی که خدای مردمان این هر دو اند.[۴]»

قفل کردن شکم - زن آبستن که لک ببیند یا خطری متوجه او بشود بکمرش نخ بسته سر آنرا قفل میزنند بعد یاسین میخوانند و هفت مبین آنرا بآن قفل فوت می کنند و آن را می بندند و سر نه ماه آنرا باز میکنند.

اگر زن آبستن زیاد درد بکشد برکت (سفره) بدل او به بندند دردش آرام میگیرد. و یا ماما از بیرون ببچه خطاب میکند. «بیا بیرون، زود باش، آب گرم برای شستشویت درست کرده‌ایم، رخت نو برایت دوخته‌ایم چرا معطل میکنی؟» یا چادر سیاه زن زائو را گرو گذاشته خرما میخرند و خیر میکنند - پنجه مریم در آب میاندازند، اذان میگویند، و یا شوهرش در دامان لباس خود آب ریخته باو مینوشانند. و بعد از آنکه فارغ شد تا چند روز اورا سفیداب میمالند و خال ابرو میگذارند.

زنی که بچه‌اش مرده باشد نباید داخل اطاق زائو بشود.

آل - بشکل زنی است که دستها و پاهای استخوانی لاغر دارد، رنگ چهره‌اش سرخ و بینی او از گل است شاعر گوید:

رنگ او سرخ و بینیش از گل

هرجا دیدی زود بگیرش تا از زائو جگر ندزدد و دل.





کار او آنست که جگر زن تازه‌زا را در زنبیل گذاشته میبرد. ولی جگر زائو تا از آب نگذرد معالجه میشود. برای پیش بینی از خطر آل بیک سیخ پنج با سه پیاز کشیده گوشه اطاق میگذارند. تفنگ و شمشیر در اطاق زائو باشد خوبست[۵]. دور رختخواب او طناب پشمی سیاه میگذارند و دوازده فتیله پنبه‌ای که یک طرفش سفید و طرف دیگرش را با پشت دیک سیاه کرده باشند دور اطاق می چسبانند برای اینکه آل بترسد.

روایت دیگر: رختخواب زائو نباید سرخ باشد در دامن زائو جو بریزند و اسب بیاید آنرا بخورد. دور رختخواب او با شمشیر برهنه خط کشیده بگویند: حصار میکشم برای کی؟ برای مریم و بچه‌اش - بکش مبارک باشد[۶] و شمشیر برهنه را بالای سر زائو بگذارند تا روزی که بحمام میرود.

روز ده که بحمام میرود سیخ پیاز را همراهش می‌برند و روی پله حمام پیازها را در آورده زیر پایش له میکنند و یا یک گردو زیر پایش شکسته و پیازها را بآب روان میدهند و با جام چهل کلید آب بسرش میریزند. بعد از حمام هر گاه زائو تنها بماند دیگر آل نمیتواند باو آزار برساند.





↑ زن آبستن باید زیاد چیز بخورد.

↑ «اگر خواهند که بدانند که در شکم حامله دختر است یا پسر شیر حامله بر کف دوشند و شپش درو فکنند، اگر بیرون رود بچه دختر باشد و اگرنه پسر زیرا شیر دختر تنک بود از آن عبور تواند کرد و شیر پسرزای غلیظ بود گذر ندهد و این امر قیاسی است و حقیقت آن خدایتعالی داند.» نزهةالقلوب.

↑ هزار اسرار یا رهنمای عشرت ص ۶.

↑ نوروز نامه ص ۲۵.

↑ بطور کلی جن از آهن و بسم‌الله میترسد و بهمین مناسبت آلات آهنی و برنده برای راندن جنیان مؤثر است.

↑ در کلثوم ننه اینطور نوشته: «خش میکشم، خش میکشم، خشهای خشخش میکشم.»





* * *





اعتقادات و تشریفات گوناگون



مسافرت - در هنگام حرکت مسافر در یک سینی آینه یک بشقاب آرد یک کاسه آب که رویش برگ سبز است میاورند پس از آنکه مسافر را از حلقه یاسین رد کردند و از زیر قرآن گذراندند باید در آینه نگاه بکند و انگشتش را در آرد بزند به پیشانیش بگذارد و پشت پایش آن آب را بزمین بپاشند.[۱]

آب و آینه روشنائی است و آرد بر کت است.

سه روز و یا هفت روز بعد از حرکتش «آش پشت پا» که آش رشته است میپزند.

اگر کسی مسافر دارد و از او خبر ندارد شب جمعه برود بیرون شهر سر یک چاه کهنه او را باسم صدا بزند، اگر صدای خنده از چاه بیرون آمد زنده است و اگر صدای گریه آمد مرده است.

مسافر که از سفر برمیگردد جلو پایش گوسفند قربانی میکنند.

خواهر خواندگی - «هرگاه دو زن بخواهند خواهرخوانده شوند باید بدون اینکه یکدیگر را ببینند یک زن معتبر که طرف اطمینان هر دو باشد و باصطلاح زنان «پا سبز» نامیده می‌شود عروسکی از موم بسازد در میان سینی پر از شیرینی بگذارد و آن زنی که مایل است خواهر خوانده بشود برای طرفش میفرستد. اگر طرف چادرسیاه سر عروسک انداخت دلیل بر رد است و اگر گلوبند بعروسک انداخت و به قاصد انعام داد هر دو طرف راضی هستند.

«اجراء صیغه خواهرخواندگی باید روز عید غدیر باشد و در یکی از امامزاده‌ها اتفاق میافتد. صرف شربت و زدن دایره واجب است یکی از آنها میگوید:

«-: بحق شاه خیبر گیر.»

دیگری جواب میدهد: «خدایا مطلب ما را برآورده بپذیر.»

بعد اسم خودشان را برده شهادت میدهند و لوازم آن دوازده دستمال است که باقسام گوناگون می‌بندند و هر کدام از آنها اسمی بخصوص دارد بعد برای یکدیگر هدیه میفرستند بطوریکه در کتاب کلثوم ننه نوشته است.[۲]

از ما بهتران احتیاج به مامای آدمها دارند و آنها را چشم بسته برای خودشان میبرند و در مراجعت بجای پول یک مشت پوست پیاز به آنها میدهند. اگر آن پوستها را زیر قالی بریزند هر روز صبح یک سکه طلا سر جایش است ولی هر گاه بکسی ابراز بکنند خاصیتش میرود.



روز بیست و هفتم ماه رمضان که قتل ابن‌ملجم است زنها سرخاب و سفید آب میکنند و از پول گدائی پارچه میگیرند و میان دو نماز در مسجد پیرهن مراد میدوزند. این پیرهن را هر گاه به نیت سلامتی، بخت گشائی و یا اولاد بدوزند مراد برآورده میشود.

برای اینکه بخت دختر باز بشود و شوهر بکند او را میبرند بحمام جهودها.

پس از انجام مراسم عقد اگر دختری را سر جای عروس بنشانند بختش باز میشود و زود شوهر میکند.

برای بخت‌گشائی چادر نماز دختر را از توی روده گوسفند میگذرانند.

در بم کرمان معمول بوده شخص مهمی که وارد شهر میشده برایش یک درخت خنک خرمای نر را قربانی میکردند، باین ترتیب که سر درخت میبریدند و پنیر خرما که مایع بسته شده شیرین است و در گلوی درخت قرار گرفته در میآوردند و پیشکش برای آنشخص میفرستادند.

قربانی - گوسفندی که برای اینکار انتخاب می‌شود باید سالم و بی نقص باشد. واجبست که او را رو بقبله بخوابانند و در دهن او نبات کرده دربیاورند چون آن نبات تبرک است خونش و جگرش را که با کهنه سیاه درآورند تا آسمان را نبیند خواص بسیار دارد چشمش را نظر قربانی درست می‌کنند و معروف است که در روز پنجاه هزار سال همین گوسفند داوطلب میشود



که قاتلین خودرا سوار کرده از روی پل سراط بگذراند.

ماه دیدن - برای هر ماه چیز مخصوصی را باید دید چنانکه شاعر گوید:



محرم زر است و صفر آینه ربیع نخست آب دیگر غنم

جمادی نخستین بسیم سفید جمادی دگربر کسی محترم

رجب مصحف و ماه شعبان بگل مه روزه تیغ جهاندار جم

بشوال سبزه بذیقعده طفل بذیحجه دیدار زیبا صنم[۳]

در موقع رؤیت هلال بطور کلی پیر مرد، آب، اسب سفید، سبزه، شمشیر و فیروزه خوبست و این شعر را میخوانند:



ای بار خدای عرش و کرسی شش چیز مرا مدد فرستی:

علم و عمل و گشاده دستی ایمان و امان و تندرستی.

برای آمدن باران در دهات خراسان معمول است سرچوبی را بشکل عروسک درست کرده رخت می پوشانند و دنبال آن می خوانند:



چولی قزک بارون کن بارون بی پایون کن

برای بند آمدن رگبار هفت کچل زنده را اسم برده یک نخ را باسم هر کدام یک گره میزنند و رو بقبله در حیاط آویزان میکنند یا روی آسمان با انگشت یاعلی خیالی نقش میکنند یا قاشق ارثی را زیر آسمان سرازیر میآویزند و یا چهل «ق» روی یک تکه کاغذ نوشته رو بقبله آویزان میکنند.

مهره مار - برای گرفتن مهرهٔ مار وقتیکه مارها جفت می‌شوند کسیکه داوطلب گرفتن مهره است باید تنبان آبی پایش باشد، بمحض دیدن مارها تنبان خود را کنده روی آنها بیندازد و آنقدر بدود تا از روی هفت جوی آب بگذرد، سپس برگشته مهره‌ها را جستجو بکند، برای امتحان آن هرگاه کسی مهرهٔ اصل همراهش باشد و در دکان نانوائی برود نانها از جدار تنور کنده شده میریزد.

برای پیدا کردن دزد - شمعدان یا قلیان و یا سرپوشی را آورده روی آن اسم چهار ملک مقرب را مینویسند بعد اسم اشخاص مظنون را جداگانه روی کاغذهای کوچک نوشته هر کدام از آنها را بنوبه میگذارند روی سرپوش و نیت میکنند بعد دو نفر دستگیره سرپوش را با سر انگشتان بلند کرده یاسین می‌خوانند اگر سرپوش چرخید کسیکه اسمش را روی سرپوش گذاشته‌اند دزد است.[۴]

چله نشستن - در مسجد‌های کهنه جائیست معروف به چلخانه که عبارتست از غرفه‌های کوچک تودرتوی تاریک، کسیکه می‌خواهد چله بنشیند تا اینکه با جن‌ها و پریان رابطه پیدا بکند ریاضت میکشد باین ترتیب، که در چلخانه رفته دور خودش خیط میکشد و میان آن دایره می‌نشیند و پیوسته از خوراک خودش که مغز بادام یا گردوست میکاهد باین‌طور که روز اول چهل بادام میخورد روز دوم ۳۹ تا روز سوم ۳۸ تا و بهمین



طریق تا روز آخر خوراکش منحصر می‌شود بیک بادام تا اینکه روز چهلم ارواح و شیاطین باو ظاهر میشوند.

برای آوردن شخص غایب میگویند:



السون و بلسون (فلانی) را برسون

اگر نشسته پاشونش اگر پاشده بدوونش

فلفل و فلفل‌دونه زود برسونش تو خونه

در موقع گرفتن روغن بادام خانگی برای اینکه روغن بادام زیاد بشود زنها از فراوانی سیلان مایع‌ها میگویند. مثلا میگویند سر کوچه یکنفر را کشتند خون آمد به چه فراوانی یا سیل آمد بقدری آبش زیاد بود که خانه‌ها را خراب کرد و هر دفعه آنرا فشار میدهند.

اگر بخواهند که قد کسی بلند نشود آن شخص کنار دیوار ایستاده و یکنفر حاجی از آب گذشته بالای سر او میخ بدیوار میکوبد.

سالک را بخواهند بزرگ نشود دور آن را حاجی باید خط بکشد.

چهارشنبه آخر صفر در جندق تیر خالی میکنند بعد یک سبوی آب آورده و کمی بته آتش میزنند و بالای بام میبرند و میگویند :



بلا بدر قضا بدر از خانمان ما بدر

سپس آتش و کوزه آب را از بالای بام میاندازند.

برای محبت یا کینه انداختن در دل کسی در آذربایجان معمول است که ماست و کافور را با هم مخلوط میکنند میبرند در قبرستان و آنرا روی تابوت میریزند و میگویند: «محبت مرا در دل فلانی بینداز» و یا: «فلانی را پیش فلانی سیاه بخت کن.»

برای سیاه بخت کردن کسی پشت دو تا سوسک را با نخ آبی می‌بندند سه دفعه دعا به آن می‌خوانند و چال میکنند.

پای بز افکندن - «افسونی بر پای بز دمند و در جای کوی پنهان کنند بزان آنجا جمع شوند و قصابان آنها را گرفته بکشند»[۵].

لباس نو که بپوشند برای شگون میگویند:



سلامتی تن درسی بپوشی بری عروسی

برای تسخیر جن و پری و مراوده با روحانیات باید یکشب تا صبح آیهٔ قل اوحی را بخوانند.

احضار خواجه خضر - زنی که این کار را بعهده میگیرد باید یائسه باشد. ابتدا مدت چهل روز صبح زود که همه خواب هستند دم در کوچه را آب و جارو بکند و تا بیست روز باید روزی دو رکعت نماز حاجت دم در بخواند روز چهلم سر تیغهٔ آفتاب که بیرون میرود و بدعا مشغول است ناگهان خضر را بشکل چوپان یا خرده‌فروش و یا لحاف دوز یا مرد سید و یا بشکل پیرمرد ریش سفید می‌بیند و درین هنگام باو می‌فهماند که مقصود تو چیست و در خواب باو الهام میرسد و حاجتش را برمیآورد.





↑ ««۱» اینکه چون در روزگار پیشین کسی بسفری خواستندی شدن که کمتر از دوازده فرسنگ بودی این یک درون (خشنومن) بیشتندی تا اندران سفر رنجی نرسید و کارها بر مراد بودی و شغلها گشاده شدی «۲» و بر همه کس فریضه است که چون بسفری خواهند شدن این درون یشتن.» صد در ص ۳۸ در پنجاه و سوم





↑ کلثوم ننه ص ۲۴-۲۵-۲۶.

↑ نصاب چاپ برلین ص ۵۶.

↑ در کتاب حاجی بابا تفصیلی از پیدا کردن پول ارثی بوسیلهٔ جادوجنبل نقل میکند.

↑ فرهنگ انجمن آرا.





* * *





آداب ناخوشیها



مرض جوع - کسیکه مرض جوع دارد یک جغد در شکمش است که هر چه میخورد خوراک آن جغد میشود و بناخوش وصلت نمیدهد. برای معالجه آن باید چند روز بناخوش گرسنگی داد، بعد دستها و پاهای او را محکم بست آنوقت خوراکهای خوشبو و خوشمزه در اطاق او گذاشت تا آن جغد بوی آنها را بشنود و از شکم ناخوش بیرون بیاید و ناخوش معالجه بشود[۱].

هر گاه کسی دچار سرماخوردگی و زکام شود برای رفع آن باید پیاز را گاز زده روی بام همسایه بیندازد و یا از کسی بشوخی بپرسد: «بز از کوه بهتر بالا میرود یا دزد؟» طرف خواه بگوید بز یا دزد در جواب میگوید: «زکامم را بدزد.»

توی چشم که تورک بیفتد به برنج دعا میخوانند و در آب میریزند.

برای جوش گوشه چشم صبح زود بکنار آب رفته اشعار ذیل را بخواند:

سنده سلامت میکنم خودم و غلامت میکنم

اگر چشمم و خوب نکنی هپول هپالت میکنم

هر گاه مرض کسی بطول انجامد یکنفر زن که شوهر داشته باشد هفت خانه را در نظر می گیرد که اسم زن یا دختری که در آن خانه باشد فاطمه باشد از خانه هر یک دو سه مثقال آرد گندم می گیرد پس از آن قدری روغن کرچک برداشته میرود سر چهار راه این آرد که موسوم است به آرد فاطمه خمیر می کند و آتش روشن می کند بعد این خمیر ها را گلوله گلوله میکند و روغن را در ظرف روی آتش داغ می کند و گلوله های آرد را در روغن سرخ میکند پس از آن این گلوله ها را به نخ میکشد و در قلبش نیت می کند که تا مریض من خوب نشود این گلوله ها را از نخ بیرون نخواهم آورد. آنوقت خشتی می آورد و سه گوشه این خشت را قدری نمک میریزد یک گوشه این خشت را هم سه دانه از گلوله‌ها را میگذارد و میان خشت را هم قدری اسفند دود کرده سر چهار راه میگذارد و بالای آن میخی کوبیده آن گلوله ها را به میخ آویزان میکند. این عمل در شب چهار شنبه باید بشود.

خشت چهارشنبه سوری - برای ناخوش شب چهار شنبه یک خشت را آورده چهار گوشه آن نه شمع یا فتیله روغن زده روشن میکنند و بعد یک پول سیاه کمی زغال اسفند و ادویه روی آن میگذارند. بعد آنرا میبرند سر چهار راه میگذارند ولی کسیکه حامل آنست نباید برگردد و پشت سرشرا نگاه بکند.

شمع و مشک و زغفران بالای سر ناخوش روشن میکنند بعد به پشت ناخوش میزنند و میگویند: «درد و بلات برود تو صحرا، برود تو دریا.»

برای رفع چشم زخم ناخوش را از دروازه شهر بیرون میبرند.

در جندق هرگاه کسی ناخوش سخت بشود یکنفر زن لباس سفید میپوشد و یکدانه چشمچین (کارد مخصوص) بیک دست می‌گیرد و زنبیلی بدست دیگر. اگر ناخوش مرد باشد کلاه او را بسرش میگذارد و اگر زن باشد لباسش را میپوشد و در خانه مردم میرود. هرچه از دوا و خوراکی که به او بدهند آنها را میجوشاند و بناخوش میدهد و اگر پارچه بدهند لباس چهل تکه درست میکند و تن بچه ناخوش میکند.

کسیکه گرفتار نوبه سبک (یعنی که سه روز یک روز تب کند) شده باشد زنی شوهردار سه خانه را در نظر می‌گیرد که مرد آن خانه یک زنش مرده باشد یکی را طلاق داده باشد و یکی هم در خانه‌اش باشد نزدیک غروب آن زن میرود در آن خانه بطوریکه شناخته نشود و می‌گوید: زن مرده و زن طلاق و زن در خانه نوبه سبکی بگو چیش درمانه؟ آن مرد بی‌اراده چیزی می‌گوید هر چه را بگوید صبح که شد آن زن میرود و همان چیزی را که آن مرد گفته می گیرد و به ناخوش میدهد.

برای کسیکه شب تب میکند زنی بهمان قسم غروب آفتاب پنج خانه را در نظر می‌گیرد که مردش دو زن داشته باشد میرود و می‌گوید: مرد دو زنی تب شب را چه دوا؟ آن مرد باید بی‌اراده جواب بدهد هرچه بگوید همان را به ناخوش میدهد.

اگر کسی لرز سخت بکند هروقت که بنای لرز را می‌گذارد پالان الاغ سیاهی را میآورند و روی رختخواب او می‌گذارند به نیت اینکه لرز این آدم به آن خر بگیرد.

برای بریدن نوبه ناخوش را لب پله می‌نشانند و از بالای سرش بی‌هوا کوزه پرت میکنند از صدای شکستن آن نوبه می‌ترسد و میپرد و یا بی‌هوا باو کشیده میزنند.

کسی را که تشخیص بدهند در اثر چشم‌زخم ناخوش شده قدری اسفند و زاج سفید را به نیت چشم زخم دود میکنند پس از آن از سوخته آن هفت جای بدن ناخوش راخال میگذارند.





↑ این افسانه و معالجه‌اش از اشتباه تلفظ عوام ناشی شده که جوع را جوغ تلفظ میکنند و جغد را هم جغ یا جوغ میگویند و از اینرو اینهمه معلومات برای ناخوش بیچاره وضع شده است.





* * *





برای بر آمدن حاجتها



در کرمان معتقدند که از همزاد یا سایه، ناخوش و یا کسیکه گره در کارش افتاده کمک بخواهد چه علت پیش‌آمدهای بد را در اثر ناپرهیزی و آزار رسانیدن به از ما بهتران میدانند. اگر ناخوش دولتمند باشد برای سلامتی او سفره سبزی میاندازند و هر آینه فقیر باشد بوسیله بوی خوش او را مداوا میکنند لزوم سفره را فالگیر باید تصویب بکند.

بوخوش - نزدیک غروب پیرزنی که مجرب و طرف اعتماد است اسفند و کندر دود میکند و بته آتش میزند آنوقت ناخوش از روی آن میپرد و اگر حالش بد است او را از روی آتش رد میکنند.

سفره سبزی - در کرمان کوهستانی است که «تندرستان» نامند و عقیده عوام اینست که از ما بهتران در آنجا جمع میشوند. پیرزنی که مجرب باشد پیدا میکنند که ممکن است زرتشتی باشد. در سایر شهرها این کار را کنار جوی آب مجرا میکنند و شرطش اینست که در آن اطراف هیچکس نباشد.

کسی که بانی سفره سبزی است کاملا مطیع اوامر آن پیرزن است و درین سفره آنچه که در هفت‌سین است وجود دارد باضافه خوراکهای گوناگون و باید دقت بکنند که همه آنها پاکیزه و خوب باشد بخصوص کماج، سمنو، نمکدان، چراغ روغنی و یا شمع در آن لازم است.

آن پیرزن بتنهائی سر سفره می‌نشیند و از دختر شاه پریان خواهش میکند تا ناخوش شفا بیابد و یا مراد آنکس برآورده شود و پس از انجام آداب مخصوصی هرگاه گربه یا کبوتر سیاه سر سفره بیایند برآمدن حاجت حتمی است چه ممکن است دختر شاه پریان بآن شکل دربیاید و یا اینکه دختر شاه پریان چیزی از سر سفره میخورد و انگشتش را در نمک میزند و گرنه باید این کار تجدید بشود.

آجیل مشکل‌گشا - برای بر آمدن حاجت‌ها و دفع بلاها ماهی یکبار تا هفت مرتبه آجیل مشکل‌گشا باید گرفت و قصه‌اش را هم نقل کرد، ماه اول باید روز جمعه صد دینار ببندند گوشه دستمال و بدهند به آجیل‌فروش بدون اینکه چیزی بگویند آجیل فروش خودش میفهمد و آجیل را میدهد. آجیل مشکل‌گشا هفت است: خرما، پسته، فندق، مغزبادام، نخودچی، کشمش، توت‌خشکه، که باید میان هفت‌نفر تقسیم کرد.

قصه آجیل مشکل گشا:

«جونم برایتان بگوید، آقام که شما باشید. . یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. یک خار کنی بود این بیچاره خیلی پریشان بود و هیچی نداشت. یکروز رفت صحرا خار بکند یک سواری دید، سوار گفت: این اسب مرا نگهدار من بروم بیرون و بیایم وقتی که برگشت یک مشت ریگی از ریگهای بیابان داد باین مرد بعد اسبش را سوار شد و رفت غروب که خار کن بخانه برگشت خیلی غصه‌دار بود ریگها را ریخت گوشه صندوقخانه گفت اینجا باشد بچها باهاش بازی کنند خودش رفت خوابید. شب زنش پاشد رفت پای گهواره بچه شیر بدهد دید توی صندوقخانه روشن است شوهرش را صدا کرد گفت اینها چییه؟ بعد فهمیدند که اینها قیمتیه صبح چند تاش را برد بازار فروخت و خرج کرد بچهایش را نو و نوار کرد کار و بارش خوب شد[۱] کم کم تاجر باشی شد. پول برداشت رفت تجارت، بزنش گفت من که میروم ماهی صد دینار آجیل مشکل‌گشا بگیر بخش کن. این رفت، زنش با زن پادشاه دوست شده بود با هم میرفتند حمام بعد از مدتی که با هم حمام میرفتند یکماه آجیل را یادش رفت بگیرد. ایندفعه که با زن پادشاه رفت توی حمام عنبرچه زن پادشاه گم شد. گفتند کی دزدیده کی ندزدیده، انداختند بگردن این زن و گرفتندش و هرچه داشت و نداشت گرفتند آوردند خانهٔ شاه زنیکه را هم گرفتند حبس کردند. تاجرباشی از سفر که آمد رفت خانه‌اش دید خانه‌اش خراب است و زن و بچه‌اش هم نیستند. خبر رسید باندرون شاه که تاجرباشی آمده او را هم گرفتند و حبس کردند. نصف شب خوابید خوابش برد همان اسب سوار آمد یک تک پا زد گفت: «ای کور باطن من نگفتم ماهی صد دینار آجیل مشکل گشا بگیر؟ صد دینار زیر کند هست بردار آجیل مشکل گشا بگیر.» آن سوار غیب شد او هم از خواب پرید. پا شد آمد دم زندان بیک جوانی گفت این صد دینار را برایم آجیل مشکل گشا بگیر. او گفت برو من عروسی دارم فرصت ندارم آجیل بگیرم. گفت: برو ای جوان که عروسیت عزا بشود. یک جوان دیگر آمد گفت: این صد دینار را آجیل مشکل گشا بگیر. گفت من ناخوش دارم دم مرگ است میخواهم بروم سدر و کافور بگیرم. گفت الهی ناخوشت خوب بشود، جوان رفت آجیل برایش گرفت و آورد هیچی این را آورد و بخش کرد، قصه‌اش را هم گفت. از آنجا بشنو زن پادشاه رختش را کند رفت توی حوض آب تنی بکند یکوقت دید یک کلاغی عنبرچه‌اش را دم تکش گرفته آورد انداخت روی رختهایش. زن پادشاه گفت ای داد بیداد این چه کاری که کردم اینها را بیخود حبس کردم؟ آنها را از حبس مرخص کردند و اسباب زندگیشان را پس دادند. اینها رفتند پی کار خودشان اون دو تا جوان که دم زندان رد شدند اولی رفت خانه دید عروس مرده دومی رفت دید مرده شان زنده شده. خدا همچین که مشکل از کار آنها وا کرد از کار شما هم وا کند.»

سفره بی‌بی سه‌شنبه - این سفره در روز سه شنبهٔ آخر شعبان پهن میشود. چیزهائیکه در آن است عبارت است از کاچی آسمان‌ندیده بی‌شیرینی که شیرینی آنرا جداگانه میگذارند، فطیر، خربزه و اگر فصلش نباشد تخم خربزه میگذارند، خرما، قاوت، آجیل مشکل گشا، آش رشته، کوزه، پنیر و سبزی و غیره و مخلفات آن با پول گدائی تهیه میشود.

صاحبخانه روزه میگیرد، زنهائی که دور سفره هستند همه انگشتشان را در کاچی زده دستشان را بالا نگه میدارند و یکی از آنها قصه مفصلی میگوید که مختصر آن از این قرار است:

«یکی دختری بود زن بابا داشت، این زن بابا خیلی او را اذیت میکرد و هر روز باو گوسفند میداد که ببرد بیابان بچراند. یکروز گوسفندش گم شد این دختر از ترس زن بابا بعد از گریه و زاری نذر کرد که اگر گوسفندش پیدا بشود با پول گدائی سفرهٔ بی‌بی سه شنبه بیندازد. دست بر قضا گوسفندش پیدا شد. اتفاقاً پسر پادشاه آمد بشکار او را دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد و او را با خودش برد. دختر چون در اندرون شاه بود و نمیتوانست با پول گدائی سفره بیندازد درهای اطاق را بست و آرد و روغن را در طاقچه گذاشت و از طاقچه گدائی کرد، به طاقچه می گفت، خاله خیر نده محض رضای خدا آرد بده، روغن بده و بهمین ترتیب، بعد آنها را برداشت و برد در صندوقخانه کاچی بار گذاشت. مادر شوهرش اتفاقاً او را دید. رفت به پسرش گفت: تو دختر گدا را گرفتی و آبروی ما را بردی اصلا پست فطرت است و عادت به گدائی دارد، با وجود اینهمه خوراکهای خوب که اینجاست از توی طاقچه گدائی می کند.



«پسر پادشاه اوقانش تلخ شد همین که زنش را پای دیگ دید لگد زد به دیگ کاچی که برگشت و همه کاچیها ریخت و دو چکه از آن روی ملکی او چکید. بعد پسر پادشاه با دو نفر از پسر های وزیر بشکار رفت و در خورجینش دو تا خربزه گذاشت در راه پسر های وزیر گم شدند. وقت نهار همینکه خورجین را باز کرد دید خربزه ها دو سر پسر های وزیر شده و دو لکه کاچی که روی ملکی او بود دو لکه خون شده بود. پدرش یقین کرد که او پسر های وزیر را کشته و او را حبس کرد. در حبس پسر پادشاه به مادرش پیغام داد تا از دختر بپرسند که این کاچی چه بوده، آن دختر حکایت نذر را نقل کرد و دو باره کاچی را پخت. پسر های وزیر پیدا شدند و شاه هم پسرش را رها کرد.»

بعد حضار انگشتی که در کاچی زده بودند میمکند.

سفره فاطمه زهرا - زنی که میخواهد این ختم را بر دارد باید پاک باشد و این سفره را برای رفع پریشانی، قرض یا ناخوشی و یا به نیت زیارت و یا علت دیگر میاندازند آن زن ابتدا نیت میکند یا فاطمه زهرا برای اینکه من از این گرفتاری خلاص بشوم متوسل بتو میشوم و حاجت بتو میآورم.

این سفره را باید روز پنجشنبه در شب جمعه انداخت و در سه شب جمعه این کار تکرار میشود. برای دفعهٔ اول باید مقدار هفت سیر و نیم آرد خالص پاک را در کیسه سبز کرده به چفت در اطاق بیاویزند تا صاحب نذر از زیر آرد رد بشود (دفعهٔ دوم ۸ سیر و دفعهٔ سوم ده سیر و نیم) و صبح آن آرد را در جای تاریکی که آسمان نبیند با روغن و شیرینی کم کاچی درست میکنند بعد آن را در کاسه میریزند رویش را سفید میکشند و دست به آن نمیزنند. مخلفات دیگر سفره از این قرار است: شیرینی - آجیل شیرین - فطیر - شربت - نان سبزی - میوه و یک میوهٔ در بسته (هندوانه یا خربزه) و غیره و موقع ظهر همه کسانیکه دعوت دارند سر سفره حاضر میشوند بعد روضه خوان روضهٔ پنج تن را میخواند بعد روی کاچی را پس میزنند و جای انگشت فاطمه روی آنست وهمهٔ حضار برای تبرک از آن کاچی میخورند و تنقلات دیگر را میان خودشان قسمت میکنند ازین کاچی مرد نباید بخورد و هر زنی که می خورد باید پاک باشد. سفره دوم را هم بهمین ترتیب می‌اندازند ولی سفرهٔ سوم را گرو بر میدارند تا حاجتشان بر آورده شود[۲].

ختم امیر المؤمنین - این ختم دارای نماز مخصوص است که در چهار شب جمعه می خوانند و قبل از نماز این شعر را می‌خوانند:

یا اله‌العالمین در باز کن،

یا امیرالمؤمنین درخواست کن،



مشکلی افتاده اندر کار من با دو انگشت یدالله باز کن

این نماز دو یا سه ساعت طول میکشد و پس از ادعیه و ورد های مختلف از حالت طبیعی خارج میشوند و به خیال خودشان در عالم ملکوتی میروند، شب جمعه چهارم که دست به دامان حضرت میشوند حضرت با یک اسب و شمشیر در نظر آن شخص مجسم میشود که او بدون اراده روی انگشت های پای خودش در حالت قیام چرخ می خورد و جلو حضرت قرار میگیرد و تقاضای خود را بحضرت میگوید بعد زمین می خورد و بیهوش میشود و نتیجه در خواب باو آشکار میشود.





↑ بر گوینده و شنونده معلوم است که آن سوار علی بوده و آن ریگها از برکت دست او گوهر شبچراغ شده بوده است. مشکل‌گشائی از صفات مخصوص علی ودست مشکل‌گشای او معروف است.

اگر دست علی دست خدا نیست چرا دست دگر مشکل گشا نیست؟



↑ سفره های دیگر از قبیل سفرهٔ بی‌بی حور و بی‌بی نور و غیره هم هست که از شرح آن چشم پوشیدیم و تقریباً همهٔ آنها شبیه هستند.





* * *





خواب



شب جوراب بالای سر باشد خواب آشفته بینند.

هر که در خواب ببیند مرده است عمرش زیاد میشود.

اگر کسی خدا را در خواب ببیند کافر است.

شب شلوار بالای سر باشد و خواب بد ببینند تعبیر ندارد.

در خواب ببینند کسی فرآن هدیه بدیگری داده کسیکه گرفته صاحب اولاد پسر میشود.

خواب زن چپ است.

رو به کلیسا بخوابند خواب سنگین و آشفته می بینند.

زن آبستن شمشیر در خواب ببیند پسر خواهد زائید[۱].

زن آبستن مروارید در خواب ببیند بچه‌اش دختر است.

در خواب اسب ببینند مرادشان داده میشود.

در خواب حمام بروند زیارت خواهند رفت.

مرده در خواب چیز بدهد دلیل زیادی عمر است و اگر بگیرد بد است.

ماچ کردن در خواب مفارقت میآورد.

مرغ و ماهی در خواب ببینند مرادشان داده میشود[۲].



در خواب توی چاه بیفتند خواهند مرد.

در خواب بالای بلندی بروند کار آدم خوب میشود.

در خواب توی خلا بیفتند پول زیاد می یابند.

مار در خواب دولت است.

هر که در خواب ببیند دندانهایش افتاده میمیرد.

گاو و گوساله در خواب دشمن هستند.

ماه را در خواب ببینند خبر خوش میرسد.





↑ با تعبیر فروید S. Freud صدف میکند.

↑

اگر در خواب بینی مرغ و ماهی نمیری رسی بر پادشاهی





* * *





مرگ



شب جمعه مرده ها آزادند و میآیند بالای بام خانه شان، بنا بر این نباید از آنها غیبت کرد و باید بدعای خیر آنها را یاد کرد[۱].

هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد وقتیکه میمیرد ستاره اش میافتد.

هر گاه در خواب مرده ای را ببینند باید شست پای او را گرفت تا از آندنیا حکایت بکند.

کسیکه شب بد خواب بشود و تا صبح بیدار بماند نشان اینست که یکی از مرده هایش را شکنجه میکنند.



صبح زود که سگها زوزه میکشند برای اینست که عزرائیل را می بینند و برای اینکه عزرائیل توی خانه نیاید باید لنگه کفش را دمر کرد.

هفت قدم دنبال تابوت بروند ثواب دارد[۲].

برای ثواب هر مردی که تابوت را می‌بیند خوبست زیر آن برود هفت قدم آنرا بدوش ببرد و یا اینکه در صورتی که از جهت مخالف میرود برگردد و هفت قدم از راه سیر تابوت بردارد.

کسیکه شب بمیرد نباید تنها باشد و بالای سرش شمع می سوزانند.

بالای سر مرده سنگ لحد میگذارند تا وقتیکه نکیر و و منکر میآیند بسراغش سرش به آن سنگ بخورد عطسه بکند و بگوید: الحمدلله رب‌العالمین تا بدانند که مسلمان است و بهمین جهت باید پس از عطسه عادت کرد بگفتن این جمله تا ملکه انسان بشود.

وقتیکه مرده را از اطاق بیرون میبرند سرجایش یک خشت میگذارند رویش یک تکه گوشت و شب یک کاسه شربت و یک بشقاب حلوا و چراغ روشن[۳] در آن اطاق میگذارند صبح آنها را میبرند سرقبرش.



مرده را که از خانه بیرون میبرند آرد سرخ کرده (حلوای پیش جنازه) با یک ران گوسفند جلو تابوت میبرند.

شبهای جمعه برای خیر اموات باید خرما بگدا داد.

در هنگام مرگ باید چشم و چانه مرده را بست اگر چشم مرده باز باشد معلوم میشود که از دنیا دل نمیکند.

اگر مرده بخندد بهشتی است و اگر بد قیافه باشد گناهکار است.

مرده اگر ثواب کار باشد او را زود بخاک میسپرند[۴].

تابوت اگر صاف برود و سبک باشد مرده ثواب‌کار است.

اگر ناخوش از تب بمیرد گناهانش آمرزیده میشود.

آب روی مرده را در خانه کسی بریزند آوارگی میآورد.

آدم زنده در تابوت بخوابد تابوت او را فشار میدهد.

بچه که کمتر از هفت سال دارد اگر بمیرد میرود به بهشت[۵].



مرده اگر زن باشد پس از آنکه در قبر گذاشتند یکنفر از خویشان محرم باید رویش را باز بکند.

مرده را که چال کردند هفت قدم دور میشوند دو باره برمیگردند چونکه چشم براه است.

هر کس از حلوای عزای آدم پیر بخورد عمرش دراز میشود ولی از حلوای آدم جوان نباید خورد.

هر کس عادت داشته باشد حنا به ناخن خود ببندد شب اول قبر از او پرسش نخواهند کرد.

روی سینه مرده قرآن میگذارند و اگر نباشد شیطان در جسمش حلول میکند[۶].

معروف است که جهود ها توی مشت مرده نخودچی می‌ریزند و در دهنش آرد پر کرده و این سفارش را باو میکنند:

انکر و منکر که آمد فوتی تو چشش کن

حضرت موسی که آمد نخودچی جیبش کن





کلید در بهشت را بگیر و بپر تو بهشت

جریدتین - زیر بغل مرده دو تا ترکه میگذارند تا در موقع سؤال در قبر بآنها تکیه بکند[۷].

کاسه العفو - آخرین آبی که بسر مرده میریزند از کاسه‌ای است که مرده شور العفو میخواند و به آن میدمد و بسر مرده میریزد.

قبر که فشار میدهد انسان هرچه شیر از مادرش خورده از دماغش بیرون میآید.





↑ «۱» اندر دین گوید که هربار که روزگار پدر و مادر و فرزندان یا خویشاوندان باشد روان ایشان بیاید بر سرای بایسند و گوش میدارند که آفرینگان ایشان گویند «۲» هر گاه که میزد و آفرینگان بینند آسانی، راحت و شادی وخرمی برایشان میرسد «۳» و هر گاه که نکنند تا نماز شام گوش میدارند «۴» و چون نماز شام باشد و نکنند تا نیم شب امید میدارند «۵» و چون میزد و آفرینگان نکنند ایشان نومید بگردند و گویند ای دادار (اورمزد) وه افزونی ایشان نمیدانند که از آن جهان بمی باید آمدن هم چون ما مینو را یشت بردن برایشان (را) نیز بر درون و میزد آفرینگان دیگر کسان حاجت باشد نه آنکه ما را بدیشان حاجتی هست لیکن چون میزد ما نکنند، آفرینگان ما نگویند نیز بدان بلا که بدیشان خواهد رسیدن باز نتوانیم داشت «۶» این بگویند باز جایگاه خویش شوند.» بندهش ص۱۶۱.

همچنین رجوع شود به صد در نثر در ۱۳ ص۱۲ در ۲۸ ص۳۷ بندهش ص۱۲۴.

↑ «و چندانکه از پس تابوت نسا بتوانند رفتن بروند، چه هر گامی را که از پس نسا شوند سیصد استیر گرفته بود و هر استیر چهار درم بود چنانکه سیصداستیر هزار و دویست درم بود بهر گامی چندین گرفه بود.» صد در نثر ص ۱۲.

↑ «۱۰» و هر سه شب هم جایگه که روان ازین جداشده باشد باید که آن سه روز روشنائی نهاده باشند.» بندهش ص ۱۱۰.

↑ و چون همیشه در دفن اموات تعجیل میشود ازین رو بسااتفاق میافتد که در اثر غش یا سکته ناخوش را در قبر میگذارند و بعد بهوش می آید و مدتها طول میکشد تا دوباره در قبر بمیرد.

↑ «۱» اینکه چون کودک هفت ساله بمیرد باید که پشت سروش از بهر وی بباید کردن و درون شب چهارم یشتن «۲» چه در دین گوید که روان کودکان بروان پدر و مادر رود واگر پدر بهشتی باشد با وی ببهشت شود اگر دوزخی باشد بدروزخ رسد اگر مادر بهشتی باشد با وی ببهشت رسد و اگر دوزخی بود با وی بدوزخ رسد «۳» پس هر گاه که پشت سروش بکردند روان کودک از روان پدر و مادر جدا شود و ببهشت شود و در پیش یزدان پدر و مادر را شفاعت خواه باشد بدان جهان.» صددر ص ۳۹ در ۴۷.

↑ معروف است که در مسجد نایب‌السلطنه مرده‌ای را شب بامانت میگذارند و آخوند شلی که خادم مسجد بوده تنها بالای سر او قرآن میخواند. در این بین می‌بینید که مرده در تابوت به جنب و جوش میافتد. او هراسان با پای شل بلند میشود کشو در را میکشد و از اطاق بیرون میدود. مرده نیز بلند شده او را دنبال میکند، آشیخ قرآنی که دم دستش میرسد برداشته به سینهٔ مرده میزند و بسم‌الله میگوید آنوقت مرده جابجا بزمین میخورد. از اختصاص اینگونه مرده‌ها که جن در جسمشان میرود اینست که حرف نمیتوانند بزنند ولی همه کار از دستشان برمیآید و بمحض اینکه سفیدهٔ صبح بزند دوباره میمیرند، این توصیف اخیر به اعتقاد غول (وامپیر Vampirn) اروپائیها در قرون وسطی بی شباهت نیست.

↑ جریدتین باید از شاخه درختهای تر مثل بید و انار و انجیر باشد که باندازه معین قطع میشود. این مسئله برسمهای زرتشتیان را بخاطر میآورد.





* * *





تفائل ناشی از اعضای بدن



سر بزرگ نشان عقل و کیاست است[۱].

پیشانی بلند علامت دولت است.

پیشانی کوتاه علامت تنگدستی و زبونی[۲].

ریش دراز علامت حماقت است.

ریش کوسه و چشم زاغ نشان بد جنسی است.

قد بلند نشان حماقت است.

قد کوتاه نشان زیرکی و دانائی و زرنگی است[۳].

کف دست را نیشگون بگیرید علامت وعده دادن است.



چشم که رک بشود (راه باز کند) مهمان میآید.

کسیکه سقش سیاه باشد نفرینش گیراست[۴].

کسیکه با دست چپ ناخن دست راستش را بگیرد نان خودش را در میآورد.

ناخن گرفته شده را اگر زیر دست و پا بریزند فقر می‌آورد بلکه آنرا باید در پاشنهٔ در گذاشت تا روزیکه دجال ظهور میکند مانند خار روئیده نگذارد اهل خانه خارج بشوند.

موی سر را اگر سر راه بریزند گنجشک برده و با آن لانه میسازد وصاحب مو سرگیجه میگیرد[۵].

دندان افتاده را باید سه بار کر داد و سپس دفن و کفن کرده در سوراخ دیوار گذاشت[۶].



سینهٔ مرد که زیاد پشم داشته باشد مهر علی است.

از بینی کسی نباید عیب جوئی کرد چون خدا آنرا با دست خودش درست کرده.

سر بینی که سفت بشود علامت سن بلوغ است.

سربینی بخارد به مهمانی خواهند رفت.

کف پا که بخارد راه دور میروند.

کف دست راست که بخارد باید آنرا روی سر پسر اول مالید تا پول گیرشان بیاید.

کف دست چپ که بخارد خرج زیاد میکنند.

یک عطسه علامت صبر است در جوابش میگویند: عافیت باشد و برای شکستن صبر هفت صلوات باید فرستاد. دو عطسه علامت جخد (جهد) است باید تعجیل کرد. چه سالم و چه ناخوش هر کس عطسه بکند مسلماً تا سه روز زنده خواهد بود.[۷]



هرکس سکسکه بکند باو تهمت میزنند که چیزی دزدیده است تا این ترس باعث بر طرف شدن سکسکهٔ او بشود.

رو بروی کسی نباید خمیازه کشید چون برای آنشخص بدبختی میآورد برای رفع آن باید به پشت کسیکه خمیازه کشیده است بزنند و به بالا نگاه بکند.

اگر کسی خمیازه بکشد حتما دو نفر دیگر هم در همان خانه خمیازه خواهند کشید[۸].

پلک چشم چپ بپرد خوشحالی میآورد.

پلک چشم راست بپرد غم و اندوه میاورد[۹].

اگر مژهٔ چشم روی گونه بیفتد اجل است باید آنرا برداشت.



هر کس زبانش را گاز بگیرد در آن ساعت غیبت او را میکنند.

در موقع صحبت بی‌اراده اسم کسی را ببرند معلوم میشود آنشخص در همان ساعت یاد او بوده است.

هر گاه کسی چشمش را بکس دیگر چپ بکند و موشی از سوراخی بسوراخ دیگر برود چشم او چپ خواهد ماند.

پس گردن یا روی چشم کسی را ماچ بکنند از چشم آنکس میافتد.

اگر ناخن یکدست را بگیرند و دیگری را نگیرند سگ به آنشخص حمله خواهد کرد.



هر که دارد خال دست آن نشان مشهد است

هر که دارد خال پا آن نشان کربلا است

هر که دارد خال سینه آن نشان وصله پینه

هر که دارد خال رو آن نشان آبروست

سبیل در نزد عوام بخصوص داشها دارای اهمیت و اعتبار مخصوصی بوده. نشان مردی و مردانگی و احترام به آن واجب بوده است.





↑ مثال مازندرانی: کنه پا چوبونگنه سر سلطون.

↑ «حکماء گفته‌اند که پیشانی فراخ که بر وی خطوط یعنی چین و شکنج نباشد نشان خصومت و بلاهت .... و لاف و گزاف بود و پیشانی نحیف و باریک نشان فرومایگی و خساست و عاجزی بود و پیشانی متوسط نشان فهم و علم و هشیاری و تدبیر است». اخلاق محسنی





↑ بزرگان گفته‌اند: کوتاه خردمند به از نادان بلند.

شعراز رسول خدا چنین نقل است کادم قد بلند کم عقل است

«در تواریخ مذکور است که مردی کوتاه‌قامت در پیش نوشیروان دادخواهی کرد و گفت کسی بر من ستم کرده است نوشیروان فرمود که: کسی بر مرد کوتاه بالا ستم نتواند کرد بلکه او ستم کند، و تو کوتاه قدی. گفت: ای شاه آنکس که بر من ستم کرده‌است از من کوتاه‌تر است انوشیروان تبسم فرمود و داد او بداد.»

اخلاق محسنی ص ۱۸۸





↑ زاغ زبان کنایه از مردم سیاه زبان باشد یعنی کسانیکه نفرین ایشان را اثری هست. (برهان)

«آسمان دهن از بالا اگر از پشت دندانها بقدر نیم گره سیاه باشد او را سق سیاه گویند بسیار بد است خصوص ازبرای صاحبش هرچند رگ سفیدی داشته باشد.» فرسنامه اسدالله خوانساری





↑ ««۱۰» هر گاه که یکتار موی بیفکند و در دل دارد که نگیرد و نپرهیزد فرمانی گناه باشد اگر کوچک باشد و اگر بزرگ.» صد در بندهش ص ۸۱

↑ پنهان کردن ناخن موی سر و دندان برای آنست که آنها بدست دشمن نیفتد زیرا یکی از عملیات جادوگری که امروزه هم در محله جهودها رواج دارد دنبه گداز Envoûtement است برای اینکار جادوگر آدمک کوچکی از موم درست کرده دندان یا موی سر و یا ناخن دشمن را در آن عروسک مومی میگذارد و پس از بجا آوردن مراسم مخصوصی هر نقطه از تن آدمک مومی را که زخم بزند صاحب ناخن یا موی سر از همان نقطه رنجور میشود. این عمل را با موش زنده و چال کردن شمع در قبرستان نیز مینمایند. بقیهٔ پاورقی در صفحهٔ مقابل



بقیه از صفحه قبل

در قصص‌العلماء ص۱۳۲ نوشته که میرزامحمداخباری بوسیلهٔ گداز سر اشپختر (سیتسانوف) سردار روسی را برای فتحعلیشاه آورده در مثل میگویند: مگر سر اشپختر را آوردی؟

در اوستا (فرگرد۱۷) تأکید شده که در مواظبت موی سر و خرده ناخن بکوشند تا بدست (یادوک) جادو نیفتد.

««۱» اینکه چون ناخن خلال کنند. باید که در کاغذی کنند «۲» باز سروش فراز باید گرفتن و سه ایتا اهووبریو گفتن «۱۰» البته باید که (ناخن) ناسوده نگذارند که بسلاح جادوان بکار آید: صد در نثر ص۱۳ در چهاردهم.



↑ خبر: العطاس امان من الموت ثلثة ایام. بهمین جهت بعداز عطسه باید بقیه پاورقی در صفحه ۷۱



بقیه از صفکه ۷۵

شکر خدارا کرد و گفت: الحمدلله رب العالمین. خاصیت آن اینست که در قبر وقتی نکیر و منکر بالای سر آدم می آیند و سرانسان بسنگ لحد میخورد و عطسه میکند چون عادت دارد الحمدلله رب العالمین راخواهد گفت و مسلمانی او بر نکیر و منکر واضح میشود.

««۱۰» اینکه چون از کسی عطسه فراز آید یک ایتها اهووبریو و یک اشم‌وهو بباید خواندن زیرا که در تن ما دروجی است و پتیاره‌ای است که پیوسته با مردم کوشد تا علتی و بیماری بر مردم مستولی کند و در تن ما آتش است که او را چهره خوانند با آن دروج پیوسته کارزار میکند و او را از تن مردم باز میدارد. پس چون آتش بر آن دروج چیره شود و او را هزیمت کند عطسه از بهر آن آید که آن دروج بیرون آید «۲» پس چنان باید که این باژ برخوانند و آن آتش را آفرین کنند که گاه بمانادتا این دروج راشکسته میدارد. چون عطسه از کسی دیگر شنود هم این باز یعنی بباید گفتن و این آفرین مینو بکردن.»

صد در ص ۷ در هفتم





↑ معروف است که مردی خمیازه کشید زنش هم با او خمیازه کشید چون کس دیگری در آن خانه نبود آنمرد به جستجوی شخص سوم رفت و فاسق زنش را در گنجه پیدا کرد.

↑ جستن پلک بالای چشم راست علامت خوشحالی بعد از تنگی واز چپ نشانهٔ رسیدن غایبی است و (جستن پلک پائین) از راست غم و از چپ رسیدن خبری است که در آرزوی آن باشد و یا از راست بیماری و از چپ خوشدلی عاید گردد.» جنات الخلود





* * *





تفأل، نفوس، مروا، مرغوا



پاشنه ‌های کفش که جلو هم جفت بشود صاحبش پولدار می‌شود.

دود بسوی کسی برود پولدار است.

اول روز یا اول ماه یا اول سال از کسی پول دشت بکنند که دستش خوب باشد تا آخر پولدار خواهند بود.

میلاب قلیان بیفتد پول گیر کشندهٔ قلیان می‌آید بشرط آنکه میلاب را از کوزه بیرون بیاورد، سرش را ببوسد و دوباره سر جایش بگذارد. هر کس ندانسته لباس وارونه بپوشد پول گیرش می‌آید.

پشت لباس مرد که تا بخورد پول گیرش میآبد.

پشت مرد که بزنند و گرد بلند بشود نان خودش را می‌تواند در بیاورد.

بشقاب که سه تا قطار بشود مهمان می‌آید، اگر ظرف کوچکی پهلویش باشد بچه هم همراه دارد.

تفاله چائی که در استکان راست بایستد مهمان می‌آید.



تکه که از دهن بیفتد مهمان میآید، قلیان که صدا بدهد و جرقه بپراند مهمان میآید.

آب سلام بکند (در هنگام ریختن روی خودش برگردد و صدا بدهد) مهمان میآید.

روی کوزه که عرق میکند مهمان میآید. آب یا لقمه بیخ گلو بجهد سوقاتی میخورند.

لیوان آب برگردد روشنائی است.

سیگار که از یکطرف آتش بگیرد زن خوب گیر کشنده آن میآید.

آینه بخت عروس بشکند یکی از عروس با داماد خواهد مرد.

زن و خانه و اسب خوشقدم و بد قدم دارد.

از میان دو نفر زن رد بشوند کار آدم گراته میافته.

زن شوهر دار اگر سفره بدزدد شوهرش میمیرد.

زن اگر تو خزانهٔ حمام سرش را ببافد هوو سرش میآید.

دختر چادر سیاهش را وارونه سرش کند بختش باز میشود.

دختری که پدر دارد اگر گیسش را توی خانه باز کند بد یمن است، از میان گلهٔ گوسفند یا از زیر طناب قطار شتر رد شوند فقر میآورد.

هر کس در خانه بد قدم منزل بکند یا ناخوش و گرفتار میشود و یا میمیرد.



هرگاه مسافر ناپاک در اتومبیل باشد اتومبیل خراب میشود «پنجر میشود».

ایستاده شلوار بپوشند فقر میآورد.

هرگاه ابر بشکل شتر بشود در آنسال وبا خواهد آمد.

گرهٔ هر چیزی خود بخود باز بشود خوب است و اسباب کارگشائی است.

تار عنکبوت که مثل نخ صاف باشد علامت اینست که سفری میآید.

مسافر که از خانه بیرون میرود اگر پیرزن موسرخ جلو او درآید بد آیند است.

آتشتازی توی خانه بیفتد در آنجا عروسی میشود.

ستارهٔ دنباله دار آمد و نیامد دارد، ممکن است خوش یمن و یا بد یمن باشد.

چنباتمه توی درگاه بنشینند بهتان خواهند خورد برای رفع آن باید بدر طرف خود تف انداخت.

مرد که بزک بکند بزندان خواهد افتاد.

ابر سیاه رگبار میآورد و زود میایستد در صورتیکه ابر خاکستری بارانش پشت بند دارد[۱].

تیغه های قیچی که باز بماند یا بهم بزنند دعوا میشود.

پول یا دسته کلید که بهم بزنند دعوا میشود.



قیچی بدست کسی بدهند با آنشخص بد خواهند شد.

دو تا کفش رویهم سوار بشود صاحبش راه دور میرود.

چاقو بکسی هدیه بدهند رشته دوستی را میبرد.

کلاه را نباید وارونه بزمین گذاشت صاحبش میمیرد.

خرد کردن کاغذ و کهنه با قیچی فقر میآورد.

ظرف بلور یا چینی بشکند نباید دلچرکین شد چون قضا بلا بوده است.

دمر آب خوردن عقل را کم میکند[۲].

چند نفر دور هم نشسته اند نباید سرشماری کرد از عدهٔ آنها کم میشود.

در مبال آواز بخوانند دیوانه میشوند.

سر برهنه در مبال بروند دیوانه میشوند.

توی خمره آواز بخوانند دیوانه میشوند[۳].

در بازی تخته نرد طاس که از دست بیفتد نشان باخت است.

افتادن شاه در شطرنج نشان مات شدن است.

هر کس چهل روز گوشت نخورد دیوانه میشود.

آشپز که غذا را شور بکند دلش شوهر میخواهد.

سر غذا جلوی کسی تواضع بکنند قرضدار میشوند.

هر کس سفره زیاد نان خرد بکند بچه زیاد پیدا میکند.



رخت زرد آمد نیامد دارد ولی لباس سفید، سبز و مشکی خوش آیند است.

رختدان، میز و مجری وقتیکه خشک میشود و صدا میکند آوارگی میآورد.

کیسهٔ حمام را بصورت بکشند آبرو میریزد.

اگر کسی شانهٔ دیگری را بسرش بزند بین آنها سردی تولید میشود و از چشم او میافتد.

از آدم خسیس چیز خوراکی بدزدند و بخورند هیچوفت ناخوش نخواهند شد.

از توشهٔ راه مسافر چیزی بدزدند زود بر میگردد.

از آدم خسیس که پول بگیرند باید آنرا مایهٔ ته کیسه کرد تا همیشه پولدار باشند.

اگر کسی کاغذ بنویسد و پائین آنرا نچیند زنش میمیرد.

جاروب بکسی بزنند از عمرش کم میشود باید از سر آن شکست.

نی قلیان بکسی بزنند لاغر میشود[۴].

بنا که اجاق بسازد آواره میشود.

کفشدوز اگر دو کفش را به اندازه درست بکند زنش میمیرد.

هر کس کتاب امیر ارسلان و الف لیل را بخواند الاخون ولاخون میشود.



دست زیر تخته کرسی بزنند (رنگ بگیرند) باران میآید.

اگر شکارچی از جگر شکاری که زده بزن آبستن بدهد دستش بسته میشود و دیگر نمیتواند شکار بزند.

«. و بسلاحنامهٔ بهرام اندر چنین گفته است که چون تیغ از نیام بر کشند از وی ناله آید علامت خون ریختن بود و چون تیغ خود از نیام برآید علامت جنگ، و چون تیغ برهنه پیش کودک هفت روز بنهند آن کودک دلاور بر آید[۵].»

«و مرد دیدار نیکو را چهار خاصیت است، یکی آنک روز خجسته کند بر بیننده، و دیگر آنک عیش خوش گرداند و سه دیگر آنک بجوانمردی و مروت راه دهد چهارم آنک بمال و جاه زیادت کند.[۶]»

اگر کسی که قبر خودش را دستور بدهد که بسازد عمرش زیاد میشود.

اگر کسی بانی ساختمان مسجدی بشود و آنرا تمام بکند زود میمیرد[۷].





↑ از ابر سیاه مترس و مرد تپه ریش

از ابر سفید بترس و مرد کوسه ریش.

↑ مثل: شخصی دمرو از جوی آب میخورد کسی باو گفت اینطور آب نخور عقلت کم میشود او پرسید عقل چیست آنمرد در جواب گفت: هیع با شما نبودم.

↑ خمره صدا را خوب میکند. اصطلاح: یارو تو خمره میخواند.

↑ اصطلاح: آنقدر لاغر است میل نی قلیان.

↑ نوروزنامه ص ۳۸.

↑ نوروزنامه ص ۷۲–۷۱.

↑ بهمین جهت هر کس که مسجدی میسازد گوشه‌ای از آن را ناتمام میگذارد.





* * *





ساعت، وقت، روز



صبح زود تابوت ببینند خوبست.

عروس را شب جمعه ببرند مادر شوهرش میمیرد.

اگر زن سه روز جمعه پشت هم بند بیندازد شوهرش اورا طلاق میدهد.

شب اگر سوت بزنند جنی میشوند.

در موقع دوختن لباس کسی راه برود اگر قدمش سبک باشد زود تمام میشود و اگر سنگین باشد دوختن آن لباس خیلی طول میکشد.

شب نباید اسم حلوا را آورد.

اگر روز شنبه ناخن بگیرند قرض ادا میشود روز دوشنبه پولدار میشوند، روز جمعه ثواب دارد، روز پنجشنبه ارث اولاد میرسد[۱]. هرگاه شب ناخن بگیرند عروسی و مرگ با هم مخلوط میشود.

شب عاشورا اگر در ۴۰ منبر شمع روشن بکنند مرادی داشته باشند بر آورده خواهد شد.



شب جمعه اگر مهمان بیاید خیر و برکت میآورد و اگر برود خیر و برکت را میبرد.

در اصفهان معتقدند که نزدیک عاشورا هوا غبارآلوده و گرفته میشود.

ماه صفر نحس است بخصوص سیزده آن که از نحس ترین روزها بشمار میآید.

ماه صفر بقدری نحس است که از صد و بیست و چهار هزار پیغمبر صد و بیست هزارشان درین ماه مردند.

در تابستان شب اول که در حیاط میخوابند باید روز جفت باشد و روز طاق خوب نیست.

هر کس شب در گرمابه یا زیر درخت بخوابد بی وقتی میشود.

روز یکشنبه حمام رفتن بد است.

شب ۲۳ ماه رمضان هر کس عطسه بکند براتش نو میشود و تا سال دیگر زنده است.

ماه رمضان که به هم هم بیفتد زود تمام میشود (نهم، دهم).

شب یکشنبه نباید بخانه کسی رفت.

شب چهارشنبه مال عایشه است[۲].

هر گاه شب آب داغ بپاشند یا آتش بیندازند و اسم خدا را نبرند غشی میشوند چون به بچه‌های از ما بهتران که خوابیده اند صدمه میرسد[۳].

شب نیمه شعبان هر کس که سایه‌اش بدیوار سر نداشته باشد تا سال دیگر میمیرد.

غروب نباید جاروب کرد چون خانه برچیده میشود.

روز جمعه رخت مرد را بشویند گدا میشود.

گدای زن که ظهر بیاید شیطان است و گدای مرد فرشته است.

عید غدیر هر کس سوزن بزند انگشتش عقربک میشود.

روز عید قربان کسی خیاطی بکند در مکه بپای حاجیها تیغ فرو میرود.

شنبه برای سفر سنگین است[۴].

شب یکشنبه و چهارشنبه در موقع آفتاب زردی نباید بدیدن ناخوش رفت.

شب اگر در تاریکی صدائی بشنوند صدای همزاد است.

شب اول ماه و اول سال (نوروز) باید همهٔ اطاق های خانه روشن باشد.



شب عید نوروز رشته پلو بخورند رشتهٔ کار بدست میآید.

چهل سه شنبه حمام بروند دیوانه خواهند شد.

شب در زیر زمین تاریک یا دالان باید بسم‌الله گفت وگرنه جنی میشوند.

رخت نو که روز سه شنبه بریده بشود یا پوشیده بشود آخرش میسوزد.

شب شانه کردن مو و در آینه نگاه کردن پریشانی می‌آورد[۵].

اگر زن شب در آینه نگاه کند هوو سرش میآید مگر اینکه آینه را سه بار دور چراغ بگرداند.

اول دشت کاسب نسیه نمیدهد ولی ارزان میدهد.

سرچراغ مشتری را نباید رد کرد و قرض را هم نباید داد.

اگر کسی در خانهٔ ناخوش دار شب سه شنبه بماند باید شب یکشنبه هم بماند همچنین است شب سه شنبه و پنجشنبه.

روز اول ماه نباید دوا خورد و نه به حکیم رفت و نه بدیدن ناخوش بروند.

«روز عید بابا شجاع‌الدین هرگاه روز سه شنبه یا چهارشنبه و یا آدینهٔ اول ماه باشد هرکه در آنماه بمیرد باید یک لنگه کفش او را با خودش در قبر بگذارند که در آنماه کسی از خویشانش نمیرد[۶]».

«در شب یا روز ۲۷ ماه رمضان برای برآمدن حاجتها دوازده فتیله باید روشن بکنند.»[۷]

روز سه‌شنبه و چهارشنبه نباید جاروب کرد.

روز اول ماه جاروب کردن خوبست.

اگر کسی در خانه‌ای باشد که یکنفر در آنجا بمیرد وشب را در آنجا بماند باید هفت شب متوالی در آنجا باشد.

شب یلدا بلند ترین شب زمستان است در آنشب باید هندوانه خورد.

شب خوب نیست که از خانهٔ کسی آب ببرند و یا باید کمی آب برده در آن خانه بپاشند و بعد آب ببرند.

غروب که سر چاه یا قنات بروند بی وقتی میشوند.[۸]

شب پیش از نوروز باید کو کو سر سفره باشد ولی شب بعد از نوروز نباید کو کو باشد چون اسمش را که ببرند فقر میاورد[۹].

صبح زود که از خانه بیرون میآیند اگر ظرف خالی در دست کسی به بیند است (بی‌برکت).

شب که شام غریبان است اجاق خانه باید خاموش باشد.

در ماه صفر سفر کردن خطر دارد.



چله کوچک زمستان اهمن و بهمن میگوید عهدهٔ همه با من.

برای اینکه هوای روز بعد را بدانند شب جلو چراغ با دهن ها میکنند اگر سرخ رنگ بود آفتاب میشود و اگر سفید بود میبارد.

« … و من بعضی از آثار و انقلابات را از کتب اهل ایران و مصریان نقل نموده؛ چون قمر در شب سیم یا چهارم رقیق و صافی بود روز دیگر هوا صاف بود و اگر در شب منتصف ماه قمر صافی بود هوا صاف شود و اگر سرخ رنگ بود علامت کثرت باد بود و اگر سیاه رنگ بود علامت بارندگی بوده و اگر آفتاب در وقت بر آمدن صافی بود یا آنکه پیش از طلوع آفتاب قطعهای ابر متفرق پیدا شود و یا آنکه در وقت غروب آفتاب ابر نبود و بعد از غروب یا قبل از آن ابر شود اینهمه علامت تأخیر باران است … بانگ کردن زیاد گنجشک بر درختان علامت باران بود … چون دیگ از بالای دیگپایه فرو گیرند بعد از آنکه طعام پخته باشند و در اسفل او شرارهای آتش بسیار بود یا آنکه مرغ خانگی خود را بسیار میخارد و بانگ بسیار میکند با آنکه پرستو بر گرداب میگردد و بانگ بسیار میکند یا آنکه گاو میش روی بمغرب بایستد و یک پای را تمام بر زمین ننهد یا آنکه گرگ بسیار به آبادانی در آید یا آنکه موش از سوراخ خود چیزهائیکه بذخیره نهاده بیرون میاندازد اینهمه علامت بارندگی است خاصه در اول ماه و در آخر ماه و چون بر گرد قمر سرخی خالص پیدا شود علامت سرما بود و اگر دو دایره یا سه دایره زرد یا سرخ بر گرد قمر ظاهر گردد علامت سرمای سخت بود و بانگ مگسهای بسیار در درون خانه و بر جستن گوسفند ها در چراگاه از زمین و نمودن روشنائی چراغ مثابه ظلمت اینهمه علامت سرماست و چون مرغان درختان بزیر آیند و در آب غوطه خورند علامت سرما و بارندگی است و در سالیکه درخت بلوط و فلفل بار بسیار آورد زمستان آنسال دراز گذرد و چون درازگوش رو بمغرب بایستد و زمین با دست میکاود و در آسمان نظر میکند علامت درازی زمستان بود ..»[۱۰].



آنجا که گرد ماه بود خرمن آری دلیل قوّت بارانست

رخ تو هر که در آئینه دید گریانست

چو ماه هاله نماید دلیل بارانست

کلوخ اندازان - جشنی است که میخوارگان در آخر ماه شعبان کنند و در آن بافراط می‌خورند و آنرا سنگ اندازان نیز گویند[۱۱].





↑

متراش سر و مگیر ناخن یکشنبه و شنبه و سه‌شنبه.



↑ مثل: روز چهارشنبه یکی پول پیدا کرده یکی پول گم کرده.

↑ «یکی اینکه بشب می و اسپرم (داروهای بآب جوشانیده) و هیچ خورشی چیز به اپاختر (شمال) بیرون نریزند، چه دروژ آبستن میشود و کسی که بریزد باید «ایتها اهو ویریو» بخواند» شایست نشایست ۷ ص ۱۲۸ چاپ تاوادیا.

«۱»اینکه بشب آب نشاید ریختن بخاصه از جانب اواختر که بتر بود، پس اگر ضرورت ریختن باشد ایتا اهو ویریو بباید خواندن و آب را آهسته ریختن.» صد در ص ۲۴ در سی‌ام.





↑ مثل: شب شنبه سنگ از جایش بلند بشود سرجایش میآبد.

↑

شب در آئیه نگاه مکن روز خود همچو شب سیاه مکن

معروف است که یوسف شب در آینه نگاه کرده بود باین جهت هفت سال در زندان بود.



↑ کلثوم ننه

↑ کلثوم ننه

↑ آبیکه تنگ غروب بکشد ناخوش است. شایست نشایست

↑ کو کو طلب کردن آنچه که نیست.

↑ فلک‌السعاده ص ۷۴.

↑ فرهنگ انجمن آرا.





* * *





احکام عمومی



آب و نمک مهر فاطمه زهراست نباید آنرا آلوده کرد [۱] و از کسی نباید دریغ کرد.

آب دهن پیر زن تیزاب است.

آب خوردن را اول باید به کوچکتر داد اگر برخلاف آن بکنند روز پنجاه هزار سال باید او را کول بکنند، بروایت دیگر اگر کوچکتر اول آب نخورد آب از سرچشمه خشک میشود.

ایستاده نباید آب خورد چون در رگ و ریشه های پا میرود.

آب در سفره بگذارند شمر به آب میرسد

در آب نباید شاشید چون مهر فاطمه است.



آب نیم خورده را روی دست بریزند گوشهٔ انگشتها ریشه میکند برای رفع آن باید آب دهن را بچفت در زد و به پشت انگشتان مالید.

نوشیدن یکمشت از آب خزانه مستحب است.

آب پاشیدن بکسی علامت سردی است.

نان برکت خداست نباید بزمین بیفتد اگر افتاده باید آنرا برداشت و در شکاف دیوار محفوظ کرد[۲].

آتش پیه چشم گرگ را آب میکند.

بنائی عمر را دراز میکند.

آدم پیر برکت خانه است.

زن پیش شوهرش بی ادبی بکند بخانهٔ او حرام میشود.

مرد نباید در اطاق سفید تنها بخوابد.

هر ستاره‌ای که میپرد عمر یکنفر است که خاموش میشود.

کسیکه جادو بکند شرش بخود جادو کننده بر میگردد و اورا نکبت میگیرد.

کیمیاگری نکبت میآورد.

تنها خوابیدن، تنها خوردن و تنها سفر کردن بد است[۳].

برای رفتن بزیارت امام باید بطلبد.



مهمان که در خانه است نباید جاروب کرد.

بدرخت سبز نباید شاشید.

بدرخت سبز نباید سنگ انداخت.

روز عید غدیر خال بگذارند در روز قیامت ماه میشود.

چشم درد مال علی و دندان درد مال عمر است.

قاویت سر سفره بی‌بی حور و بی‌بی نور را نباید مرد بخورد.

از بیاض گردن دختر بوی بهشت میآید.

اگر از توپ افطار مدتی بگذرد و افطار نکنند آن روزه را شیطان میبرد.

چوبی که در موقع سوختن صدا بکند باید چخ گفت چون این صدای سگی است که از جهنم میآید آتش ببرد.

قرآن را بعد از خواندن نباید باز گذاشت چون شیطان آن را میخواند.

ریش را زیاد شانه بزنند شهوت زیاد میشود.

اگر ایستاده شلوار بپوشند تا سه روز دعا مستجاب نمیشود.

به لقمهٔ مهمان نباید نگاه کرد.

استخوان خورشت را در پلو فرو بکنند فحش به آشپز است.

پشت سر مسافر نباید کاغذ نوشت و سیاهی فرستاد.

شام را حتماً باید خورد تا رگ عشاء را بشکند.

هر کار خوبی که انسان میکند ملائکهٔ روی دوش راستش مینویسد و کار بد را ملائکهٔ روی دوش چپش.



کسیکه جای تازه ای را ببیند باید یک مرغ سیاه بدهد.

عدد ۱۳ نحس است.

هر کس دور نان را بچیند روز قیامت کناره‌های نان مار شده بگردنش می‌پیچد.

بریدن نان با کارد گناه دارد.

پوست خربزه را نباید سوزاند چون رویش یا علی نوشته.

طبیب یا کسیکه بعیادت ناخوش میآید اگر قدمش سبک یا خوب باشد ناخوش زود خوب میشود و اگر سنگین باشد حالش بدتر میشود.

تفنگ خالی را نباید رو بکسی گرفت چون ممکن است شیطان آنرا پر بکند.

چاقوی باز را نباید بدست کسی داد.

بسم‌الله که بگویند جن و غول و شیاطین فرار میکنند[۴]

ته ظرف غذا را اگر تمام نکنند و پس مانده بگذارند گناه دارد

زن تا بچه دار نشود نباید با شوهرش از خانه بیرون برود

زن باید چراغ خانه‌اش را غروب خودش روشن بکند.

بگدا باید سلام کرد چون ممکن است که خواجهٔ خضر باشد و بصورت گدا در آمده باشد.

استخوان را روی بام بیندازند ثواب دارد.



روز قیامت چشمها میرود کاسهٔ سر و پدر فرزند خود را نمی شناسد.

نزدیک قیامت که میشود نژاد انسان بقدری کوچک میشود که پیره زن میتواند در نی قلیان بنشیند و زنبیل ببافد.

پل صراط از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است.

خنجر شمر در زیر زمینی است و روز های عاشورا از آن خون میچکد.

آنچه که روی زمین هست در دریا هم هست.

خدا میتواند تمام دنیا را در پوست یک تخم مرغ بگنجاند بدون اینکه تخم مرغ بزرگ بشود یا از مقدار آن عالم بکاهد.

دنیا که آخر میشود مثل کف دست صاف میشود بطوری که اگر اینطرف دنیا یک تخم مرغ بگذارند از آن طرف دنیا پیداست.

دنیا را محض خاطر پنج تن آفریدند[۵].

کسیکه خود کشی بکند نمیمیرد در آن دنیا او را چهار‌میخ میکشند و در میان زمین و آسمان هست تا اینکه موقع مرگ طبیعیش برسد چون زندگی و مرگ به امر خداست و بدست بشر نمیباشد.



سیدها با هم پسر عمو (بنی عم) هستند[۶].

چند نفر که با هم حرف میزنند اگر یک مرتبه خاموش شدند علامت اینست که در آن لحظه از زیر زمین گنج رد می‌شود بروایت دیگر عزرائیل میگذرد.

باید پیوسته شکر نعمت خدا را بجای آورد و بکار های خدا ایراد نگرفت تا نعمتش زیادتر بشود.



شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند

در مجلس عزا خانه باید طاق رفت جفت نرفت که بد یمن است و قلیان را هم در اینجور مجالس باید تک بیاورند اگر جفت بیاورند بد است.

هر کس بساط ختم را درست میکند باید خودش هم آن را بر چیند و گرنه بد آیند است.

عاق والدین - پدر و مادر که ببچه‌شان نفرین بکنند بعد از آنکه بچه بمیرد از گورش آتش می‌بارد و گناهش پوزش ناپذیر است، همیشه به آتش دوزخ خواهد سوخت.

خون زن شوم است.

خون سید شوم است (یعنی او را نباید کشت).

رفتن پای پیاده به شاه عبدالعظیم و گردانیدن سه دور تسبیح صلوات ثواب زیاد دارد.

اگر حرامزاده بزیارت بی بی شهربانو برود دماغش خون باز میشود و اگر مرد ناپاک به قنات آن نگاه بکند آبش کم میشود.



«هر زمینی که درو گنجی یا دفینی باشد آنجا برف پای نگیرد و بگدازد و از علامتهاءِ دفین یکی آنست که چون زمینی خراب باشد بی گشتمند و اندران سپر غمی رسته بود بدانند که آنجا دفین بود، و چون شاخ کنجد بینند یا شاخ بادنجان بدامن کوه که از آبادانی دور بود بدانند که آنجا دفین است و چون زمینی شور ناک باشد و بر آن بقدر یک پوست گاو خفتن خاک خوش باشد یا گلی که مهر را شاید بدانند که آنجا دفینست، و چون انبوهی گرگان ببینند و آنجا مردار نباشد بدانند که آنجا دفینست و چون انبوهی کرگسان بینند و آنجا مردار نباشد بدانند که آنجا دفینست و چون بارانی آید و بر پاره ای زمین آب گرد آید بی آنکه مغاکی باشد بدانند که آنجا دفینست. … و چون تذرو را بینند و دراج را که هر دو یک جا فرود میآیند و نشاط و بازی میکنند یا مگس انگبین ببینند بیوقت خویش که بر موضعی گرد آیند یا درختی بینند که از جمله شاخه های او یک شاخ بیرون آمد جداگانه روی سوی جایی نهاده از همه شاخها افزون باشد بدانند که آنجا دفینست»[۷].





↑ ««۱۶» و اگر قی در آب کنند یا آب تاختن گناه باشد «۱۷» اگر خیوی (تف) در آب روان افکند خوری گناه باشد «۱۸» و اگر قی در آتش کنند یا .. آب تنافوری گناه باشد «۱۹» و اگر نسا (مردار) در آب یا آتش افکند مرکرزان باشد.» صد در بندهش صفحه ۸۲ و صفحه ۱۴۸



- شمر بشکل سگ چهار چشمی است که پیوسته دنبال آب میدود و از دور بنظرش سراب میآید ولی هر چه میدود به آب نمیرسد چون در کربلا آب را مضایقه کرد.



↑ شبیه افکار زرتشتی است.

↑ «۲» میباید که مردم پیش از آنکه نان خواهند خوردن اول سپاس ایزد عز و جل بگویند شکر آن نعمتها بگذارند و در نان خوردن حدیث بکنند «۳» چون نان بخورند دیگربار سپاس ایزد تعالی بگویند.»صددر بند هش ص ۱۳۱

↑ مثلپول غول است و ما بسم‌الله

↑ ««۲» چه در دین به پیداست که دادار اورمزد زرتشت را گفت ای زرتشت به از تو بعالم کسی نیافریدم و پس از تو هم نیافرینم تو گزیدهٔ منی و این عالم از بهر تو پدیدار کردم.» صد در ص ۵۶ در هشتاد و یکم.





↑

آدم از خاک وسید از نور است آدمیت ز سیدان دور است



↑ نوروزنامه ص ۲۲–۲۳.





* * *





دستورها و احکام عملی



هر گاه از روی شوخی بروی کسی کارد یا چاقو بکشند باید سر آن را سه بار بزمین زد تا خون نکند.

اسم ناخوشیهای بد را بزبان بیاورند (وبا .. طاعون) باید مابین شست و انگشت سبابه را با دندان گزید.

زنها که از چیزی تعجب بکنند میگویند: رو بکوه سیاه.

هنگام آب نوشیدن زن باید چادر و مرد باید کلاه سرش باشد گاه نبود باید دست را روی سرشان بگذارند

کسیکه خواب ببیند و محتلم بشود میگویند: ملایک پرده از جلو چشمش برداشتند و یا میگویند که: خاک نفرینش کرد[۱]

هر گاه به نیت اینکه مرادشان داده شود در روضه خوانی یک استکان بدزدند وقتیکه مرادشان داده شد شش فنجان خریده و به مجلس روضه رد میکنند.

هر گاه کسیکه چشمش شور است از کسی تعریف بکند برای اینکه به آنکس صدمه نرسد جای قدمهای او را باید با کارد رویش خط کشید و یا اینکه یک تکه از بند شلوار یا لباس نظر زننده میسوزانند و خاکستر آنرا به بینی مریض میمالند

از کسی تعریف بکنند برای اینکه چشم نخورد باید انگشت بخاک ته کفش تعریف کننده زده روی نافش بمالند.

در موقع دویدن یا برای اینکه کاری را بسرعت انجام بدهند در آستین خودشان فوت میکنند.

برای اینکه بخواهند مهمان برود یا سر آفتابه رو بقبله زیر ناودان عرقچین می گذارند یا دسته هاون در اجاق راست می‌کنند و یا نمک در کفش مهمان میریزند.

بچه ها معتقدند که لای کتاب یا قرآن اگر پر طاوس بگذارند و کمی خاک قند بپاشند آن پر بچه میکند و زیاد میشود[۲]

فتیله چزاغ را باید پائین کشید تا خودش خاموش بشود هر گاه پف بکنند عمر را کوتاه میکند[۳]



هرگاه زیاد بخندند باید به ناخن شست و یا ما بین شست و انگشت سبابه را نگاه کرده بگویند: اللهم لاتمقتنی (خدایا مرا غضب نکن!)

کسیکه لباس تن خود را بدوزد باید در آن مدت یک تکه از لباسش را بدندان بگیرد[۴].

از حمام که در میآیند میگویند: صحت آب گرم. جواب میدهند سلامت باشید.

اگر شب گرگ به آدم حمله بکند کبریت آتش بزنند پیه چشمش آب میشود و اگر سگ حمله بکند باید خوابید.

واجب است که پی خانه، گود حمام و حوض که کنده شد قربانی بکنند تا خون نکند.

در خانه را که کار میگذارند باید قصاب دستش را بخون قربانی آلوده کرده بدر بزند[۵].

زنان حرف نشنیده که بشنوند لنگه چاقچور بسرشان میاندازند.

صحبت چیز بد که بشود مثل مرگ، ناخوشی و یا جانوران موذی میگویند: ساعت سنگین است.

کسیکه زیاد ظرف و چیز میشکند برای اینکه این عادت از سرش بیفتد باید چیز خوراکی بدزدد و برود در کنار آب بخورد.



خانه تازه که بخرند اول باید آینه و قرآن در آنجا فرستاد و تبریک و مبارکباد گفت و لعنت بر شیطان باید کرد که دشمن خوشی و آسایش است.

هر گاه نیت بکنند و از سه پشته سوار چیزی بپرسند هرچه بگوید باید به حرف او رفتار کرد.

آفتاب زردی که آب بنوشند باید کمی از آن به پشت سر بپاشند و بگویند: مرده تشنه است!

برای اینکه پاکت زود بمقصد برسد رویش مینویسند ۸۶۴۲ (۲ ب ۴ د ۶ و ح) بدوح و این نام فرشته ای است که مراسلات را میرساند[۶].

نام کسی ببرند و آنشخص وارد بشود بطور یقین حلال‌زاده است.

کسیکه میخواهد صبح زود بیدار بشود به متکا میگوید: دین آسیابان و گمرکچی و مرده شور بگردنت اگر مرا دیر بیدار بکنی[۷].

برای رفع نحوست عدد سیزده در موقع شمردن بجای سیزده میگویند: زیاده.

برای این که زخم سالک زود تر از یکسال خوب بشود عوض سالک باید گفت ماهک.



توپ ظهر که در میرود باید سرانگشت را بوسیده به پیشانی ببرند.

از مجلس عزا خانه که بر میگردند لازم است قبل از ورود به خانه کفشهایشان را این پا آن پا کنند.

اگر زنی چادرش در مجلس عزا خانه بسوزد باید چادرش را گرو گذاشته هم وزن آن خرما بخرد و خیر کند بعد چادرش را پس بگیرد و گرنه شوهرش میمیرد.

دندان صد و بیست سال را هر کس در بیاورد نباید بکس دیگر نشان بدهد اگر نشان بدهد خودش میمیرد و کسیکه آنرا دیده صد و بیست سال عمر میکند.

هرگاه گوش صدا بدهد علامت اینست که کسی یاد آنشخص را کرده باید دوستان و آشنایان را یک بیک بیاد آورد صدای گوش به اسم هر کدام از آنها ایستاد آشخص یاد او را کرده است

اگر در بین راه دو نفر بهم پشت پا بزنند باید بر گشته انگشت کوچک خود را بهم قفل کنند و گرنه دعوایشان میشود.

دور کسی نباید گشت چون بلا گردان آنشخص میشود. هر گاه گشتند برای دفع شر باید از همان راه دوباره برگردند.

گیس زن را که میشمرند باید بگویند یک خرما دو خرما. . وگرنه چشم میخورد و میریزد.

چیزی گم بشود گوشه ای از لباس را گره زده بگویند: بستم بخت دختر شاه پریان را و یا بگویند: شیطان مالم را بده مالت را میدهم.



نخ نازک یا ابریشم که گره بخورد اگر بخواهند به آسانی باز بشود بگویند: واشو و گرنه میدهمت دست جهوده.

پیش آمد ناگوار برای کسی رخ بدهد و بخوشی بگذرد معلوم می شود آن شخص قران داشته برای دفع شر باید شب زیر سرش پول بگذارد و فردا صبح به گدا بدهد.

در موقع روشن کردن چراغ دعای مخصوص میخوانند و به سبزه یا آینه یا اسب و یا روی خوش نگاه میکنند[۸].

اگر زن عادت بکند که آخر غذا یک لقمه نان و پنیر بخورد هیچوقت هوو سرش نمیآید.

نان برکت خداست اگر زیر پا بیفتد باید آنرا برداشت بوسید و در سوراخ دیوار گذاشت و گرنه قحطی میشود.

اگر چیزی گم بشود الحمد بخوانند و گوشه چادر را گره بزنند بعد از آنکه پیدا شد قل هو‌الله بخوانند و گره را باز بکنند.

در موقع لباس بریدن یا واقعهٔ خوش میگویند: چشم شیطان کور، گوش شیطان کر.

زنی که حیض باشد اگر دست ببعضی گلها بزند گل پژمرده میشود.

از خوشگلی کسی حرف بمیان بیاید برای اینکه او را چشم نزنند باید به نک بینی نگاه بکنند و با سر انگشت آنرا لمس بکنند.



آدم یا حیوان و یا چیز قشنگی را ببینند باید بگویند ماشا الله و گرنه ممکن است آنرا چشم بزنند و بلائی متوجه آن بشود[۹].

از روی آدمی که خوابیده قدم بردارند و رد بشوند باید اسم آن شخص را ببرند.

برای دفع امراض و بلا ها مثل زلزله، طاعون، و با و حتی دفع دشمن، گرفتن ماه و خورشید باید نماز جماعت و نماز آیات بخوانند. چون در اثر معصیت پیدا میشوند.

بچه ها که بخواهند میان دو نفر دعوا بشود ناخن های شست خودشان را بهم میزنند.

هر گاه بخواهند مسافری از سفر برنگردد پشت سر او «دیزی از کار در آمده» و یا سنگی سیاه بزمین میزنند.





↑ شبیه افکار زرتشتی است چون در اوستا نطفهٔ مرد (سمن) نباید به هدر برود و باید بچه بشود وهرآینه به هدر رفت گناه بزرگ است رجوع شود به ویدیوداد فقرهٔ ۷۶–۷۴ و ۱۰۷–۱۰۲





««۲»پرهیز کردن (از آسمان) آنست که تخم و آب پشت خویش بزیان نیاورد و بناسزا مردم ندهند «۳» چه هرگاه که منی خویش نه نیک دارند مینو آسمان آن کس را بیازارد و بنزدیک دادار اورمزد خصمی آن روان کند و نگذارد که روان او به بهشت رسد

بندهش ص ۱۴۶





↑

پر طاوس بر اوراق مصاحف دیدم گفتم این منزلت از قدر تو می‌بینم بیش

گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد هر کجا پای نهد دست ندارندش بیش

(سعدی)





↑ بستن جلو دهان را در آتشکده بیاد میآورد. برای اینست که آتش آلوده نشود.

↑ چون مرده نمیتواند چیزی را بدندان بگیرد.

↑ اینگونه قربانیهای خونین مخصوص اقوام سامی عربها وجهودهاست بخصوص در نزد کلیمیها خیلی شیوع دارد.

↑ میرزا آقاخان کرمانی در سه مکتوب گمان کرده است که بدوح از «بدو»ی فارسی گرفته شده است.

↑ این یک نوع القاء خود بخود Auto - Suggestion است.

↑ این عادت در زمان ساسانیان نیز مرسوم بوده است (دینکرت۴۴-۲۰–۸)

↑ «اینکه چیزی بینند که بچشم نیکو آید بنام ایزد بباید گفتن «۲» چه اگر بنام ایزد نگویند آنچیز را زیانی افتد یا گزندی رسد گناهکار باشد تا معلوم باشد.» صد در ص ۱۴ در پانزدهم.





* * *





چند اصطلاح و مثل



اصطلاحات و امثال و رمز های لغات رابطهٔ مخصوصی با روحیهٔ عوام دارد. بنظر میآید که عوام برای بیان مشاهدات و احساسات خودشان احتیاجی به اشتقاق لغات و تتبع منطقی آن ندارند و آنچه که در نتیجه مشاهده احساس میکنند با اولین تشبیهی که بنظرشان میرسد بیان مینمایند. این لغات هر چه نزدیکتر با روحیهٔ عامه است قوی تر و زنده تر میباشد و پیدایش زبان وابستگی مستقیمی با این لغات و اصطلاحات نشان میدهد. از جمله لغاتی که از تقلید آواز جانوران و صدای اشیاء پیدا شده[۱] چنانکه کلمات و لغات ابتدائی بچه نیز از همین تقلید ناشی شده مانند: به به ئی، پوفه، جو جو .. و بعد همین لغات در زبان معنی خاص بخودش گرفته مانند: عطسه، غوغا، کوکو، قهقه، ور زدن، هرت کشیدن، ونگ، فیف، تف، میومیو، خر خر، هن هن، واق واق، غار غار، جیک جیک، چهچه، عر عر، دنگ دنگ، بام بام، غه غه، غلغل، چک چک، قرچ قرچ، وز وز، چلپ چلپ، شلپ شلپ، شرپ شرپ، که که، ملچ ملچ، هاف هاف، لف لف، گر گر، تپ تپ، جلز ولز، نچ نچ، پچ پچ، شر شر، کروچ کروچ، دق دق، خش و فش …

همچنین اصطلاحات و کنایات که در زبان تصویر مجازی بخود گرفته و بطور استعاره استعمال می شود، مثلا اسم قسمتهای مختلف کوزه از اعضای بدن گرفته شده: دهنه، لبه، گردنه، دسته، شکم کوزه، کمر کوزه و پایهٔ کوزه یا ته کوزه[۲] و یا اصطلاح: آب زیر کاه که برای آدم دورو استعمال میشود، دماغش چاق است یا نانش توی روغن است برای دولتمند. دستش بدهنش می رسد. برای متوسط و دستش کج است برای دله دزد و غیره ..

ازین قبیل امثال در اصطلاحات بیشمار است که از موضوع خارج میباشد و در اینجا فقط به اصطلاحاتی اشاره میشود که مربوط به اعتقادات عوام است:

سلام سلامتی است.

سلام مستحب است و جوابش واجب است.

به تیغ آفتاب قسم.



بسوی چراغ قسم[۳].

بسوی سلمان قسم.

به اجاق پدرت قسم.

به شاه چراغ قسم.

صدقه رفع بلاست.

مهمان حبیب خداست.

کاسب حبیب خداست.

دل بدل راه دارد.

کی کار شیطان است.

برو پیشانیت را عوض کن[۴].

هر چه خاک اوست عمر شما باشد! و یا فلانی عمرش را بشما داد.

یک نظر حلال است (یعنی بر دختری یا زنی که با او قصد ازدواج دارند یا میخواهند ببینند تا شاید بپسندند).

از آتش خاکستر عمل میآید (تأثیر موروثی بر عکس)



هر که بزیارت برود استخوانش سبک میشود.

خاک برایش خبرد نبرد (در موقعی که از شخص مرده بدگوئی کنند.)

شب جمعه مرده ها آزادند.

یک دنده از اصفهانیها نجس است.

از دندهٔ چپ بلند شده.

شب چهار شنبه مال عایشه است.

چشم چپش بفلانی افتاده.

سیب سیری است[۵].

درد و بلای (فلانی) بخورد بجان (فلانی).

دستش زیر سر (فلانی) است.

کلاغ زاغیش را چوب زد.

تره به تخمش میرود حسنی به باباش.

در موقع دیدن چراغ میگویند: سلام علیکم شاه چراغ.

چو نام سگ بری چوبی بدست آر.

مویش را آتش زدند[۶].

یک مو از تن (فلانی) بتن او نیست.

هیچ دو نیست که سه نشود[۷].



بچهٔ پسر اجاق مرد را روشن میکند.

دهن باز بی روزی نمیماند.

وصیت مبارکست (عمر را زیاد میکند).

چشمم کف پات (برای نظر نزدن).

هفت قرآن در میان.

اندر پس هر خنده دو صد گریه مهیاست.

شستم خبر دار شد.

دلم تکان خورد.

میان حلال و همسر را نباید بهم زد[۸].

عقد پسر عمو و دختر عمو در عرش بسته شده.

آب نطلبیده مراد است.

در خانه اش بسته است (آیند و روند ندارد و بعد از مرگش پسر ندارد.)

کلید در خانه اش روی بام افتاد (وارث نداشت خانه اش برچیده شد).

گوشش زنگ بزند یا صدا بکند (از غایب که حرف بزنند).

شب مرگ را کسی در خانه اش نمیخوابد.

نعل در آتش گذاشتن.

طلسمش را جهوده آورد.

(فلانی) بوی حلوا میدهد (یعنی پیر شده و مردنی است).

خاک (فلان جا) دامن گیر است.



کلاهمان توی هم رفت.

پا توی کفش کسی کردن.

معنائی پشت در نشسته.

دور از حالا (در موقعی گفته میشود که از رابطه مرده با شخص زنده ای حرف بمیان بیاید).

مگر کله گنجشک خوردی؟[۹].

گوهر شکم – بزنی میگویند که فرزند پسر داشته باشد.

خاک مرده دورش پاشیده‌اند.

هر کسی آب قلبش را میخورد.

در هفت آسمان یک ستاره ندارد.





↑ Onomatopée

↑ بهمین مناسب شباهت اسم اعضای تن انسان با کوزه است که خیام در فلسفه مادی خودش پیوسته ذرات تن آدمیزاد را در کوزهٔ شراب جستجو میکند و در کارگاه کوزه گر با کوزه‌ها صحبت میکند و زندگی پیشین آنها را روی زمین بیاد میاورد:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است،

در بند خم زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی:

دستی است که بر گردن یاری بوده است؟

↑ ۱- احترام بفروغ و سلام کردن چراغ از عادات پیش از اسلام است. فردوسی گوید:

به رخشنده اختر به تاریک خاک به جانهای روشن به دلهای پاک

که ما را همه دل پر از مهر تست همه آرزو دیدن چهر تست

از کتاب ویس و رامین:



کنون من آتش سوزان فروزم برو بسیار مشک و عود سوزم

تو اینجا پیش دینداران عالم بدان آتش بخور سوگند محکم



↑ مطابق اسلام آیندهٔ هر کسی قبلا تعیین شده و روی پیشانیش نوشه شده این اصطلاح را به کنایه میگویند، یعنی بدبختی را نمیشود چاره کرد (رجوع شود به قصهٔ ماه‌پیشانی).

↑

سیب سیری است نار نامردی به بدستم بده اگر مردی



↑ اشاره بقصه سیمرغ و اژدها و داستان زال که سیمرغ اورا بزرگ میکند و در موقعیکه پدرش او را از سیمرغ میگیرد سیمرغ یکی از پرهای خودش را باو میدهد تا در موقع احتیاج آن پر را بسوزاند و سیمرغ حاضر بشود.

↑

ای ضیاءالحق حسام‌الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار

مولوی





↑ ملائکه از بوی دهن طلاق دهنده بدشان میآید.

↑ چون این پرنده زیاد صدا میدهد و جیک جیک میکند این مثل را برای کسی میآورند که پر حرف باشد.





* * *





چیزها و خاصیت آنها



فیروزه فیروز بختی میآورد و هر کس انگشتر فیروزه بدستش باشد سبب گشایش کارش میشود[۱].

مهرهٔ مار برای سفید بختی خوبست[۲].

نظر قربانی (چشم گوسفند است که روز عید گوسفند کشان قربانی میشود و چشم او را خشک میکنند) برای دفع چشم زخم مؤثر است (بخصوص اگر آنرا بدزدند) و با تکه ای نمک و خر مهرهٔ سبز به نخ میبندند و به کلاه بچه و یا بسر شانه اش می آویزند.

ببین و بترک - کجی آبی - هفت مهره - دندان ببر - سم آهو - ناخن گرگ - چشم بابا قوری و پارچهٔ کبود برای رفع چشم زخم همراه بکنند خوب است.

سنگ که زیاد در مجاورت آفتاب باشد لعل میشود؛



گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود و لیک بخون جگر شود



قلیاب سرکه را که دختر باکره زیر ناودان رو بقبله بکوبد برای باطل کردن سحر و جادو خوب است.

فندق (یا بادام یا گردوی) توی سمنو را کسی با خودش داشته باشد از همهٔ بلا ها ایمن خواهد بود[۳].

پیه گرگ از نظر میاندازد.

خوردن ماهی و ماست با هم بد است[۴].

شاش پسر نا بالغ جادو را باطل میکند[۵].

شاش زخم را خوب میکند.

شاشیدن پشت دیوار نکبت میآورد.

شاشیدن در آب خزینه نسیان می آورد.

در حمام کسی بشاشد کور میشود.

برای باطل سحر در حمام روی شست پا بشاشند مجربست.

قورباغه بکسی بشاشد تب میآورد.

پوست پیاز و تخم مرغ را بسوزانند آدم جنی میشود.

کسیکه بترسد نمک در دهنش میگذارند.

پشم شتر را با خود داشته باشند برای تب و نوبه خوبست.

برای اینکه مهمان برود نمک در کفشش میریزند.

نمک قابل ستایش و احترام است، در نزد عوام کسیکه نان و نمک کسی را بخورد رهین منت او خواهد بود[۶] و کسیکه بر خلاف آن رفتار کند نمک بحرام و نمک نشناس نامیده میشود.

دست بی‌نمک دست بی خیر و برکت است و در اصطلاح هرچه نمک ندارد لوس و بیمزه است مثل صورت بی نمک. همچنین مانند مقدسین به نمک قسم میخورند و نفرین میکنند چنانکه می‌گویند: نمکم بگیردت یا نمکم بزندت[۷].

میگویند کیومرث یا یکی از پادشاهان قدیم ایران نمک را پیدا کرد باین ترتیب که در بیابان بجای ظرف، گوشت شکار را روی تخته سنگی برایش آوردند، وقتی چشید آنرا خوشمزه تر از معمول یافت و پی برد که آن سنگ از نمک بوده که خوراک را روی آن گذاشته بودند و از آن زمان استعمال نمک در خوراکها مرسوم میشود. این پیش آمد را گمان کرده‌اند که خدا فراهم کرده تا بنده هایش استعمال نمک را فراگیرند. بحساب ابجد نمک و علی هرکدام «۱۱۰» میشوند و شاید نمک باین مناسبت مقدس شده باشد.

سرکه انداختن آمد نیامد دارد[۸].

باران نیسان که هفتاد روز بعد از نوروز میآید، روی سر کسی ببارد موی سر را پرپشت میکند و اگر به ناخوش بدهند شفا مییابد.



غدد گوشت را هر کس بخورد غدد در میاورد.

ماست و کاهو عمر را زیاد میکند.

جرم چپق مار را میکشد.

آب دهن برای زخم خوبست[۹].

دود کردن پشکل ماچه الاغ (عنبر نصارا) برای کلیه بادها و نا خوشیها سودمند است.

تار عنکبوت برای شکستگی و بریدگی نافع است و خون را بند میآورد[۱۰].

تربت سیدالشهدا را روز اول ماه بخورند ثواب دارد.

ماست را باید خورد و کاسه اش را زیر سر گذاشت و خوابید[۱۱].

از شیرینی که سر عروس شاباش میکنند هر دختری بخورد بختش باز میشود.

گلوی کسی درد بگیرد باید آنرا نجس کرد تا خوب بشود.

برای اینکه به اتومبیل صدمه نرسد نظر قربانی و کجی آبی جلو آن آویزان میکنند.

برای تولید محبت نعل در آتش میگذارند.

دود کردن کندر و اسفند هر روز صبح سبب گشایش کار است.



سرکه انداختن و کشمش درست کردن آوارگی میآورد.

شیر مادیان ببچه بدهند هیچوقت سیاه‌سرفه نمیگیرد.

کسیکه هول بکند الماس یا چفت در را سه بار در آب زده آنرا باو مینوشانند.

گوشهٔ لب که زخم بشود و یا تب خال بزند نشان اینست که شیطان دهنه زده باید چفت در را بآن بزنند تا خوب بشود.

کسی را که نمیخواهند ببینند پشت سرش دیزی از کار در آمده بزمین میزنند.

هر کس دندان صد و بیست ساله را ببیند عمرش زیاد میشود.

اگر سرکه در خم بر گردد (شراب شود یا بی مزه شود) یکنفر از اهل خانواده میمیرد.

قندرون جویدن ریش راکوسه میکند و هر گاه فرو بدهند شاشبند خواهند شد.

سگ هار کسی را بگیرد باید از مویش سوزانیده روی زخم بگذارند.

دانهٔ کرچک مانع چشم زخم است.

هر کس ناخن بخورد جوع میگیرد.

هر کس موی گربه را بخورد آزار مراق میگیرد.

پنیر ذهن را کم میکند[۱۲].

نال قلم نی (رگ چوبی که میان قلم است) اگر آسمان ندیده بخورند ذهن را زیاد میکند.



شلغم شعر را زیاد میکند.

گاو دارو برای چاقی خوب است باید شب مهتاب روی بام لخت بشوند و بتمام تن بمالند مگر به بینی چون آن را هم بزرگ میکند.

سورمه بخورد کسی بدهند صدایش میگیرد.

هر زنی پوست زائد ختنه را گرم گرم فرو بدهد پسر خواهد زائید.

فرفره صدادار یا غارغارک ناخوشی میآورد.

از آجیل توی سمنو زبان‌نزده بردارند و مایه ته کیسه بکنند همیشه پولدار خواهند بود.

آب چاله میدان تهران را هر کس بخورد سالک در میآورد.

همهٔ خوراکیها و داروها یا گرمند و یا سرد و مزاج اشخاص مطابق طب عوام بر چهار گونه است: حرارتی، رطوبتی، خشک و سرد و برای اعتدال مزاج باید خوراکی مخالف طبع و مزاج خودشان را انتخاب بکنند و تأثیر هر کدام از این امزجه غلبه کرد خوراک ضد آنرا بخورند تا اعتدال از دست نرود.

شیر آدم خوب و بد تأثیر خودش را در اخلاق و صفات و عادات انتقال میدهد. چنانکه بطور نفرین گفته میشود: تف بشیرت بیاید، پستانش بسوزد که شیر دهنت گذاشت و یا در موقع آفرین میگویند: آفرین بشیر پاکی که خورده[۱۳].

تخم لاکپشت و مغز سر سگ توله نوزاد برای جادو بکار میرود.



مخمل مشگی آب ندیده برای سیاه سرفه خوب است.

خون خرگوش برای سل خوب است.

هرگاه عروسک توی گوشت خام را بزک بکنند و لای پارچه پیچیده در خانه ای چال کنند و یا روی بام بیندازند در آنخانه دعوا میشود.

کسیکه گوشت خوک بخورد جادو به او کارگر نیست.

«و از خاصیتهاءِ زر یکی آنست که دیدار وی چشم را روشن کند، و دل را شادمان گرداند، و دیگر آنک مرد را دلاور کند، و دانش را قوّت دهد. و سه دیگر آنک نیکوئی صورت افزون کند، و جوانی تازه دارد، و پیری دیر رساند و چهارم عیش را بیفزاید و بچشم مردم عزیز باشد.»[۱۴].

«چون بمیل زرین چشم سرمه کنند از شب کوری و آب دویدن چشم ایمن بود، و در قوت بصر زیادت کند و خلاخل زرین چون بر پای باز بندند بر شکار دلیرتر و خرم‌تر رود، و هر جراحتی که بزر افتد زود به شود … و بکوزهٔ زرین آب خوردن از استسقا ایمن بود و دل را شادمانه دارد[۱۵]».

« … و هر که زر را بی آنک در خنبره یا چیزی مسین یا آبگینه نهد، همچنان در زیر زمین دفن کند چون بعد از سالی بر سر آن رود زر را باز نیابد پندارد که کسی برده است، ندزدیده باشند لیکن بزیر زمین رفته باشد، از بهر آنک زر گران باشد و هر روز فروتر همی رود تا به آب رسد[۱۶]».



«یکی یاقوت که از گوهرها قسمت آفتاب است و شاه گوهرها ناگدازنده است. و هنر وی آنک شعاع دارد و آتش بر وی کار نکند، و همه سنگها ببرد مگر الماس را و نیز خاصیتش آنک وبا ومضرت تشنگی باز دارد.»[۱۷]

زردهٔ تخم مرغ برای قوّت کمر و چانه خوب است[۱۸].

پوست تخم مرغ را اگر در رهگذر بریزند موجب جنگ و نزاع میشود.

پوست اژدها را فقط با پوست سیر و پیاز که آتش بزنند میشود سوزانید.





↑ «گویند نگاه کردن بر آن روشنائی چشم آورد.» بر جان «پیروزه از بهر نامش را از بهر عزیزی و شیرینی دیدارش، و خاصیتش آنک چشم زدگی بازدارد، و مضرت نرسیدن در خواب». نوروزنامه ص ۲۸.

↑ طریقهٔ بدست آوردن آن قبلا آورده شده.

↑ کلثوم ننه.

↑ مثل: ماهی و ماست؟ عزرائیل گفته مگر تقصیر ماست؟

↑ برای کچلی هم خوبست.

↑ اصطلاح: نمکش را خورد و نمکدانش را شکت.

↑

نخست آزاده رامین خورد سوگند به یزدانی که گیتی را خداوند

بماه روشن و تابنده خورشید به فرخ مشتری و پاک ناهید

به نان و به نمک به دین یزدان بروشن آتش و جان سخن دان

(ویس ورامین)





↑ بطور کلی آمد نیامد دامنهٔ وسیع دارد ممکن است از کاشتن گیاه‌ها یا نگاهداری جانوران و یا اشخاص و هر کاری که شروع میکنند برای برای یکنفر خوب باشد «بیاید» و برای دیگری بد باشد و باو «نیاید» و آنهم پس از آزمایش معلوم میشود.

↑ اگر لعاب دهن آدمی بر جراحتها مالند سود دارد و گزیدگی هوام و آدمی را منفعت دهد و پا زهر (پادزهر) همه گزندها بود خامه اگر آدمی گرسنه یا تشنه بود و آب دهن آدمی که ناهار بود کشنده جمیع جنبنده‌ها بود.» هزاراسرار.

آب دهن در عملیات جادوگری و برای دفع چشم زخم وغیره نیز بکار میرود.

↑ «تنیدهٔ عنکبوت بر جای خون برآمدن نهند امساک پذیرد.» نزهة‌القلوب

↑ چونکه ماست خواب میآورد.

↑ پنیر و گوشت خر شرعاً مکروه است .

↑ معروف است که چنگیز از شیر ماده‌گرگ پرورش یافته و باین جهت خونخوار شد.

↑ نوروزنامه ص ۲۰–۲۱.

↑ نوروزنامه خیام ص ۲۱.

↑ نوروزنامه ص ۲۳.

↑ نوروز نامه ص ۲۷.

↑ اصطلاح: چانه‌اش را زردهٔ تخم مرغ انداخته.





* * *





گیاه‌ها و دانه‌ها



خربزه و عسل با هم نمیسازند.

ترشی گردو آمد نیامد دارد.

برنج خشک را بجوند ریش کوسه میشود.

برنج زیر رختخواب کسی باشد ناپاک میشود.

سنبل‌الطیب را بگربه بدهند مست میشود.

تخم دستنبو آوارگی میآورد.

چهل روز صبح شب نم نخود بخورند صدا را باز میکند.

تخم جاروب در اطاق بریزد دعوا میشود.

کونه خرما را هر کس بخورد بصورتش جوش میزند.

وسمه بابرو بکشند قوت میدهد.

حنا موخوره را میریزاند.

خربزه که میخورند باید خودشان را در آئینه نگاه بکنند تا ببینند که چقدر چاق شده‌اند و هرگاه پشت دستشان را نگاه بکنند مثل خربزه چاق و سفید میشود.

سیاه‌دانه در اطاق بریزد دعوا میشود.

کاشتن بادنجان، سیب‌زمینی، شبدر و جو آمد نیامد دارد.

بته خرزهره آمد نیامد دارد.

درخت پسته و گردو آمد نیامد دارد.



هر که کدو بکارد بته کدو که راه افتاد او هم از خانه‌اش آواره میشود.

روی هر دانه برنج یک قل هوالله نوشته نباید زیر پا بیفتد.

زیر درخت گردو هرکس بخوابد جنی میشود.

پوست هندوانه گاز بزنند کچل میشوند.

بعد از خوردن هندوانه تخمه‌اش را بشکنند خاصیتش میرود.

اولین میوه‌ای که خدا آفرید هندوانه بود، بعد که سر آن استاد شد تخمه میوه‌های دیگر را جمع کرد و یا در میان آنها گذاشت تا خوردنش آسانتر بشود[۱].

دو سر خربزه را یکنفر باید بخورد اگر دو نفر بخورند با هم دعوایشان میشود.

گل محمدی از عرق روی محمد که به زمین چکیده سبز شده[۲].



درخت میوه که بار ندهد دو نفر با بیل و تبر و تیشه میروند پای آن. یکی از آنها تشر میزند بدرخت و بلند می‌گوید این درخت را باید کند میوه نمیدهد. و پای درخت را بیل میزند، دیگری ضامن میشود جلو میآید و دست او را نگه میدارد و میگوید: ایندفعه را ببخش اگر سال دیگر میوه نداد آنوقت ببر. درخت میترسد و سال دیگر بار میدهد.

هر گاه زن آبستن سیب و گلابی بخورد بچه‌اش خوشگل میشود.

ریباس (ریواس) در اثر رعد و برق بر سنگ کوه میروید.

خوردن مویز ذهن را باز میکند.

یکی از دانه‌های انار مال بهشت است باین جهت در موقع خوردن انار باید دقت کرد همه دانه های آنرا بخورند.

کسی بکسی سیب بدهد باید با سرانگشت روی آنرا فشار بدهد وگرنه علامت بی‌مهری است.



انجیر و سیب و انگور میوهٔ بهشت است.

پیاز در خانه گل بدهد آوارگی میآورد.

روز جمعه پیاز خام نباید خورد.

مهرگیاه - «گیاهی باشد شبیه آدمی و در زمین چین روید و آن سرازیر و نگونسار میباشد چنانکه ریشهٔ آن بمنزلهٔ موی سر اوست، نر و ماده در گردن هم کرده و پایها در یکدیگر محکم ساخته، گویند هرآنکه آنرا بکند در اندک روزی بمیرد و طریق کندن آن چنانست که اطراف آنرا خالی کنند چنانکه باندک زوری کنده شود و ریسمانی بر آن بندند و سر ریسمان را بر کمر سگ تازی محکم سازند و شکاری در پیش آن سگ رها کنند. چون سگ از عقب شکار بدود آن گیاه از بیخ و ریشه کنده شود و سگ کن باین اعتبارش گویند و سگ بعد از چند روز بمیرد و آنرا «مردم گیاه» و «مردم گیه» نیز خواند و نر و ماده آنرا از هم تفرقه توان کرد و اگر قدری از آن با شیر گاو بخورد زنی بدهند که عقیم باشد البته فرزندش بهم رسد. اگر از نر بخورد فرزندش نر و اگر از ماده بخورد فرزندش ماده.»[۳]

گل زبان پس قفا معروف است که عاق والدین شده، دختر بوده مادرش او را نفرین میکند و زبانش از عقب در میآید.

ریشه درخت مو سبز را نباید کند هرکس بکند میمیرد.



درخت توت و درخت کاج را نباید انداخت و بطور کلی بریدن درختهای کهن گناه دارد[۴].

گفته اند که از خوردن جو خون کثیف و فاسد نخیزد که باستفراغ حاجت افتد، و نیز از بیماری دموی و صفرای بیشتر ایمن بود و اطباءِ عراق وی را ماء مبارک خوانند و وی آن چیزیست که بیست و چهار گونه بیماری معروف را سود دارد … و روغن جو قوبای صفرا ببرد و روغن گندم قوبای سودا را ببرد و سبوس جو در دیگ کنند و نیک بجوشانند کسی را که پی‌های پای سست شود و بر نتواند خاست و با پیوند های پای و زانو بگیرد و پای را در میان آب جو بنهند تا بصلاح بازآید و سبوس گندم همین معنی کند … و چنین گویند چون شب خسوف ماه جو توان کاشت جو بکارند و نان وی دیوانگان را دهند سود دارد، و چون بزیادت باشد و بزهره نگران بدان وقت جو کارند هر اسب لاغر که از آن جو بخورد فربه شود، و نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار، دلیل کند که آن سال فراخ سال بود، و چون پیچنده و ناهموار برآید تنگ سال بود.»[۵]

«.. و آب که از خوید زار گذرد و از وی بیرون آید ماندگی را کم کند و خستگی معده بردارد، و ایمن بود تا سال دیگر که جو رسد از رنج تشنگی و بیماری.»[۶]



امروزه نیز در ایران در میان عامه معمول است که بعدد زگیلهای بدن دانه‌های جو گرفته بر یک یک آنها سورهٔ الم نشرح را خوانده میدمند و هر یک را بر یک زگیل آشنا کرده بعد مجموع این جوهای افسون‌کرده را میکارند و یا در آب میریزند و معتقدند تا موقعیکه جو در خاک سبز شود یا در آب بگندد آن زگیلها فرو خواهد ریخت[۷].





↑ این مسئله فرض داروین Darwin را راجع به فلسفهٔ تکامل تایید میکند.

↑

شب شنبه برفتم بر سر پل قدمگاه علی باسم دلدل

عرق از سینهٔ پاک محمد چکیده بر زمین حاصل شده گل

ترانه کرمانی



بر طبق افسانهٔ قدیم گل سرخی که بنام «خون سیاوشان» است از خون سیاوش که بزمین چکیده روئیده است. فردوسی میگوید:



جدا کرد از سرو سیمین سرش همی رفت در تشت خون از برش

کجا آنکه فرموده بد تشت خون گروی زره برد و کردش نگون

گیاهی برآمد همانگه زخون بدانجا که آن تشت شد سرنگون

گیاه را دهم من کنونت نشان که خوانی همی خون اسیاوشان

بقیهٔ پاورقی در صفحهٔ مقابل



بقیه از صفحهٔ ۱۲۰

در تصنیف عامیانه از خون لب یار دسته‌گل میروید:



دیشب که بارون اومد یارم لب بوم اومد

رفتم لبش ببوسم نازک بود و خون اومد

خونش چکید تو باغچه یه دسته گل در اومد..

اوسانه ص ۳۲ چاپ اول



در قصه عامیانه نی از خون میروید و در این ترانه جندقی:



رفتم به باغ کا کا چیدم انار کا کا

کاکا آمد سرمو برید خونم بگودالو چکید

گودالو علفم داد …



↑ این قسمت از فرهنگ جهانگیری و برهان قاطع گرفته شده ولی بعقیده عوام مهر گیاه برای سفیدبختی خوبست که با خودشان داشته باشند.

↑ این عقیده شبیه افکار زرتشتی است که کاشتن درخت و آبادی از جمله کارهای خوب است.

↑ نوروزنامه ص ۳۰–۳۱.

↑ نوروزنامه ص ۳۲.

↑ حواشی نوروزنامه ص ۱۰۰.





* * *





خزندگان و گزندگان



خون قورباغه و مارمورک شوم است.

شب اسم حشرات و جانوران موذی را نباید آورد چون ممکن است پیدا بشوند.

اگر جانوری را شب بکشند باید بگویند «جفتت در بغداد» یا بگویند «با جفتش» تا جفت او پیدا نشود.

هر زنبور سرخی را بکشند در آن دنیا یک خرما پاداش دارد.

رتیل کسی را بزند جفت او میرود بالای در خانه انتظار می‌کشد تا وقتیکه نعش آنکس را از در بیرون میبرند خودش را روی تابوت بیندازد.

زنبور سرخ کافر است تنها شاه زنبوران یعسوب نام داشت پیش امیرالمؤمنین علی ایمان آورده بود و از آنجهت است که امیرالمؤمنین را امیر نحل و یعسوب‌الدین گویند خاقانی میگوید:

باول نفس چون زنبور کافر داشتم لیکن،

به آخر یافتم چون شاه زنبوران مسلمانش

برای جلوگیری از ساس هرگاه یکی از آنها را بگیرند بسوزانند باقی ساسها میترسند و فرار میکند.



از سن پرسیدند خانه ات کجاست گفت: کلبه خرابه بهنام سوخته[۱].

آدم که شپش بخورد میمون میشود.

جلو مار و هزارپا و چلپاسه دهن را نباید باز کرد چون هرگاه دندانهای آدم را بشمرند آنشخص خواهد مرد.

افعی را با دست چپ بگیرند نمیزند.

وقت تحویل نوروز خرخاکی در دست بگیرند خوشآیند است.

کسیکه شپشه بگیرد برایش آمد و نیامد دارد.

هر کس شپش ندارد مسلمان نیست[۲].

اگر دو آجر آب ندیده را در جای نمناک روی هم بگذارند از آن عقرب تولید میشود.

عنکبوت جلو هر کس بیاید پولدار میشود.

کاردونک که در اطاق باشد نباید کشت.

سالی که مگس و گنجشک زیاد باشد در آنسال ناخوشی نمی‌آید.

عقرب را له بکنند بگذارند، جای نیشش زخم را خوب میکند[۳].



یک وجب از سر مار و یک وجب از دم مار بزنند و میانش را پخته بخورند برای قوت کمر خوبست و زهر مار به آنکس کارگر نمیشود.

برای آنکه مار و عقرب و رتیل را دور کنند این افسون را بلند میخوانند:



اعوذ برب السها والسهیه من شر کل عقرب و رتیلا وحیة

شجاً شجاً قرنیاً قرنیاً یا نوح

و سه بار دو دست را محکم بهم میزنند و معتقدند که تا هر جا صدای دست برود مار و عقرب از آنجا نمی توانند بگذرند[۴].

یک بال مگس درد است و یکیش شفا، وقتیکه در خوراک میافتد بال شفا را بالا میگیرد باید بال شفا را نیز در آن غذا فرو ببرند و بعد غذا را بخورند ضرری نبینند[۵].

هر کس قورباغه را بکشد دستش بی‌نمک میشود یعنی هر خوبی که دربارهٔ کسی بکند از او قدردانی نمیشود.



مار که دنبال کسی بکند باید آنکس از هفت جوی آب بگذرد.

مار سفید صاحبخانه است نباید کشت.

در بختیاری مار را نمیکشند میگویند که از درویش اجازه نداریم.

زنبور را بخواهند از اطاق بیرون بکنند بگویند: سیر و سرکه.

سیرسیرک که بیاید هوا گرم میشود.

خرچنگ هرکس را بگیرد ول نمیکند تا اینکه خر مصری عرعر بکند و یا خر سیاهی را بالای بام بکنند تا عرعر بکند.

گوش کرکنک (سوسک کوچکی که زیر پوست درخت چنار است) اگر کسی خوابیده باشد و برود در گوشش کر میشود.

لاک پشت - ابراهیم را دشمنانش وعده گرفتند و لای پلو سگ گذاشتند، ابراهیم که از در وارد میشود میگوید: چخه! و سگ لای پلو زنده شده فرار میکند. صاحبخانه از زور خجالت میرود خودش را زیر لاوک پنهان میکند، وقتیکه میروند او را پیدا کنند لاوک به پشت او چسبیده بوده.

روایت دیگر - لاک‌پشت پیرزن بوده لاوک نان روی پشتش بوده و در آن چند خمیر نان چونه گرفته وجود داشته.



بچهٔ یتیمی از او نان میخواهد و او نمیدهد و لاوک به پشتش می چسبد.

خدا خواست صبر بنده‌هایش را امتحان بکند جفت لاک‌پشت را کشت و لاک‌پشت آنقدر گریه کرد تا مرد. بعد جفت یک پیرزن را هم کشت آن پیرزن گریه کرد و بعد یادش رفت. از اینجهت خدا عمر لاک‌پشت را هزار سال کرد و آدمها را زود کشت.





↑ قریه‌ای است در ورامین که سن زیاد دارد.

↑ بعضیها گمان کرده‌اند که شپش تنها جانوری است که در اسلام دارای اهمیت و احترام است زیرا در روز عید قربان در مکه حاجیها هر شیشی که بکشند باید به خونبهای آن یک گوسفند در راه خدا سر ببرند ولی این کار فلسفه دیگر دارد و آن این است که نباید کثیف بود وگرنه در خانه خدا جریمه خواهند شد یا چیزی بهمین مضمون.

↑ «هرکه عقرب او را بزند اگر عقرب را بکشد و بر جای لسع او نهد الم ساکن شود. عجایب المخلوقات.

↑

بستم دم مار و نیش عقرب نیش و دمشان بیکدگر پیوستم

بر نوح نبی سلام کردم رستم شجاً قرنیاً قرنیاً قرنی

«خواجه عبدالله انصاری»





««۳» پس فریضه است سروش یشت برخواندن تا (آن) شب از همه آفتها ایمن باشد و خرفستر و مار و کژدم بر وی گزندی نتواند کردن «۴» سروش یشت بخوانند باد بدان خانه دمد شب در آن خانه از دزدان و بدان و دیوان چیزی بد نتوانند کردن «۵» سروش تا آن روز آن خانه نگاه میدارد.» صددر بند هش ص ۱۳۱.



↑ خبر: «اذا دفع الذباب فی‌الطعام فامقلوه فان فی احد جناحیه سماً و فی الآخر الشفاء و انه یقدم السم و یؤخر الشفاء.»





* * *





پرندگان و ماکیان



کبوتر یاکریم در خانه باشد خوبست.

صبح دیدن هدهد و روباه خوبست.

صبح دیدن کلاغ و کبک بد است هرگاه دو کلاغ ببینند شگون دارد.

جغد را که ببینند باید بگویند: میمنت خانم خوش‌آمدی عروسی است.

خون چلچله و هدهد و سبزقبا شوم است.

جغد گریه بکند خوش‌یمن است و خنده بکند بدیمن است.

مرغ خوابانیدن آمد نیامد دارد، کبک خوابانیدن بد است.

مرغی که تخم دو زرده بکند آمد نیامد دارد.

خروس که بیوقت بخواند باید کشت یا بخشید وگرنه صاحبش میمیرد. بروایت دیگر بنده آزاد کن است.

خروس سفید را نباید کشت فرشته است.

خروس پیر که میخواند میگوید: چه سال خوبی بوده پارسال خروسهای جوان میگویند: ما ندیدیم ما ندیدیم.

مرغ پر تکان بدهد باد میآید.



مرغ شصت و پنج تخم که میگذارد یک تخم کوچک می کند که برای برکت باید آنرا نگهداشت.

نگهداشتن طوطی آمد نیامد دارد.

کلاغ که صبح زود غارغار بکند خبر از راه دور میرسد و یا مسافر میآید باید بگویند: خوش خبر باشی کاغذ از مسافر میآید.

مرغ که بتقلید خروس بخواند دوشنبه و پنجشنبه خوبست روزهای دیگر بد است باید او را بیرون کرد یا بخشید[۱].

شکارچی که صبح کلاغ بزند دستش بسته میشود و تا شب دیگر چیزی نمیزند.



مرغ و گوسفند را نباید غروب کشت چون آهشان گیراست[۲].

کبوتر ماه رمضان و محرم تخم نمیگذارد و بچه نمیکند.

بلبل در سال هفت بچه میگذارد یکی از آنها بلبل میشود و باقی دیگر سسک میشوند.

لکلک سالی یکبار میرود بمکه و بر میگردد باین جهت او را حاجی لکلک مینامند.

مرغ که کرچ میشود یک پر او را از سوراخ بینی‌اش میگذرانند.



باز «چنین گفته اند که شاه جانوران گوشتخوار، باز است و شاه چهارپایان گیاه‌خوار، اسپ و شاه گوهر هاء نا گدازنده یاقوت و شاه گوهرهاء گدازنده زر .. و مر باز را حشمتی است که پرندگان دیگر را نیست .. و پادشاهان دیدار وی را بفال دارند، و چون باز بی تعبی سبک بر دست نشیند و رو بسوی پادشاه کند دلیل آن باشد که وی را ولایتی نو بدست آید.»[۳]

لانهٔ سبزقبا را نباید خراب کرد.

جغد سر راه کسی بپرد بد یمن است.

یلوه مرغ کوچکی است که بعقیده شکارچیان در اثر باران بوجود میآید.

اگر گنجشک را زیاد چنگ‌مالی بکنند و به آن دست بزنند و یا ماچ بکنند گربه او را میگیرد.

چلچله که خودش بیاید در خانه لانه بگذارد خوش‌آیند است و نباید باو آزار کرد.

زاغ خواست روش کبک را بیاموزد مال خودش را فراموش کرد و باین جهت در راه رفتن جست میزند.

گویند خروس در مدت عمر یک بیضه نهد و او را بیضةالفقرا گویند چنانکه شاعر گوید:

انعام خواجه با من مسکین بعمر خویش

چون بیضهٔ خروس یکی بار بود و بس



و گویند هر خانه که خروس سفید بود شیطان در آن خانه نرود.» عجایب المخلوقات.

مرغ و ماکیان که در خانه باشند خوبست چون هرگاه قضا بلا متوجه یکنفر از اهل خانه بشود بجان آنها میخورد و باید همیشه آنها را سیر نگهداشت[۴].

کچل کرکس پرنده بزرگی است که از بالای خانه‌ها پرواز میکند و هرگاه بچه کوچک را تنها ببیند برداشته میبرد اگر سایه‌اش بسر کسی بیفتد مبارک است.

ابابیل خوراکش باد است.

لانهٔ چلچله را هرکس خراب بکند سر سال میمیرد.

کبوتر در شیروانی و سقف لانه بگذارد ثواب دارد.

هدهد یا شانه‌بسر تازه عروس بوده جلو آینه سرش را شانه میزده پدر شوهرش سر میرسد او از زور خجالت با شانه که بسرش بوده پر میزند و میرود.

بروایت دیگر خواستگار بلقیس بوده حضرت سلیمان هر چه میخواسته او را ببیند نمیگذاشته تا اینکه بالاخره دیو برایش جادو میکند و بشکل هدهد میشود.

معروفست که سر هدهد را با اشرفی برند برای جادوگری خوبست[۵].

مرغ حق - با خواهرش سر ارث دعوایش میشود چون او میخواسته دو بهره ببرد و یکی بدهد به خواهرش ولی خواهرش قهر کرده فرار مینماید و برادرش مرغ حق میشود و از آنوقت به انتظار خواهرش میگوید: بی‌بی جون دوتا تو یکی من.

روایت دیگر - یکدانه گندم از مال صغیر خورده و در گلویش گیر کرده آنقدر حق حق میگوید تا از گلویش سه چکه خون بچکد[۶].

گنجشک - میگویند که جیک‌جیک این حیوان نفرین به فاطمه زهرا است باین جهت مستحسن است که گنجشکی را آزار بدهند و لانه‌اش را بهم بزنند و بچه‌اش را بگیرند و بدست اطفال بسپارند[۷].

بروایت دیگر گنجشک کافر است چون شبها طاق‌واز می‌خوابد و میترسد که آسمان رویش خراب بشود.

کارد را بروی مرغ خانگی حرام میکنند و اوین را باین نیت نگه میدارند که نکشند آنوقت هر گاه قضا بلائی متوجه یکی از اهل خانه بشود بجان آن مرغ میخورد.

زیر دم گنجشک مردنی را بگیرند جانش در نمیرود.

خروس و کبوتر که صبح میخوانند با خدا مناجات میکنند.

همای «نام مرغیست مشهور که باستخوان خوردن معروف است چنانکه سعدی گفته:

همای بر سر مرغان از آن شرف دارد

که استخوان خورد و جانور نیازارد[۸]

و جمعی گفته‌اند که آن کرکس است که مردار خورد و از آن جنس بسیار است و همای سعادت معروف است چنانکه گویند سایه آن بر سر هر کس افتد پادشاهی و دولت یابد و لغت همایون کنایه ازین معنی است یعنی سعادتمند … در تاریخی دیده شده که در جزایر قریب بچین وار خنک طیور غریب بهمرسند … و در این کتاب نوشته‌اند که هما مرغیست بجثهٔ کبوتر و منقار آن زرد و بال آن سبز و زمردی و اندک سپیدی دارد و دم آن مله رنگست و در آن جزیره بر هیچ زمین و شاخ درخت ساکن نگردد و همیشه در حرکت است و بمرتبه‌ای اضطراب و جنبش دارند که مادهٔ آن بر پشت نر بیضه گذارد و متعدد نیز نگردند و بیشتر از سالی نیز عمر نکنند.»[۹]





↑ «۱» «اینکه چون مرغ در خانه بانگ کند و یا خروس بی‌هنگام بانگ کند باید که نکشندش و بدفال ندارند «۲» زیرا که از سبب آن بانگ میکند که در آن خانه دروجی راه یافته است و مرغ یا خروس توانائی آن نمیدارد که آن دروج از آن خانه بازدارد و مرغ بیاری دادن خروس میشود و بانگ میکند «۳» پس اگر وقتی چنان اتفاق افتد خروس دیگر بباید آوردن تا بیاری یکدیگر آن دروج را بزنند «۴» واگر خروس بی‌وقت بانگ کند نباید کشت که سبب این بوده که گفتم «۵» چه در دین به پیداست که دروجی است آنرا سیج خوانند بهر خانه که کودک بود آن کوشد تا گزندی بدان خانه رساند «۶» باید که مرغ و خروس نگاه میدارند تا آن دروج را بزند و در آن خانه او را راه ندهد» صد در سی و دوم.

در معالجه بانگ جانوران که گاهگاه بطور خنده آواز کنند همچنین آواز مردم بدیمن است و نحس و شوم دانند و فی‌الواقع همچنین است در بازنامه کسری نوشیروان آمده که چون جانور بسیار بانگ کند او را چون از غره ماه پانزده روز اولی بگذرد در پانزده آخر سبزه‌ها که در بستانها و تره‌زارها روید از هر قسم آنها را گرفته خوراند و تا نیمروز گرسنه دارد و بعد سیر نمایند بانگ کم کند.» قوانین‌الصیاد باب ۳۰.

سعدی: سعادت نماند در آن خاندانکه بانگ خروس آید از ماکیان

↑ «یکی اینکه شگفت پرهیزش از کشتن به بیدادی گوسپندان کنند. چه در «استوت کر» برای آنانکه گوسپند به بیدادی کشند بادافره اینگونه گفته شده است که موی آن گوسپندان همانا تیغ تیز بشود و کسی که به بیدادی کشتار کرده است بدان کشته شود.» شایست نشایست ۸ ص ۱۲۸ چاپ ناوادیا





««۱» اینکه عظیم بباید پرهیزیدن از بسیار کشتن حیوان و گوسفندان «۲» چه در دین گوید هر کسیکه حیوان و گوسفند بسیار کشد بدان جهان هر تار موی گوسفند مانند تیغ تیز باشد و بروان آنکس آویزد «۳» و چند چیز است که کشتن ایشان بتر است و گناه بیشتر: بره و بزغاله و گاو ورزا و اسپ کارزاری و مرغ کاشکینه که ملخ گیرد و خروس و ازین جمله خروس گناه بیشتر باشد. «۴» و اگر ناچار باشد خروسی که بانگ نکرده باشد شاید کشتن و سر ایشان بباید یشتند «۵» و هیج سر حیوان نایشته نباید خوردن که نااشوداد باشد.»

صد در ۳۴.





««۱» پرهیز کردن گوسفندان و دیگر حیوان آنست که از سرما و گرما و دیگر آفتها بپرهیزند و از آب و گیاه سیر داشتن «۲» چه اندر دین گوید که نماز شام سروش اشوفیروز گر بیاید به همه چهارپایان و حیوان و مرغان بشود و بنگرد تا سیر باشند آن کدخدا و کدبانوی آفرین کنند و اگر گرسنه باشند نفرین کنند و باز گردد «۳» هیج کرفه بهتر از آن نیست که چهارپایان و مرغان که در خانه باشند سیر بوده و خاصه گوسفندان جوان ماده وینشاید کشتن الا پیر باشد سترون که شیر بدهد.»۸۳ بندهش ص ۱۵۲.



↑ نوروزنامه ص ۵۶.

↑ «اندر دین پیداست که همهٔ شفقتها که مردمان در خانه کنند هیچ فریضه‌تر از آن نیست که گاو یا مرغی یا گوسفندی از چهارپائی که باشد در خانه دارند و ایشان را سیر گردانند و پس کارهای دیگر می‌کنند «۲» چه اگر شب درآید گرسنه بخسبند نفرین میکنند بکدخدای خانه و هرکس که در آن خانه باشد «۳» و گویند که این کدخدا را روزی چندان باد که خویشتن و زن و فرزند پیوسته گرسنه باشند، نانشان بنان مرساد این فرزندان از بن خانه نیست شوند بمرگ و چون چیزی بکشند می‌باید که سر آن چیز ببرند.» صد در ص ۹۵

↑ « .. بگیرد باسم‌الله تعالی و برکة و رحمة هدهد را و ۲۴ روز بریاضت وی قیام نماید و او را در قفس محبوس ساخته طعمه از حب‌السوس خوراند و بجای آب گلاب خوشبوی بدوی نوشاند و در روز ۲۵ کاردی تیز که از نحاس احمر ساخته باشند بستاند واسم اعظم را بقلم طلسمات … بر آن نویسد و این وقتی باید که قمر متصل باشد بخداوند طالع این کسی که عامل است… اورا بدان کارد ذبح کند… ملاحظه باید نمود که یک قطره خون او بزمین نچکد که تمام عمل بفساد آید پس سرش را از تن جدا کند و دلش را از میان دو کتف بیرون آرد …»

بعد آنرا شوربا درست کرده بخورد و چهار صفحه در کتاب اسرار قاسمی وصف خاصیت این کثافتکاریها را میدهد.

↑ مرغ شب‌آویز همه‌شب خود را بپای از شاخ درخت آویزد و حق‌حق گوید تا زمانیکه قطره‌ای خون از گلوی او بچکد.» فرهنگ جهانگیری.

↑ معروف است که علامه حلی قبل از رسیدن بسن بلوغ با آنکه مجتهد اعلم بود «باقتضای سن» نردبان میگذاشت و از دیوار بالا میرفت و بچه‌های گنجشکان را بیرون می‌آورد.

↑ البته منظور اصلی این است که خوردن مرغ و استخوان را در نظر بیاورید این کار تقریباً غیرممکن را که به مرگ او منتهی میشود بر آزار جانوران ترجیح میدهد.

↑ فرهنگ انجمن آرا:

همای گو مفکن سایه شرف هرگز بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

حافظ





چون پشت بینم از همه مرغان درین حصار ممکن بود که سایه کند بر سرم همای؟

مسعود سعد سلمان





عوام در موقع تشکر میگویند: خدا سایهٔ شما را از سر ما کم نکند.





* * *





دام و دد



دیدن اسب سفید مراد است.

نگهداشتن گورخر بدیمن است.

صبح زود دیدن روباه مبارکست.

میمون میمنت دارد روز اول سال دیدنش خوبست.

خون سگ و گربه شوم است.

خرگوش در خانه باشد آمد نیامد دارد.

سگ هفت جان دارد.

سگ که شب زوزه بکشد بدشگون است و کسی خواهد مرد اگر پشت در خانه زوزه بکشد اهل خانه باید تکان بخورند.

اسب چپ یمن ندارد (یعنی سه پای او سفید و یکی سیاه باشد)[۱].

اگر سر سفره سگی بدهن آدم نگاه کند و چیزی باو ندهند آن کس مرض رجوع میگیرد[۲].



در هنگام خوراک اگر حیوانی بدست آدم نگاه میکند باید سه لقمه از آنچه که میخورند باو بدهند وگرنه درد بی‌درمان میگیرند.

سگ که در خانه باشد ملائکه از آن‌جا نمیگذرد[۳].

هر گاه از سگی بترسند باید این آیه را بخوانند: (و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید) این آیه راجع بسگ اصحاب کهف است چون او در دم غار سرش را روی دو دستش گذاشته خفته بود از اینجهت هر سگی که این آیه را بشنود آرام و بی‌آزار میشود.

«خطی که در میان بینی اسپ واقع است مثل خطهای کف دست آدمی چنین آورده‌اند که اگر آن خطوط بشکل ماهی واقع باشد یا مانند کمان بود آن اسپ بسیار مبارک است و هر جا که باشد صاحب او را روز بروز دولت زیاده گردد و اسپهای بسیار جمع شوند و خیر و برکت او بیفزاید و اگر بمصاف رود البته بر اعدا ظفر یابد[۴].»

اسبی که دمش افشان بشود صاحب آن بجنگ خواهد رفت.

سور - اسب خاکستری رنگ بسیاهی مایل که خط سیاه از کاکل تا دم او کشیده باشد و آنرا سول نیز گویند و داشتن چنان اسب را نامبارک دانسته‌اند و گفته‌اند سور از گله دور[۵].

« .. سیاه چرمه خجسته بود .. شبدیز روزی مند و مبارک بود، خورشید آهسته و خجسته بود … و گویند هر اسپی که رنگ او رنگ مرغان بود، خاصه سپید آن بهتر و شایسته‌تر بوده و خداوندش بحرب همیشه پیروزی … زرده زاغ چشم و عنبر رنگ که رنگ چشم او بزردی زند و آن اسپی که بر اندام او نقطهای سپید بود یا زرد و چون خنگ عقاب با سرخ خنگ پاءِ او سپید بود، یا کمیت رنگ با روی سپید یا چهار دست و پای او سپید این همه فرخ و خجسته (بود).»[۶]

گربه که جلو در دست و رو بشوید مهمان میآید.

گربه که دست و رو میشوید بگویند: اگر من پول‌دار میشوم دستت را ببر پشت گوشت. هر گاه برد پولدار میشوند.



گربه که رو بکسی خودش را بخاراند غم بدل آن کس می‌آید.

گربه مرده را باید از دیوار خانه بیرون انداخت.

آب که به گربه بپاشند پشت دست زگیل در میاورد.

شیر که عطسه کرده گربه از دماغش افتاده باین جهت متکبر است[۷].

گربه سیاه جن است هر کس باو آزار برساند غشی میشود.

بگربه که خوراکی میدهند باید بسم‌الله بگویند تا در آن دنیا بسم‌الله شهادت بدهد[۸].

گربه به خانه عادت میگیرد و سگ به صاحبش.

شیر به آدم مؤمن کاری ندارد و گوشت او را نمیخورد.

شیر پادشاه جانوران است.

هوا که آفتاب باشد و باران بیاید نشان اینست که گرگ میزاید.

گرگ از آدم لخت میترسد.

گربه را مرتضی‌علی نوازش کرده و دست به پشتش کشیده از اینجهت هیچوقت پشتش بزمین نمیآید.



صبح زود که شکارچی خرگوش ببیند تا شب دیگر چیزی را نمیتواند بزند.

خرگوش که میدود اگر از طرف چپ او را ببینند خوبست و اگر از سمت راست ببینند بد است.

شتر در خانه‌ای بخوابد صاحبخانه میمیرد[۹].

کینهٔ شتری تا چهل سال طول میکشد.

کفتار - «معروف است که برای صید کفتار دفی و سازی نزدیک سوراخ آن برند و یا دو سنگ بر هم زنند و یکی با لحنی مطرب همی گوید: کفتار در خانه است؟ و دیگری جواب دهد: کفتار در خانه نیست و کم‌کم سوراخ را فراخ کرده دست و پای کفتار بر بندند.»[۱۰]

فیل پادشاه هندوستان بوده، حضرت او را احضار میکند جواب میدهد که: من دماغ ندارم. حضرت هم میگوید: یک دماغی پیدا بکند که نتواند جمع آوری بکند. و خرطوم درمیآورد[۱۱].

فیل همیشه یاد هندوستان را می کند باین جهت باید مدام چکش یا کلنگ بسر او بزنند.

اگر کسی دستش آلوده بخون شپش باشد و به خمیر نان بزند میمون میشود و پیدایش میمون بروایتی بهمین علت بوده.[۱۲]

روایت دیگر - کفاری که با علی جنگ میکردند یکشب در قلعه را بروی خودشان می‌بندند صبح که بلند میشوند همه بوزینه شده بودند. بروایت دیگر میمون اول رنگرز بوده و دستش توی خمره رنگرزی بوده چنانکه کف آن آبی رنگ است و یکی از ائمه باو کار رجوع میکند و نفرین میشود.

خرس - خمیر گیر بوده، نان میپزد در تنور پنهان میکند و از حضرت دریغ میدارد نفرین میشود[۱۳].

قاطر - حضرت امیر در جنگ خیبر محاصره شده بود یکی از درهای قلعه را کند و پاهایش را دو طرف خندق گذاشت. قشون روی در میآمده و حضرت آنرا بطرف دیگر پیاده میکرده دشمنان حضرت چارپایان را بارهای سنگین میکردند تا دست مبارکشان خسته بشود. هیچ حیوانی روی در نمیرود مگر قاطر و بهمین جهت نسل او قطع میشود.

شتر - یکی از مهمانان حضرت ابراهیم از او میرنجد. از جانب خدا ندا میرسد که چرا مهمان را رنجانیدی؟ حضرت برخاسته دنبال مهمان میرود و او را سوار شتر می بیند با شتر او را بلند کرده روی دوشش میگذارد، در میان راه شتر ادرارش می گیرد در این وقت ملکی آلت تناسل او را بعقب منحرف میکند تا حضرت آلوده نشود[۱۴].





↑

دو دست سفید و یکی پای راست سواری بر آن اسب کردن خطاست



↑ شاید این بازمانده احترام و توجهی است که ایرانیان باستان بپاس وفاداری، پاسبانی و احتیاج خودشان باین حیوان میکردند ولی بعد از اسلام این حیوان نجس میشود ولی معلوم نیست که آزار کردن او مستحسن باشد. در صد در ص ۵۲ در ۳۱ نوشته:

««۱» اینکه هرگاه که نان خورند سه لقمه از تن خویش باز باید گرفتن و بسگ دهند «۲» و سگ نباید زدن «۳» چه از درویشان هیچکس درویشتر از سگ نیست. پیوسته نان باید دادن چه کرفه عظیم باشد. «۶» بگیتی پاسبان مردمان و گوسفندانست «۷» اگر سگ نبودی یک گوسفند نتوانستندی داشت «۸» هرگاه که او بانگ کند چنانکه بانگ او بشنود دیو و دروج بدوارد از جایها بگریزد.»

↑ در حدیث است که: لولا انه رهط لامرت بهدمه یعنی اگر سگ یکی از انواع نبود میفرمودم که او را بکلی از میان ببرند.

↑ فرسنامه هاشمی. اسب یکی از آن حیواناتی است که آمد نیامد دارد و نشانیهائی در اعضای اوست از رنگ پیچها و غیره که از روی آنها میشود پیش‌بینی کرد. رجوع شود به قابوس‌نامه، نوروزنامه و فرس‌نامه‌های مختلف.

↑ فرهنگ انجمن آرا.

↑ نوروزنامه ص ۵۴.

↑ چرخ بهرسان که هست زادهٔ تقدیر اوست

گربه بهر حال هست عطسهٔ شیر عرین خاقانی



و اصطلاح: مگر از دماغ شیر پائین افتاده‌ای؟



↑ چون گربه در موقع خوردن عضلات چشمش بهم کشیده میشود عوام گمان میکنند نمک‌نشناس است و چشمش را عمداً می‌بندد یعنی احسان تورا ندیدم.

↑ مثل: این شتری است که در خانهٔ همه‌کس میخوابد.

↑ ناصر خسرو گوید:

چو کفتاری که بندندش بعمدا همی گویند کاینجا نیست کفتار

مولوی گوید:



در وحل تأویل رخصت میکنی چون نمیخواهی کز آن دل بر کنی

کاین روا باشد مرا من مضطرم حق نگیرد عاجزی را از کرم

خود گرفتست و تو چون کفتار کور این گرفتن را نبینی از غرور،

می بگوید اندرون کفتار نیست از برون جوئید کاندر غار نیست

نیست در سوراخ کفتار ای پسر رفت تا زان او بسوی آبخور

این همی گویند و بندش مینهند او همی گوید ز من کی آگهند.

حواشی دیوان ناصرخسرو ص ۶۷۶





↑ چنانکه ملاحظه میشود این افسانه در اثر اشتباه دماغ و بینی اختراع شده چون در اصطلاح عوام: دماغ شما چطور است یعنی حالت روحیه شما چطور است را بینی تصور کرده و برای خرطوم فیل این افسانه را جعل نموده‌اند.

↑ از اینجا معلوم میشود که شپش تا چه حد منفور و کثیف است به صفحه دوم قسمت خزندگان و گزندگان رجوع شود.

↑ میمون، خرس و سیاه‌پوستان از نژادهای فاسد آدمیزاد و میانجی بین آدمها و دیو و دروج و پری میباشد (بوند هشن).

↑ مثل: بشتر گفتند چرا شاشت از پس است

گفت چه چیزم مثل همه کس است ؟





* * *





بعضی از جشنهای باستان



مهرگان - «جشنی ازین بزرگتر بعد از نوروز نباشد هم چنانکه نوروز عامه و نوروز خاصه بود مهرگان نیز عامه و خاصه بود و تعظیم این جشن تا شش روز کنند… پادشاهان درین روز تاج زرینی که تصویر نیّر اعظم بر آن بودی به سر خود و بر سر اولاد خود نهادندی و روغن بان را بجهت تبرک بر بدن مالیدندی و کسانیکه درین روز نخست نزد پادشاهان جم آمدندی مؤبدان بودندی و هفتخوان را که شکر و ترنج و سیب و بهی و انار و عناب و انگور سپید و کنار در آن بودی با خود آوردندی چه عقیدهٔ پارسایان آنست که در این روز هر کس از میوه های مذکور بخورد و روغن بان بر بدن بمالد و گلاب بپاشد و بر خود و بر دوستان خود بپاشد در آنسال آفات و بلیات بسیاری از وی مندفع گردد..»[۱]

جشن سده - «بفتح اول و دوم بمعنی آتش شعله کشنده و آتش شعله بلند باشد و نام روز دهم بهمن ماه است و درین روز فارسیان عید کنند و جشن سازند آتش بسیار افروزند.. و آتش در کوه و صحرا زنند گویند واضع این جشن کیومرث بوده.»[۲]

سده سوزی - جشنی است که هنوز زرتشتیان کرمان بیادگار جمشید و عادات ایران باستان می‌گیرند و برای اینکار موقوفاتی در کرمان اختصاص داده‌اند. پنجاه روز پیش از جشن نوروز خروار ها بته و هیزم (درمنه) در گبر محله (باغچه بوداغ آباد) گرد میآورند. جنب این باغچه خانه‌ای است مسجدمانند و مؤبدان مؤبد از اعیان شهر و حتی از خارجه ها دعوت شایانی می کند. درین مجلس شراب و شیرینی و میوه زیاد چیده میشود و اول غروب آفتاب دو نفر مؤبد دو لاله روشن میکنند. و بته ها را با آن آتش میزنند و سرود مخصوصی میخوانند. هنگامی که آتش شعله میزند همهٔ مهمانان که بیش از چندین هزار نفر میشوند با فریاد های شادی دور آتش میگردند و این ترانه را میخوانند:



صد بسده سی بگله پنجاه به نوروز ها بله

شراب مینوشند و میان هلهله شادی جشن تمام میشود. در کرمان همهٔ مردم منتظر سده سوزی هستند و اهمیت فلاحتی برایشان دارد چون بعد از آن اول بذر افشانی و کشت و کار برزگران است. این عادت در بعضی از شهر های خراسان هم هنوز وجود دارد.

دی بمهر - «روز پانزدهم از هر ماه شمسی و این روز از ماه دی روز عید و جشن مغان است. و این روز بغایت مبارک گیرند و صورتی از خمیر آرد سازند یا از گل و آنرا در راه گذار بنهند و خدمت کنند چنانکه ملوک و سلاطین را. آنگه به آتش بسوزند. آورده‌اند که درین روز فطام فریدون بوده و او بر گاو نشسته و چنین گویند که هر که بامداد این روز سیب بخورد و نرگس ببوید تمامی سال بخیر و راحت بگذراند و دود کردن درین شب بسوسن تمامی سال امان باشد از قحطی و درویشی و درین روز نیکست صدقه دادن و نزد بزرگان و مهتران شدن و گویند درین روز زردشت از ایران بیرون رفته. زراتشت بهرام گفته:

بران که که بنمود خورشید چهر

بروزی که خوانی ورا دیمهر

از ایران برون شد زراتشت پاک

همیرفت گریان چو ابر سفاک.»[۳]

کوسه بر نشین - «نام جشنی بوده در میان پارسیان که اول ماه آذر مردی کوسه را سوار کرده بر بدن او داروهای گرم طلا کرده و طعامهای گرم بوی خورانیده بادزنی در دست گرفته خود را باد میزده و از گرما شکایت مینموده و مردم از اطراف برف و یخ بر روی بدن او میزدند و باو چیزی میدادند و اگر کسی باو چیزی ندادی مرکب یا گل تیره که با خود داشتی بر جامه های او پاشیدی و تا وقتی معین باذن و اجازه پیشکاران شهر اینکار را کردی و اگر زیاده کردی مؤاخذت یافتی. پارسیان این روز را گرامی و عزیز داشتندی»[۴].

مرد گیران - «جشنی است که مغان در پنجروز آخر ماه اسفند ارمذ کنند و درین پنج روز زنان بر مردان مسلط باشند و هر چه خواهند از مردان گیرند و شوهران محکوم ایشانند و در روز اول این پنجروز بجهت دفع عقرب رقعه کژدم نویسند.[۵]

رقعه کژدم - صاحب عجایب المخلوقات آورده که مغان روز نخست از پنج روزی که در آخر اسفندار مذ ماه است و روز جشنی که آنرا جشن مرد گیران خوانند از طلوع سپیده تا طلوع آفتاب بجهت دفع هوام سه رقعه مینویسند و آنرا بر سه دیوار خانه میچسبانند و دیوار چهارم که صدر خانه است خالی می‌گذارند گویند در این روز نیو آفریدون طلسمی فرمودی و سموم هوام و حیوانات را به بستی و موید آنکه واضع نوشتن رقعه کژدم بوده اینست که فارسیان بدان رقعه نویسند که بنام ایزد و بنام آفریدون و جمعی بر آنند از پارسیان که فریدون نوح است و ازین است که عربان در آن رقعه نویسند که: سلام علی نوح فی‌العالمین[۶]».

ابو ریحان بیرونی در الآثار الباقیه گوید که عوام برای دفع زبان کژدم در روز اسفندار مذ از ماه اسفندار مذ میان هنگام سپیده تا بر آمدن آفتاب این افسون را بر کاغذ های چهار گوشه مینویسند: بسم‌الله الرحمن الرحیم اسفندار مذ ماه و اسفندار مذ روز بستم رم و رفت (؟) زیر و زبر از همه جز ستوران بنام یزدان و بنام جم و آفریدون بسم‌الله آدم و حوا حسبی الله وحده و کفی. سه تای از آنها را بر سه دیوار اطاق میچسبانند و دیوار مقابل بصدر حجره را آزاد میگذارند که حشرات از آن راه بگریزند و میگویند اگر بر دیوار چهارم هم ازین طلسم چسبیده شود از اثر و خاصیت این طلسم حشرات سرگردان میشوند و راه فرار نمی یابند سرها را بطرف پنجره خانه بلند میکنند که مگر از آن راه خارج شوند.

جشن پیش از نوروز - چند روز به نوروز مانده در کوچه ها آتش افروز میگردد و آن عبارتست از دو یا سه نفر که رخت رنگ برنگ میپوشند و به کلاه دراز و لباسشان زنگوله آویزان میکنند و به رویشان صورتک میزنند. یکی از آنها دو تخته را بهم میزند و اشعاری میخواند:



آتش افروز آمده، سالی یکروز آمده.

آتش افروز صغیرم، سالی یک روز فقیرم.

روده و پوده آمده، هر چی نبوده آمده.

و دیگری میرقصد و بازی در میآورد.

در اینوقت میمون باز، بند باز، لوطی، خرس برقص و غیره کارشان رواج دارد و ترانه های ذیل خوانده میشود:



فلفلی مرده؟ نمرده،

چشماش که وازه تخم گرازه.



نون خورده و جون نداره دستش استخون نداره

میل پشت بون نداره

امان از آش رشته بابام بزغاله کشته

ننم سر کار آشه دائیم قاشق تراشه

خالم میخوره میشاشه

دختر یه دندونه سوار پوس هندونه

هندونه یرغه میره در خونه داروغه میره.

داروغه جون عرضی دارم دل پر دردی دارم

شوورم زن کرده پشتشو بر من کرده

یه نون ازم کم کرده

این یدونه نون پرپری من بخورم یا اکبری؟

چهار شبنه سوری[۷] چهار شنبهٔ آخر سال است بروایت آخوندی درین روز پس از قضایای کربلا مختار برای اینکه شیعه و سنی را از هم تمیز بدهد قرار گذاشت شبهای چهار شنبه هر کس شیعه است بالای بام خانه‌اش بته روشن بکند و از آنوقت این کار مرسوم شد. برای بخت گشائی دختر ها را از زیر توپ مروارید رد میکنند، در کوزه پول سیاه انداخته و غروب آفتاب آن را از بالای بام در کوچه میاندازند و میگویند: درد و بلام بره تو کوزه بره تو کوچه! و یا سبوئی را پر از آب میکنند و غروب آفتاب آن را از بام بکوچه میاندازند و به پشت سرشان نگاه نمیکنند که مبادا بلا بر گردد و بعد روی آن آتش میریزند. در شب چهار شنبه سوری دختر هائی که بختشان بسته (یعنی شوهر گیرشان نمی آید) قفلی را بسته بزنجیری آویخته بگردن خود می‌اندازند که قفل روی سینه میان دو پستانشان قرار میگیرد بعد وقت غروب میروند سر چهار راه سید که رد میشود صدا میکنند که باید قفل را باز کند تا بختشان باز شود (مخصوصاً شوهر سید گیرشان بیاید).

در همین شب و یا چهار شنبهٔ آخر صفر هر گاه نیت بکنند و کلید دو دندانه بزمین گذاشته پشت در اطاق همسایه گوش بایستند اگر صحبت آنها موافق با نیتشان باشد بمراد میرسند واگر بر خلاف آن باشد مرادشان بر آورده نخواهد شد.

قاشق زنی - اگر کسی ناخوش داشته باشد به نیت سلامتی او در شب چهار شنبه سوری ظرفی برداشته میرود در خانه همسایه‌ها در را میکوبد و بدون اینکه چیزی بگوید با قاشق به آن ظرف میزند صاحب خانه یا خوراکی و یا پول در ظرف او میاندازد. آن خوراکیها را به ناخوش میدهد و یا با آن پول چیزی می‌خرد و به ناخوش میخوراند که شفا خواهد یافت.

نیت - در همین شب کوزه آبی زیر ناودان رو بقبله می‌گذارند و هر کسی از اهل خانه نیت کرده چیزی در آن کوزه می‌اندازد. صبح چهار شنبه یکنفر فال از حافظ میگیرد و دختر نا بالغی دست کرده از کوزهٔ آب یک بیک چیز هائی که متعلق بهر کس است بیرون میآورد و با فال مطابقه میکند.



شب چهار شنبه بتهٔ خشک و یا گون بیابان در هفت کپه و یا سه کپه روی زمین آتش میزنند و همهٔ اهل خانه از کوچک و بزرگ از روی آن میپرند و میگویند:



زردی و رنجوری من از تو سرخی و خرمی تو از من

به این آتش نباید فوت کرد و خاکسترش را سر چهار راه میریزند.

نوروز - پانزده روز پیش از نوروز گندم یا عدس سبز میکنند، خانه تکانی میکنند و برای شب جشن سر تا پا لباس نو میپوشند[۸].

شب اول سال باید همهٔ اطاقهای خانه روشن باشد چند ساعت به تحویل مانده سفرهٔ هفت سین پهن میکنند.

هفت سین - بالای سفرهٔ هفت سین یک آینه میگذارند دو طرفش جار با شمعدان که در آنها بعدهٔ اولاد صاحبخانه شمع روشن میکنند - چیز هائی که در سفره میگذارند از اینقرار است: قرآن، نان بزرگ، یک کاسه آب که رویش برگی سبز است، یک شیشه گلاب، سبزه علاوه بر آجیل شیرین و میوه و شیرینی و خروس و ماهی در خوانچه هفت چیز که اسمشان با سین شروع میشود باید باشد: سپند، سیب، سیه دانه، سنجد، سماق، سیر، سرکه، سمنو، سبزی، باضافهٔ ماست، شیر، پنیر و تخم مرغ رنگ کرده …

در موقع تحویل همهٔ اهل خانه باید سر هفت سین باشند و پول یا خرخاکی در دستشان میگیرند چون شگون دارد اگر کسی در موقع تحویل در خانهٔ خودش پای هفت سین نباشد تا سال دیگر از خانه‌اش آواره خواهد بود. کسیکه مزاجش حرارتی باشد موقع تحویل سر هفت سین یک انگشت ماست می‌خورد و اشخاص رطوبتی یک انگشت شیره میخورند تا مزاجشان معتدل بشود. در موقع تحویل زنها باید سنجاق زیر گلویشان باشد وگرنه رشتهٔ کارشان گسسته میشود.

علامت تحویل تکان خوردن برگ سبز روی آب است و یا چرخیدن تخم مرغ روی آینه. شمعی که به نیت سلامتی در هفت سین روشن است باید تا آخرش بسوزد و نباید به آن فوت کرد چونکه عمر را کوتاه میکند و در صورت اجبار با دو برگ سبز آنرا خاموش کنند.

کسیکه صبح عید وارد خانه می شود اگر زن باشد بد است و اگر مرد بیاید خوبست بطور کلی اولین کسیکه وارد خانه میشود باید خوشقدم باشد و بگوید: صد سال باین سالها برسید! در صورتیکه خود صاحبخانه خوشقدم باشد باید از در خانه بیرون برود و بر گردد. هر کسی درین روز شادی و خرمی بکند تا سال دیگر باو خوش خواهد گذشت[۹].



سفره خواجه خضر - با همان تشریفات هفت سین است تنها فرقی که دارد این سفره از شب جمعه آخر سال چیده میشود تا ساعت تحویل و چیزی که اضافه دارد شیر برنج بی نمک، اسفناج پخته و قاویت آرد نخود چی است. علامت اینکه خواجه خضر سر سفره بیاید اینست که انگشت خودش را میزند در قاویت آرد نخود چی.

سیزده بدر - سیزدهمین روز بعد از نوروز است همه مردم درین روز باید از شهر خارج بشوند خوش بگذرانند و تفریح و گردش بکنند تا اینکه نحوست سیزده را بصحرا ببرند. دختران برای اینکه بختشان باز بشود سبزه ها را گره میزنند و میگویند:



سیزده بدر سال دگر

خانهٔ شوهر بچه به بغل





↑ فرهنگ جهانگیری.

↑ فرهنگ انجمن آرا.

↑ فرهنگ انجمن‌آرا.

↑ فرهنگ انجمن‌آرا.

↑ فرهنگ انجمن‌آرا.

↑ فرهنگ جهانگیری.

↑ در آذربایجان جشن چهارشنبه سوری از سایر جاهای ایران مفصل‌تر است. نیز رجوع شود بتاریخ بخارای نرشحی





↑ مثل: رخت بعد از عید برای گل منار خوبست.

فقرا گویند: عید آمد و ما قبا نداریمبا کهنه قبا صفا نداریم

«زردشت گفت که روان مردگان در ایام فروردگان به خانه‌های ایشان باز میگردند و امر کرد که در آن ایام خانه‌ها را پاک کنند و فرشهای پاک بگسترند و آنجا خوردنیهای خوشمزه و اشتها آور بنهند و بخورند تا روان مردگان به بو و نیروی آن قوت گیرند.» ترجمه از غرر اخبار ملوک فرس ثعالبی





↑ «هر که روز نوروز جشن کند و بخرمی پیوندد تا نوروز عمر در شادی و خرمی گذارد.» ص ۵ نوروزنامه.





* * *





جاها و چیزهای معروف



سرو کاشمر - معروف است که زرتشت دو شاخه کاج از بهشت آورد و بدست خودش یکی از آنها را در کاشمر و دیگری را در فارمد از قرای طوس کاشت. این دو قلمه بمرور زمان بی‌اندازه بزرگ و کهن میشوند و مردم به آنها معتقد بوده‌اند. می‌گویند که مرغان بیشمار بر شاخه های آن آشیانه داشته‌اند و در سایهٔ آن جانوران بسیار میچریده‌اند. شهرت این درخت که بگوش خلیفه متوکل عباسی میرسد حکمی به طاهر بن عبدالله که در آنزمان حاکم خراسان بوده مینویسد که درخت سرو کاشمر را که در بست نیشابور بوده بریده بر گردونه ها بنهد و شاخه‌های آنرا در نمد گرفته بر شتران بار کرده به بغداد بفرستند. دسته ای از زرتشتیان که این حکم میشنوند پنجاه هزار دینار به طاهر وعده میدهند که این درخت را نبرد ولی طاهر درخت را می‌اندازد و بقول نگارنده تاریخ جهان نمای از مدت عمر آن درخت تا سنهٔ دویست و سی و دو (۲۳۲ هجری) هزار و چهار و پنجاه سال گذشته بود ..[۱] و چون آن درخت بیفتاد در آن حدود زمین بلرزید و به کاریز ها و بناها خلل راه یافت و اصناف مرغان بیرون از حد و حصر از شاخسار آندرخت پریدن کردند چنانکه هوا پوشیده گشت و مرغان بانواع اصوات خوش، نوحه و زاری میکردند .. و چون این درخت به یک منزلی مقر خلیفه رسید غلامان ترک شب هنگام بر سر متوکل علیه اللعنه ریخته تن او را پاره پاره کردند[۲].

سیاه سنگ - نام موضعی است در گرگان و در آنجا چشمه ای بهمین نام است که اگر جمعی بجهت آوردن آب با کوزه های متعدد بر سر آن چشمه روند و آب بردارند و برگردند و یکتن از آنها پای بر سر کرمی که بر سر راه آنهاست نهد آب آن مردم در کوزه‌ها تلخ میشود باید بریزند و دوباره رفته آب بردارند و پیشا پیش ایشان یکتن رفته آن کرمها را از پیش پای ایشان دور کند تا ایشان گذشته بمنزل برسند[۳].

چاه باران - بونداد هرمزد کوه جایگاهی است که درو چاهی است چون امساک باران باشد و سالها بی‌آب اهل آن ناحیت سیر بسایند و در آن چاه افکنند از آسمان باران آید و آزموده‌اند که هر که سیر بساید در آنسال بمیرد[۴].

آب مرغان - نام چشمه ایست از کوهسار سمیرم و قمشه و آب آن چشمه را برای دفع ملخ بهر جا برند و به نیت هر ولایت که آن آب برداشته بشود و با کوزه با خود برند مرغ‌هائی که آنها را سار گویند از قفای آن آب روند و چون بدان مکان رسند که آب را در آن پاشیده اند سار بسیار گرد آیند و ملخان را به منقار بدو نیم زنند تا همگی کشته شوند و مزارع ایمنی یابد … . و خود در زمان توقف فارس دیدم که از شیروان بطلب آن آب بفارس آمده بودند و گویند شرط تأثیر آنست که آب را بر زمین نگذارند و بر سه پایه آونگ کنند و گاه برداشتن از چشمه بقفا ننگرند والله اعلم[۵].

گرز رستم - میگویند که رستم وقتی به تهران آمد از بی‌پولی مجبور شد گرز خودش را برای هفتصد دینار گرو گذاشت و نان خرید و در چهار سوق بزرگ برجستگی بدیوار است که گرز رستم مینامند. در اصطلاح نیز گفته میشود: اینجا تهران است و گرز رستم گرو نان.

ملک ری خاکش خوب نیست باین مناسبت که حکومت ری به ابن سعد دادند تا امام حسین را بکشد.



چشمه علی - نزدیک شاه عبدالعظیم را علی با ته عصایش پای کوه زده و چشمه جاری شده.

توپ مروارید - در میدان ارک جلو نقاره‌خانه قدیم توپی گذاشته بودند معروف به توپ مروارید که صاحب کشف کرامات مخصوصاً برای باز کردن بخت، دختر ها را از زیر آن رد میکردند و عقیده عوام بوده که این توپ خودش از بوشهر تا تهران آمده است.

در رشت برای اینکه بخت دختر ها باز بشود آنها را به دباغخانه میبرند و پسر نا بالغ میآید دکمه تنکه آنها را باز میکند بعد قدری از آب دباغخانه بر میدارند میبرند منزل و سرشان میریزند.

منار سر برنجی - برای بخت گشائی دختران در اصفهان دختر ها میروند بالای این منار که در محلهٔ جوباره واقع شده روی پله آن گردو میگذارند و این ابیات را میخوانند:



منار سر برنجی یه چیزی میگم نرنجی

میان من دسته میخواد مرد کمر بسته میخواد.

و در موقع برگشتن گردو را میشکنند اینکار برای سفیدبختی هم خوبست[۶].

خاتون قیامت - در شیراز دختر ها برای اینکه بختشان باز بشود میروند در خاتون قیامت و دور هاون سنگی (جوغن) که در میان آن بناست میگردند.

شیخ بهائی - در اصفهان حمامی معروفست که شیخ بهائی آنرا طوری ساخته که با یک شمع گرم میشود. شب چهار شنبه دختر ها برای اینکه بختشان باز بشود و زنها برای سفید بختی با جام چهل کلید آب آنرا روی سرشان میریزند.

حمام پنجه علی - در یزد حمامی است باین اسم و معروف است که علی دستش حنائی بوده میخواسته برود بحمام دستش را زده به جرز پهلوی حمام و پنجه ای از سنگ در دیوار گذاشته‌اند میگویند این حمام احتیاج به سوخت ندارد.

قبر پیر پاره دوز - در اصفهان است و به دیوار واقع شده کسانیکه مراد میطلبند سنگهائی آنجاست که روی قبر میسایند اگر آن سنگها به سنگ قبر چسبید مرادشان داده خواهد شد و گره از کارشان برداشته میشود.

در کوه سهند در آذربایجان سقا خانه ای است که دو ظرف یکی طلا و یکی نقره در آنجاست معروفست هر کس آنها را بدزدد دو باره سر جای خودش برمیگردد.

در فومن گیلان نزدیک امامزاده ابراهیم کوه کوچکی است که معروف است در زمان مأمون سرخاب نام حاکم گیلان بوده و باعث قتل امامزاده شده است و بعد از معجزه امامزاده آنشخص بشکل کوه کوچکی سنگ شده و حالا کسانیکه بزیارت امامزاده میروند در مراجعت برای ثواب یک تکه سنگ به آن کوه پرتاب میکنند.

سنگ شیر - در همدان برای اینکه بخت دختر ها باز بشود روغن میبرند و روی سنگی میریزند که شبیه شیر است و از قدیم بوده.

ابودردا - بنای گلی و گنبدی است که سر راه منارجنبان واقع شده و مردم هر حاجتی که داشته باشند به آنجا میروند و آش رشته و آش برگ میپزند و یک آدمک کوچک با خمیر درست میکنند و در آن آش می اندازند که بعد آنرا به آب روان میدهند این آش در خراسان و شیراز هم معمول است در اصفهان بابا قاسم و کاغذگر خانه نیز همین خاصیت را دارند[۷].

گنبد خشتی - مقبره ای است که میگویند امامزاده محمد نامی در آنجا مدفون است این گنبد محلهٔ نوغان مشهد واقع و در عهد شاه عباس ساخته شده برای بر آمدن حاجتها به آنجا یکمن نان و سی سیر ماست نذر حضرت عباس میکنند و این نذر توسط یکی از پیر زنهای کهنه گدا میان فقرا تقسیم میشود.

در محلهٔ چهار باغ مشهد سنگی است که می گویند علامت پنجهٔ امام بر آن میباشد و کوچه ای که سنگ در آن نصب شده کوچه پنجه مینامند مردم در آنجا شمع روشن میکنند و صورت و سایر اعضای خود را به آن میمالند و از آن بهبودی میجویند.



پیر پالان دوز - در مشهد مقبره‌ای است که در زمان سلطان محمد خدابنده بنا شده و در خیابان صفوی در کوچه شور واقع است و در نزد اهالی مجرب میباشد.

شاه غیس - از شنبه اول سال تاسیزده شنبه، آنجا بروند مرادشان داده میشود.

در فارس معمول است روی سنگ گور جوانمردان هیکل شیر در سنگ میتراشند چون شیر علامت زور و نیروست.

در زمان بروز وبا در کرمان و بلوچستان آش قل هوالله برای مادر وبا میپزند و یک من روغن بید انجیر نذر درخت کهور مینمایند[۸].

چشمه غلا دوش - به ارتفاع بیست ذرع در آنجا طاقنماها و حوضخانه و آثار خرابه دارد مشهور است که اینجا قصر ضحاک بوده.

نیاک - نزدیک عسک و آب گرم میباشد دیواری در کوه بنظر میآید که دور آن اطاقهای شبکه دار است معروف است بخانه های دیو سفید که در قدیم با رستم میجنگیده و مدخل آن چاهی است که کنار کوه واقع شده.

در امامزاده شاه یلمون کاشان چاهی در بغل ضریح واقع است که زنها برای خبر شدن از مسافر خودشان نیت میکنند و سر آن چاه میروند و در آن نگاه میکنند اگر تابوت بنظرشان رسید مسافرشان مرده است و اگر صورت خندان دید مسافر زنده است و آب آن چاه شفاست.



در چهار فرسنگی کاشان در کوه سرک و جوشقان قله کوه درخت انجیر کهنی روئیده که آسمان گذار است و این درخت طرف توجه مردم میباشد. متولی مخصوص دارد و هر شب بپائین آن چراغ میسوزانند به آن نذر و نیاز میکنند. معروف است وقتیکه ابو لؤلؤ بطرف کاشان فرار میکرده پای این کوه که میرسد گرسنه‌اش میشود چون کفار او را دنبال کرده بودند و جرئت نمیکرده که در ده برود و بخدا متوسل میشود در آنساعت این درخت پر از انجیر میشود و او باین وسیله سد جوع میکند و بعد به کاشان میرود. برای انجیر این درخت سر و دست می‌شکنند و خواص بسیار برایش معتقدند چوب آنرا همراه بچه میکنند و میوهٔ آنرا هرگاه برای پیدا کردن اولاد زن و مرد بخورند مجرب است.

در زیرزمین مسجد جمعهٔ کاشان چاهی است که مردم معتقدند از آن چاه به مکه راه دارد و دو روز بیشتر راه نیست ولی عجالتاً آن چاه گرفته شده و میگویند که یکروز مردی آمد از آن چاه بگذرد دید زنی مشغول رخت شوئی است آن زن متغیر شد و گفت که چرا مرد نا محرم بی خبر وارد شده است و امر کرد که ازین چاه کسی نرود. آن زن حضرت فاطمه بوده.

در عباس آباد کاشان که پشت مشهد واقع است امامزاده‌ای است که معروف است چند سال پیش دو نفر زن در آنجا گوشواره‌شان گم میشود و قسم میخورند همان ساعت صدای شرق سیلی میشنوند و می بینند که زبان آن زن باد میکند سیاه میشود و از دهنش بیرون می آید و میمیرد. چون در آن مکان معجزه شده آن محل را میخرند و امامزاده میکنند و بدیوار یکطرف عکس حضرت کشیده شده و طرف دیگرش صورت آن زن را با زبان باد کرده اش بدیوار کشیده شده.

افسانهٔ هفتواد - نزدیک شهر کرمان قلعه‌ای است معروف به قلعه هفت دختران و میگویند که در زمان اردشیر پاپکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخریسی بوده. روزی یکی از آن دختران بشهر میرود که پشم بخرد در بین راه درخت سیبی می بیند که باد سیبهای آنرا بزمین انداخته بود یکی از سیبها را بر میدارد و در جیبش میگذارد وقتیکه بر میگردد و مشغول دوک‌ریسی بوده آن سیب در ماسوره چرخش می‌افتد. از آنروز ببعد حاصل کار او روز بروز بیشتر و بهتر می‌شود و از فروش آن در زندگی آنها گشایش بزرگی بهم میرسد. بعد ملتفت میشود می بیند که کرمی در ماسوره چرخ او پیوسته بزرگ میشده میفهمد که از دولت سر آن کرم بوده که به این دارائی و فراوانی رسیده‌اند، پس آن کرم را در صندوقی می‌گذارد و بناز و نعمت او را می پروراند تا بجائی میرسد که پدر دختر از زیادی مال و دولت بخیال یاغیگری می‌افتد و قلعه ای میسازد که هنوز آثار آن باقی است بنام قلعه دختر. اردشیر پایکان برای سرکوبی او از پارس بطرف قلعه دختر قشون میکشد و جنگ سختی در میگیرد. ولی اردشیر در همه جنگها شکست میخورد و سبب شکست آن بوده که صندوق کرم را پدر دختر جلو لشکر دشمن میآورده و از برکت آن بر دشمن چیره میشده. تا اینکه اردشیر نیرنگی بفکرش میرسد، مقداری شراب با خودش بر می‌دارد و بلباس چوپان نزدیک قلعه میرود و نی میزند و به پاسبانان قلعه شراب میدهد و در ضمن از آنها مکان صندوقی که در آن کرم گذاشته شده میپرسد. همینکه مست میشوند و بخواب میروند، اردشیر سر صندوق میرود و با شمشیرش کرم را میکشد و روز بعد قلعه را فتح میکند و بمناسبت آن کرم شهری که در آنجا بنا میشود کرمان نامیدند[۹].

چنار امامزاده صالح - می گویند در قدیم تجریش ده کوچکی بوده و پیر زن فقیری از اهالی آنجا با بچه های زیاد زندگی میکرده است شب عید نوروز همه ده چراغانی بوده وهمهٔ بچه ها لباس نو پوشیده بودند و خوراکیهای خوب داشتند مگر خانهٔ آن پیر زن که سوت و کور بود. یکی از آن بچه ها از پیر زن لباس نو میخواهد پیر زن برای اینکه دلش نشکند می گوید که غصه نخور فردا برای شما هم میآورند. دست بر قضا پیر مرد همسایه شان از روی بام میشنود، دلش میسوزد و میرود مقداری شیرینی و پارچه میآورد و در دالان خانه پیر زن می‌گذارد. همینکه پیر زن آنها را می بیند دعا میکند که انشاءِالله هر کس این ها را آورده هزار سال عمر بکند. آن پیر مرد در همان روز یک قلمه چنار در خانه اش کاشته بود، سالها می گذرد و آن قلمه بزرگ میشود و بعد خود آنمرد هم بمسافرت میرود. روزی یکی از اهالی تهران در خانه او مهمان بوده از تجریش و چنار بزرگ آنجا صحبت بمیان می آید آن پیر مرد اقرار میکند که آن چنار را او کاشته است و از دعای پیر زن او و درخت هزار سال عمر خواهند کرد.

سیاه گالش - نام چوپان جنگلی است که نیمه‌وحشی است و با سایر مردم آمیزش ندارد و گلهٔ گاو وحشی دارد و محلی که او زندگی میکند باین اسم معروف است که پناهگاه جانوران میباشد و در آنجا نباید بحیوانی آزار برسانند و یا شکار کنند و کسیکه جرئت این گستاخی را بکند سیاه گالش پاداش او را میدهد چه بسیار دیده شده شکارچیان بی‌اعتقاد که بدنبال جانوران آنجا رفته‌اند مردهٔ آنها پیدا شده و یا به جانوری آزار رسانیده و بد بختی دامن گیرشان گشته. در ضمن معروف است که روز جمعه بازار، سیاه گالش بشکل پیر مردی آمده و کره میفروشد هر کس از کرهٔ او بخرد هرگز تمام نمیشود و پیوسته آن کره ری میکند ولی بمحض اینکه بکسی ابراز بکند که کره او ری میکند یا مال سیاه گالش است فوراً دبهٔ کره او خشک میشود.

شهر نیریز - معروف است که شاگردان افلاطون از او میپرسند آیا داروئی هست که پس از مرگ انسان دو باره زنده بشود. افلاطون دستوری به آنها میدهد که پس از مرگش آن داروها را بهم آمیخته روغنش را بگیرند بعد نعش او را در حمام ببرند و آن روغن را بتن او بمالند تا زنده بشود. بعد از مرگش افلاطون را شاگردانش میبرند در حمام و مطابق دستور او رفتار می کنند. در آن لحظه‌ای که داشته دو باره جان میگرفته ندائی از غیب میآید که نریز ولی خود افلاطون میگفته بریز درین بین طاق حمام پائین میآید و خرابهٔ آن حمام در نیریز واقع است و سالی یکبار از آنجا ندا میآید: نریز بریز.

مورچه خور - میگویند وقتی که قشون اسلام بمورچه خور میرسد حکم بمورچه ها میشود که قشون کفار را بخورند[۱۰].

مازندران - امیرالمؤمنین غذا خورده و سفره خودش را در مازندران تکان داده از اینجهت مازندران با برکت است.

کاشان - معروف است که مالک اشتر میخواسته جهنم بسازد اعلان میکند که گرمترین محل دنیا را باو نشان بدهند کاشان را باو معرفی میکنند و برای عذاب مردم میفرستد همهٔ عقربها و مارهای دنیا را در آنجا جمع آوری میکنند ولی عمرش کفاف نمیدهد و از اینجهت عقرب و مار در کاشان زیاد است.

کیگا - اهالی کیگا (دهی است سر راه فرح زاد به امامزاده داود) چپ هستند و علتش اینست که وقتی امامزاده داود فرار کرده به آنها سپرده که مکان او را بدشمن نشان ندهند کفار که میرسند از آنها پرسش میکنند اهالی کیگا نشانی امامزاده داود را نمی‌گویند ولی چشمشان را به آنطرف چپ میکنند و از آنوفت چشمشان چپ میماند.



داستان شهربانو - بی‌بی شهربانو وقتیکه از دست کفار فرار کرده بخاک ری رسیده خود او سوار ذوالجناح بوده و دخترش بی‌بی زبیده پشت او ترک اسب نشسته بوده و آبستن بوده است در میان راه این شعر را مردم از تعجب میخوانده‌اند:

ای خداوند مانده ام در فکر،

دخترش حامله و مادر بکر.

کفار که نزدیک میشوند شهر بانو به زبیده میگوید تو اهل بیت عصمتی دست کفار بتو دراز نمیشود تو پیاده شو تا ذوالجناح بهتر بتواند برود او پیاده میشود و شهر بانو فرار میکند تا به کوه میرسد و همینکه نزدیک بوده بدست دشمن بیفتد، نصیحت شوهرش را بیاد میآورد که گفته بود همینکه کفار بتو نزدیک میشوند بگو یا هو، مرا در یاب. ولی از ترس اشتباهاً میگوید: یا کوه مرا در باب. در هماندم کوه دهن باز میکند و شهر بانو با اسب میرود در کوه، فقط یک تکه از چار قدش از کوه، بیرون میماند. کفار که میرسند آنرا می‌بینند ولی چون تنگ غروب بوده سه تا سنگ روی آن تکه چارقد نشانه می‌گذارند تا فردایش کوه را بشکافند ولی روز دیگر بقدرت خداوند تمام کوه سه سنگ سه سنگ رویهم گذاشته شده بوده بطوریکه کفار نشانی خودشان را گم میکنند و هنوز هم زوار که میروند به بی بی شهربانو نیت که میکنند سه تا سنگ را روی هم میگذارند.

همینکه کفار بر میگردند یک زن و شوهر سر غیبگاه بی‌بی شهربانو متولی میشوند به زن متولی از غیب وحی میشود که هر شب جمعه یک دیگ آب تمیز و یک قطیفه و یک قالب صابون بدون اینکه کسی بداند پشت در مقبره بگذارد. آن زن اینکار را میکند و صبح می‌بیند روی حوله یکمشت پول نقره گذاشته شده آن زن پولها را بر میدارد و هر شب جمعه اینکار تکرار میشود و با این پول زندگی میکند. این زن یک پسر داشته که برایش عروسی میکند و در هنگام مرگ به عروسش وصیت میکند که هر شب جمعه دیگ آب و قطیفه را پشت مقبره بگذارد. پس از مرگ او عروسش اینکار را ادامه میدهد ولی یکشب جمعه شوهرش سر میرسد و از اینکار آگاه میشود. نصف شب دختر با شوهرش پشت در می‌ایستند وقتی که بی‌بی مشغول آب تنی بوده ملتفت میشود که پشت در مرد است ندا میآید: آدمیزاد کور شو و مرا نبین. آن مرد فوراً کور میشود. بعد ازین قضیه آن زن این کار را ادامه میدهد و از قرار معروف هنوز زنده است. ازین رو مرد نباید وارد ضریح بی بی شهر بانو بشود.

گنبد سبز - مقبره ای است واقع در محلهٔ ارک مشهد که حلقه درویش‌ها و تریاکیان و حشیشی‌ها در آنجا تشکیل میشود و معروف است که (مؤمن) نامی در آنجا مدفون است و درویشها اعتقاد کامل به آنجا دارند. یکی از حشیشی‌ها در وصف این مکان لاهوتی گفته است:

(حشیشستان مشهد گنبد سبز است، ای مؤمن!)

هارون ولایت - مقبرهٔ قدیمی است که در اصفهان که از قرار معلوم یک نفر یهودی در آن دفن است و محل اعتقاد عوام میباشد. مکرم اصفهانی اشعاری راجع به آن گفته که چند بیت آن اینست:

یا هارون ولات معجزه رو گر و گرش کن.

خشت و لحد ملانصیر رو آجرش کن.

این رودخونه یه معدن ریگس درش کن.

که من هارون ولاتمکه من لوطی و لاتم

آن بز که به پا قلعه بسی معجزه‌ها کرد.[۱۱]

ای هارون ولات آن بزچی را شترش کن.

آن زن که بدور حرم تو میزند لاس.

از توی حرم مش نخوچی پر چادرش کن.

که من هارون ولاتمکه من لوطی و لاتم..

طاق علی - محلی است نزدیک کرمان در بالای کوه که یا علی بزرگ در سنگی حک شده. پائین کوه چشمه‌ای است و درخت کهنی در آنجاست که به آن قندیل آویزان کرده‌اند و دخیل بسته‌اند معروف است که علی آمده از آنجا بگذرد با شمشیرش کوه را از میان دو نیم کرده.

سنگ سیاه - نزدیک مراغه سنگی باین اسم معروف است که زنها برای اینکه بچه‌شان بشود از زیر آن رد میشوند و هر گاه مرادشان بر آورده شود آن سنگ خود بخود میلرزد.

تبریز در محلهٔ چرنداب در امام زاده ای زنجیری آویزان است، زنها نیت میکنند و آن زنجیر را میکشند هر گاه در موقعی که آنرا رها میکنند بدور خودشان بگردند مرادشان داده میشود.

آب ماهی - قبر سعدی سیر گاه اهل شیراز است و در آنجا قناتی است که آب آن خواص بسیار دارد، باطل سحر میباشد و آب تنی کردن در آن طرف توجه عامه است.

دروازه تنگ الله اکبر - محل اعتقاد اهالی شیراز است و روز اول ماه همهٔ مردم باید از زیر آن رد بشوند. در بالای آن قرآنی است که معروف است خود آن ۱۷ من وزن دارد و هر ورق آن نیز ۱۷ من وزنش است[۱۲].

چاه مرتاض علی - در شیراز قبری است که در گودال واقع شده برای مراد و سلامتی شب چهار شنبه در آنجا دیگ جوش میخورند و سنگی بغل دیوار است که روی آن مهر نماز میگردانند اگر مهر روی سنگ چسبید مرادشان داده میشود.

بابا کوهی - در شیراز واقع شده و معروف است هر کس آنجا ساز بزند صدمه می‌بیند.





↑ این حساب خیلی نزدیک بحقیقت بنظر می‌آید زیرا برحسب سنت زرتشتیان از ظهور زرتشت تا مرگ یزدگرد (۶۵۲ میلادی) ۱۲۳۰ سال شمسی طول کشید (نامهٔ تنسر ص ۷۰ دیده شود) و بنابراین از ظهور زرتشت تا سال هجرت ۱۲۰۰ سال میشود و بعلاوه ۲۳۲ سال دیگر که هفت سال اختلاف قمری و شمسی را از آن حذف کنیم ۱۴۲۵ سال میشود که با عدد مذکور فقط ۲۵ سال تفاوت دارد.

↑ فرهنگ انجمن‌آرا.

↑ قابوس نامه.

↑ تاریخ طبرستان.

↑ انجمن آرا، چشمه سار نزدیک قزوین همین اشتهار را دارد.

↑ اصطلاح: با دمش گردو میشکند. پا منار تهران نیز دارای همین خاصیت است در آنجا شمع روشن میکنند و نذر و نیاز میکنند.

↑ ۱- یک ابودردا هم با همین خاصیت در کاشان است.

↑ میرزا آقاخان کرمانی.

↑ ۱- کارنامهٔ اردشیر پاپکان ص ۳۲-۴۴ شاهنامهٔ فردوسی چاپ خاور چ۴ ص ۱۰۴-۱۱۴.

↑ بقول یکی از رفقا Inferiority Complex رجوع شود به اصفهان نصف جهان ص ۱۵ چاپ نخست.

↑ بز پاقلعه بزی بوده که در اصفهان شاخ او را طلا گرفته بودند و به آن خیلی احترام میگذاشته‌اند بطوریکه آزادنه در خانه‌ها میرفته. معروف بوده که این بز بست نشسته بوده.

↑ یکی که قرآن مزبور را دیده میگوید بخط حسن‌بن بویه است (بهمین سبب باسم امام حسن نسبت میدهند) وسه چهار من هم بیشتر وزن آن نیست.





* * *





افسانه های عامیانه



گاو زمین - زمین روی شاخ گاو است[۱]. گاو روی ماهی است هنگامی که گاو خسته میشود زمین را از روی یک شاخش روی دیگری میلغزاند و همین سبب زمین لرزه میشود.

« … بعضی ذکر فرموده‌اند که زمین بر روی یک شاخ گاو است هروقتیکه آن شاخ خسته میشود آن گاو سر خودراحرکت میدهد و می جنباند و زمین را می اندازد بر روی شاخ دیگر و هر موضع از زمین که بر روی شاخ گاو قرار می گیرد آن قطعه زلزله میشود.[۲]»



گاویست بر آسمان قرین پروین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

گر بینائی چشم حقیقت بگشا:

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

خیام





فرو شد ماهی و برشد بماه

بن نیزه و قبهٔ بارگاه.

فردوسی





من گاو زمینم که جهان بردارم؟

یا چرخ چهارمم که خورشید کشم؟

معزی



کهکشان راه مکه را نشان میدهد[۳].

قوس قزح - نوسه یا رنگین کمان یا کمان اژفنداک تیر کمان علی است. ابوریحان بیرونی در کتاب الهند میگوید: «هندیان قوس قزح را کمان «اندرا» Indra رئیس میدانند همچنان که عوام آنرا کمان رستم میخوانند.» ابوالفرج رونی گفته:



چون تیغ زند آفتاب رایت برابر بگرید کمان رستم.

هر گاه سرخی قوس قزح زیاد باشد نشان خونریزی است اگر سبزی آن زیاد باشد علامت خرمی است و زردی آن که زیاد باشد علامت ناخوشی است. هر گاه در هنگام رؤیت آن سرشان را باز کنند موی سر را پر پشت میکند[۴].



باران - با هر قطرهٔ باران یک فرشته همراه است ملکی در آسمان است که هزار دست دارد و هر دستی هزار هزار انگشت دارد و آن ملک مأمور شمردن چکه های باران است[۵].

آسمان غره - خدا بفرشته ها امر میکند که ابر ها را برانید و آنها تازیانه به ابر ها میزنند و ابر ها نعره میکشند و موقع آسمان غره برق که میزند همان تازیانهٔ فرشته هاست و بروایت دیگر خدا فرشته ها را شلاق میزند و آنها فریاد می کشند و بروایت دیگر فرشته ها روی ابر ارابه میگردانند.

تیر شهاب - شیطان که کونهٔ پاهایش را بهم میمالد الخناس میریزد. این الخناسها روی دوش یکدیگر سوار میشوند و میروند بآسمان هفتم به بینند چه خبر است. خدا امر میکند یکی از آنها را تیر بزنند آنوقت همه شان میریزند.

ستاره زهره - «زنی فاحشه بوده که نزد هاروت و ماروت سحر آموخته و بقوهٔ سحر و جادو بآسمان بالا رفته و در آنجا خداوند او را بصورت زهره مسخ کرده».[۶]

نور باران - شهاب ثاقب امام‌زاده‌ها هستند که به دیدن یکدیگر میروند. در آنوقت هر نیتی که بکنند برآورده میشود.

ماه و خورشید - ماه مرد است و خورشید زن[۷] ماه به خورشید گفته: تو شب در بیا تا نامحرم ترا نبیند. خورشید گفته: هر کس مرا نگاه بکند گیسم را میزنم توی چشمش. یکروز دست ماه سوزن بوده و میخواسته با خورشید معاشقه بکند خورشید گیسش را میزند در چشم ماه و او کور میشود ماه هم سوزن‌هائی که در دستش بوده بصورت خورشید میباشد و از آنوقت نمیشود بخورشید نگاه کرد چون سوزن بچشم میزند.

خسوف و کسوف - ماه یا خورشید که میگیرد برای این است که اژدها آنرا در دهن خودش می گیرد[۸] برای اینکه اژدها بترسد و آن را قی بکند باید آتشبازی بکنند، ساز بزنند تیر خالی بکنند، تشت بزنند آنوقت اژدها میترسد و آنرا رها میکند. اگر در موقع خسوف یا کسوف ماه یا خورشید سرخ یا ارغوانی بشوند در آنسال خون خواهد شد.

گوهر شبچراغ - جواهر گرانبهائی است که در تاریکی میدرخشد و آن چیزی است باندازهٔ تخم مرغ که در بینی گاوی است که در دریا زندگی میکند. شبها در خشکی میآید فین میکند و گوهر شبچراغ از بینی او افتاده در روشنائی آن چرا مینماید. نزدیک صبح دو باره گوهر شبچراغ را در بینی خودش بالا کشیده و در دریا میرود.



بختک - بختک یا فرنجک کنیز اسکندر بوده وقتیکه کلاغ نک زد بمشک آب زندگی و بر زمین ریخت[۹] بختک سر رسید یکمشت از آن آب جمع کرد و خورد اسکندر خشمناک شد فرمان داد بینی او را بریدند و بینی از گل برایش درست کردند این بختک گنج سراغ دارد و کسی که در خواب بحالت کابوس میافتد همین بختک است که خودش را روی آن شخص می‌اندازد و کسی که خوابیده باید کوشش بکند تا در تاریکی بینی او را بگیرد آن وقت بختک از ترس این که مبادا بینیش کنده شود نشانی گنج را خواهد داد[۱۰] ولی بمحض اینکه انگشت را تکان بدهند کابوس مرتفع میشود یعنی بختک فرار میکند.

غول بیابانی - دیوی است که از آبادی در کوهها و بیابانها زندگی میکند و بهر شکلی که بخواهد در میآید و مردم را از راه در میبرد. کسیکه در بیابان تنها بخوابد کف پای او را آنقدر میلیسد و خونش را میخورد تا بمیرد.

ذکر بعضی شیاطین - و مشهور ترین ایشان غول است و گویند کسی که سفر کند و شبها در بیابان تنها باشد متعرض او شود و خواهد که او را هلاک کند و گویند که چون شیاطین استراق سمع کنند باریتعالی ایشان را دفع کند بشهب، بعضی بسوزند و بعضی بدریا افتند و نهنگی شوند و بعضی به بیابانها غول شوند …



و کسانی که غول دیده‌اند از سر تا ناف بر شکل انسان و از ناف تا آخر شکل اسب و سمهای او چون سم خر و بعضی از صحابهٔ رسول گفت که غول را دیدم در سفره شام و در اخبار وراد است و مشهور است و او دیویست بر شکل زنان و در بیشه ها از آن بسیار باشد و اگر بر کسی ظفر باید با او بازی کند چنانکه گربه با موش و اگر کسی را بیند که صورت خوب دارد بر وی مفتون شود و او را زحمت دهد[۱۱].»

دوالپا - دوال پا پیر مردی است که دم جاده نشسته گریه میکند و هر رهگذری که میرسد باو التماس کرده میگوید مرا کول بگیر از روی نهر آب رد کن. هر کس او را کول بکند یکمرتبه سه ذرع پا مثل مار از شکمش در آمده دور آنکس می‌پیچد و با دستهایش محکم او را گرفته فرمان میدهد: کار بکن بده بمن. برای اینکه از شر او آسوده بشوند باید او را مست کرد[۱۲].

«در کتاب عجایب البحار نقل از یعقوب بن اسحق کرده که در جزیرهٔ سگساران میرفتم درختان بسیار دیدم نزدیک رفتم در زیر آن درختها مردمی را دیدم نشسته بصورت خوب نزدیک ایشان نشستم و زبان یکدیگر نمیدانستیم یکی از ایشان دست بر گردن من نهاده تا مرا خبر بود بر گردن من نشسته بود و پایها بر من پیچیده و مرا برانگیخت و من قصد کردم او را از گردن بیندازم روی مرا بناخن بخراشید گفت او را میگردانیدم و ثمرهٔ آن درختها میچیدم و میخوردم و آنهم چیزی از ثمرهٔ درختها میخورد و با اصحاب خود می‌انداخت تا ایشان میخوردند و او را بزیر درختها گردانیدم چوبی از شاخ درخت در چشم او بگرفت و کور کرد قدری انگور بگرفتم و سنگی یافتم در او حفره بود در آنجا عصیر کردم پس بدو اشارت کردم که بخور آنرا بیاشامید و مست شد و پایهایش سست شد بینداختمش و از آنجا نجات یافتم»[۱۳].

هاروت و ماروت -[۱۴] « … چنین روایت کنند از رسول خدا که ملائکه عصیان بنی آدم مشاهده کردند و گفتند: ما اقل معرفة هولاءِ بعظمة‌الله باریتعالی گفت: اگر شما در این حالت باشید که ایشان هستند معصیت کنید. ایشان گفتند: کیف هذا و نحن نسبح بحمدک. باریتعالی فرمود که دو ملک اختیار کنید ایشان را بزمین بفرستاد و شهوت بنی آدم در ایشان آفرید و معصیت از ایشان ظاهر شد. پس ایشان را مخیر گردانید میان عذاب دنیا و آخرت یکی با آن دگر نظر کرد و گفت: چه میگوئی؟ او گفت عذاب دنیا منقطع شود و عذاب آخرت نه، پس عذاب دنیا اختیار کردند و در روایت دیگر آمده است از ابن عباس که هاروت و ماروت هر دو مسلسل و معکوس آویخته اند در چاهی بزمین بابل تا روز قیامت و در روایت دیگر آمده است که باریتعالی ایشانرا گفت: انی ارسل بکما رسولان الی الناس و لیس منی. ایشان را بزمین فرستاد و گفت که احتراز کنید از شرک و قتل و سرقت و زنا. کعب الاخبار گوید که یک روز بر ایشان نگذشته بود که هر چهار معصیت از ایشان صادر شد.

خر دجال - دجال پالانی دارد که هرشب میدوزد و صبح پاره میشود روزی که دنیا آخر میشود خر دجال از چاهی که در اصفهان است بیرون میآید هر مویش یک جور ساز میزند، از گوشش نان یوخه میریزد و بجای پشگل خرما میاندازد هر کس بدنبال او برود به دوزخ خواهد رفت[۱۵].



و از همهٔ الاغها بدتر خر دجالست که آن ملعون روز خروجش بر آن خر سوار میشود. رنگ آن خر سرخ است چهار دست و پایش ازرق است سر و کله او بقدر کوه بزرگی میباشد پشت او موافق سر اوست. گامی که بر میدارد نزدیک شش فرسخ راه طی میکند. این روایت زبدة المعارف بود. از موی حمار صدای ساز بگوش های مردم میرسد، سرگین که می اندازد انجیر و خرما بنظر میاید، قد خود دجال بیست ذرعست، در فرق سر دو چشم دارد و شکاف چشمها بطول و درازی اتفاق افتاده، یک چشم او کور است صورت دراز و آبله بر صورت دارد..[۱۶]»

نسناس - دیوهائی هستند بشکل آدمیزاد که نصف تنه از طول بدن دارند و بر یک پای جست میزنند و زبانشان زبان عربی است[۱۷].

«نسناس در نواحی عدن و عمان بسیار است و آن جانوری است مانند نصف انسان که یک دست و یک پا و یک چشم دارد و دست او بر سینهٔ او باشد و زبان عربی تکلم کند و مردم آنجا او را صید کرده میخورند[۱۸] مؤید این سخن است آنچه امام علامهٔ محقق زکریا بن محمد بن محمود قزوینی در آثار البلاد در خصوص نسناس ذکر میکند و آن از اینقرار است: شحر ناحیه‌ایست میان عدن و عمان بر ساحل دریا که عنبر شحری بدانجا منسوب است زیرا که این جنس در سواحل آنجا پیدا میشود و در آنجا جنگلهای زیادی است که در آن نسناس موجود است از یکی اعراب حکایت کرد و گفت به شحر وارد شدم و پیش یکی از بزرگان آنجا منزل نمودم پس در بارهٔ نسناس از او پرسیدم گفت ما او را صید کرده میخوریم و او حیوانیست مانند نیمه تن انسان و یک دست و یک پا دارد و همچنین تمام اعضای دیگرش نصفه است. گفتم من میل دارم او را ببینم. بغلامان خود گفت یک نسناس برای ما شکار کنید. چون فردا شد یکی را آوردند که صورتش مثل صورت انسان بود جز آنکه نیم صورت داشت و یک دست بر سینه‌اش داشت و همچنین یک پا. چون مرا دید گفت: «انا بالله و بک» یعنی پناه من بخداست و بتو. پس گفتم او را رها کنید. گفتند هان بحرف او غره مشو که او غذای ماست ولی من دست برنداشتم و اصرار کردم تا او را رها کردند پس مثل باد گریخت و در رفت. چون مردی که من پیش او مهمان بودم باز آمد بغلامان خود گفت: مگر من بشما نگفتم که چیزی برای ما صید کنید؟ گفتند صید کردیم ولی مهمان تو او را رها کرد. پس خندید و گفت: والله که ترا گول زده است. و بغلامان خود حکم کرد که روز بعد بشکار بروند و با سگها رفتند و من هم با آنها بودم تا در آخر شب بجنگلی رسیدیم بناگاه دیدم یکی بعربی میگوید: ای ابو مجمر صبح درخشید و شب سپری شد بشتاب به پناهگاه. یکی دیگر جواب داد: بخور و باک مدار. پس غلامان سگها را پی آنها انداختند و دیدم ابو مجمر را که دو سگ بدو آویخته‌اند ... ولی آن دو سگ او را گرفتند و چون میزبان بر حسب عادت خود حاضر شد ابو مجمر را بریان شده آوردند. و نیز ابن الکیس النمری روایت کرده گفت که ما در قافله‌ای بودیم و راه را گم کردیم در جنگلی افتادیم بر کنار دریا که اول و آخرش پیدا نبود بناگاه یک پیر مرد بلند بالائی را دیدم مانند درخت خرما که نصف سر و تن و یک چشم و یک پا داشت و مثل اسب میدوید و شعر عربی می‌خواند[۱۹].

یأجوج و مأجوج - مردمی هستند که قد کوتاه و گوش بزرگی مانند گوش فیل دارند که بزمین میکشند. این نژاد اسباب اغتشاش دنیا شد، اسکندر ذوالقرنین سد محکمی جلو آنها بست تا نتوانند خارج بشوند. این سد از هفت جوش است. عرض دیوار هفت هزار سال راه است و کار یأجوج و مأجوج از سر شب تا صبح اینست که دیوار آن سد را میلیسند دم صبح این دیوار کلفت بنازکی مو میشود ولی در همانوقت خوابشان می‌گیرد و دوباره دیوار عرضش بهمان کلفتی اولش می‌شود[۲۰].

«یأجوج و مأجوج و ایشان قومی‌اند که عدد ایشان جز خداوند نداند و قامت ایشان بقدر قامت مردم بوده ایشان را اذناب و مخالف بود همچون سباع یکی از ایشان بسیاری بزاید و معاش ایشان چیزها باشد که از دریا بکنار افتد... دیگر منسک و ایشان قومی‌اند در جهت مغرب بقرب یأجوج و مأجوج و گوش ایشان چون گوش فیل بود، هر گوشی چون گلیمی یکی فرش سازند و دیگری لحاف.»[۲۱]

جابلقا و جابلسا ـ «چنین روایت است که خدا دو شهرستان آفریده یکی بمشرق و یکی بمغرب و آنکه بمشرقست جابلقا و آنکه بمغربست جابلسا[۲۲] و در هر شهرستان دوازده هزار در است، از دری تا در دیگر یک فرسنگ است. در آن شهرستان چندان خلق‌اند که هر دری را ده هزار کس پاسبان بوده و نیز هرگز نوبت بدیشان نرسد و اگر چندین خلق بمشرق و مغرب نبودندی هر شبی که آفتاب بدان چشمه فرو شدی و بامداد که برآمدی همه خلق عالم بشنیدندی ولیکن از بانگ و غلغله آن شهرستان بانگ بر آمدن نشنوند و آن خلایق همه مؤمن‌اند و آنها که در شهرستان مشرقند از بقیت قوم عادند که بر هود پیغمبر گرویده بودند و آنانکه بمغربند از قوم ثمودند که بصالح گرویده بودند و در پس آن شهرستان سه امت است یکی را منسک خوانند و و یکی را تافیل و سیم را تاریس و پس از ایشان یأجوج و مأجوج در شب معراج ایمان نیاوردند ولی ساکنین جابلقا و جابلسا ایمان آوردند. سه قوم دیگر نیز که پشت جابلقا و جابلسا سکنی دارند کافر ماندند».[۲۳]

مطابق «سودگرنسک» کیکاوس هفت مکان ساخت[۲۴] یکی از طلا دو تا از نقره دو تا از پولاد و دو تا از بلور و در این دژ دیوان مازندران را حبس کرد تا باین وسیله از شرارت آنها جلوگیری بنماید. این هفت کوشک افسون شده بوده‌اند زیرا هر کس که پیر و ناتوان میشده و نزدیک بمرگ بوده هرگاه او را دور این دژها میگردانیدند دوباره نیروی نخست را بدست میآورده و جوان پانزده ساله میشده. در بوندهشن ایرانی چاپ انگلساریا ص ۲۱۰ مینویسد که مکان کیکاوس تشکیل یافته بود از یک کوشک طلائی که نشیمنگاه خودش بوده و دو خانهٔ بلورین که برای اسبهایش بوده و دو تا از پولاد که برای گله و رمه‌اش بوده است. در همانجا میگوید:

«اوش هرومزک و خانیک انوشک اگرازش تازذکی زرمان ترویند کو که زرمان مرد پذین در اندر شوذ اپرناک پانزده سالک بذان در بیرون آید و مرگی ازو بزد.» یعنی: و از آن هر چه چشیده شود و نیز (کسیکه از آن چشمه بچشد) چشمه بی مرگ کند. اگر از آن بگذرد کسیکه سال او را ناتوان کرده یعنی که مرد سالخورده ازین در داخل شود جوان پانزده ساله از آن در بیرون آید و مرگ از و بگریزد.»[۲۵]

گنگ دز - در روایات پهلوی در بوند هشن و در یشتها (۵۱-۵۴) آمده که این قلعه در شمال و در میان کوه ها واقع شده و رودخانه «چهرمیان» از آنجا میگذرد و خورشید چهر یکی از پسران زرتشت در آنجا منزل دارد. این قلعه همیشه بهار روی سر دیوان ساخته شده ولی کیخسرو آنرا بر زمین استوار کرد و در آنجا هفت دیوار ساخت، یکی از طلا یکی از نقره، پولاد، برنج، آهن و بلور و سنگهای گرانبها و در آنجا جاده‌هائی دارد که هفتصد فرسنگ درازی آنست و پانزده دروازه بطوری که اگر بخواهند از دری بدر دیگر بروند در ماه بهار ۲۲ روز راه است.

در روایات هفت دیوار را با تغییر کمی نوشته: یکی از سنگ یکی از پولاد، یاقوت و غیره در قلعه ۱۴ کوه است که هفت رودخانه از آن میگذرد و زمین آن بقدری حاصلخیز است که هرگاه خری آنجا بشاشد در همان شب سبزه به بلندی آدم سبز میشود. هر کدام ازین پانزده در به بلندی پنجاه مرد است و مسافت این درها بهم هفتصد فرسنگ میباشد. سیاوش گنگ دژ را روی «کامار» بیادگار کیانیان ساخت کیخسرو آنرا در تحت تصرف خودش در آورد و آن پادشاه پشتوتن و بی‌مرگ شد و پیری و رنجوری از او زدوده گشت. مردمان گنگ‌دژ خوشبخت زندگی میکنند، پارسا و پرهیزکارند و به ایرانشهر بر نمیگردند مگر زمانیکه پشوتن آنها را راهنمائی بکند و برضد دشمنان ایرانشهر برانگیزد و باین وسیله در روز رستخیز کمک بزرگی در پیروزی و غلبه هرمزد و امشاسپندان بر دیوان خواهند شد.»[۲۶]

چنین بدست میآید که گنگ‌دز قرینهٔ قلعهٔ کیکاوس در کوه البرز است و کوه البرز همان کوه قافست که در افسانه‌ها و قصه‌ها شهرت تام دارد.

کوه قاف ـ «کوه قاف زمرد است در (میان) دنیاست و دنیا دو دشت است و یک کوه طرف یمین کوه دشت افرتپان سیاهان که دشت گرمسیر میباشد طرف یسار این کوه دشت سردسیر ترکان تنگ‌چشم مردم‌خوار میباشد وسط این کوه محل پریان است.»[۲۷]

در عرائس المجالس ص ۷–۸ آمده: خدای تعالی کوهی عظیم از زبرجدی سبز آفرید که سبزی آسمان از آن است آن راکوه قاف میگویند، پس بآن تمام آنرا (یعنی تمام زمین را) احاطه نمود و این آنست که خدا به آن قسم خورده گفت: ق والقرآن المجید. و در قصص الانبیاء (ص ۵) گفته شده است که روزی عبداللّٰه ابن سلام از حضرت محمد پرسید: فراز زمین از چیست؟ گفت از کوه قاف. گفت: کوه قاف از چیست؟ گفت: از زمرد سبز و سبزی آسمان از آنست. گفت: بالای کوه قاف چه مقدار است؟ گفت: پانصد ساله راه است. گفت: گرداگرد وی چند است؟ گفت: دو هزار ساله راه است انتهی.»[۲۸]

اژدها ـ گنج قارون که هفت خم خسروی بوده[۲۹] بزمین فرو رفت و پاسبان آن اژدهائی است که روی آن خوابیده است.

«اژدها جانوری عظیم‌خلقت هایل‌منظر و فراخ‌دهان بسیاردندان و روشن‌چشم، درازبالاست و در اوایل مار بوده و بمرور ایام اژدها شده و شکل گردانیده و درین معنی گفته‌اند: که اژدها شود از روزگار یابد مار. صاحب عجایب‌المخلوقات گوید که چون مار را درازی به سی گز و عمر بصد سال رسد آنرا اژدها خوانند و بتدریج بزرگ میشود تا چنان گردد که بر خشکی حیوانات ازو ستوه شوند حقتعالی او را به دریا افکند و هیکلش در بحر بزرگ میشود چنانکه بالایش بده هزار گز رسد مانند ماهی برآرد و حرکتش سبب موج دریا شود و چون ضررش در بحر نیز شایع گردد حقتعالی او را بدیار یأجوج و مأجوج افکند تا خورش ایشان شود. حسن سیرت قوم یأجوج و مأجوج را از اینجا باید قیاس کرد که چون اجزای وجود ایشان از گوشت حیوانی چنین سلیم بود لاجرم چنان نیکو سیرت باشند. خوردن دل اژدها دلیری فزاید و حیوانات مسحر اکل او شوند پوستش بر عاشق بندند عشقش زایل شود. سرش هرجا دفن کنند در حال آن موضع نیکو شود.[۳۰]»

«اژدها مار بزرگ و لقب ضحاک است. مؤلف گوید ضحاک را اژدها می‌گفته‌اند. نوشته‌اند به بابل پرورش یافته و جادوئی آموخته روی خود را بر صورت اژدهائی بر پدر مینمود پدر او از علم جادوئی ممانعت کرده دیوی که معلم او بوده گفت اگر خواهی ترا جادوئی آموزم پدر را بکش وی پدر خود را کشته و بسیار خونها بناحق ریخته و او را اژدها میخوانده‌اند پس عربان ازدهاق خواندند و معرب کردند ضحاک شد[۳۱]».

ققنس ـ «معروفست بزمین هند میباشد منقار دراز دارد و در او سوراخهائی بسیار است و از هر یکی آوازی دیگر بیرون میآید. چون در صفیر آید از خوشی آوازش هیچ جانور نتواند گذشت و او را توالد نیست و ایشان نر و ماده میباشند بوقت رحیل بالهای بیشمار بهم زنند از صدمهٔ بالهایشان آتش در افتد و مشتعل شود و هر دو سوخته گردند و باران در خاکستر افتد و کرم پیدا شود و از آن خاکستر میخورد تا بزرگ شود و ققنس دیگر گردد ساز ارغنون را از آواز آن مرغ اخراج کرده‌اند[۳۲].»



«ققنس مرغی است در بلاد هندوستان هیزم بسیار از برای آشیانه گرد کند و منقار بر منقار ماده ساید از آن آتش افروخته شود و هر دو بسوزند آنگاه باران بر خاکستر ایشان بارد باز هر دو پدید آیند و جناح از خاکستر برافشانند»[۳۳].

« .. و گویند آن فرشته که گردون آفتاب کشد بصورت اسپست آلوس نام[۳۴] اما آلوس آن اسپست که گویند آسمان کشد و گویند دور بین بود و از دور جایی بانگ سم اسبان شنود و بسختی شکیبا بود ولیکن بسردسیر طاقت ندارد و بداشتن خجسته بود ولیکن نازک بود.»

سمندر ـ «جانوری معروف است که در آتش نسوزد و بعضی گفته‌اند که در آتش متکون میشود و چون بیرون آید بمیرد و بعضی آنرا بترکیب موش دانسته‌اند و بعضی طایر پنداشته‌اند و آنرا سامندر نیز گویند... در تحفه گفته که جانوری است شبیه بمار و دست و پا دارد اما دستهای کوتاه و بطی‌الحرکه است و ابلق از زردی و سیاهی و دنبالش کوتاه و تجربه کرده‌اند که پوست آن در آتش نسوزد و آتش در خود آن تأثیر نمیکند و اگر او را در تنور افروخته اندازند آتش تنور را افسرده کند و یک مثقال آن از سموم قتاله است. بغایت گرم و خشک و مقرح جلد او متعفن و یا زهر آن تخم سنگ‌پشت است و آن را بترکی (ایلان اغوویرن) گویند و نام یونانی آن سالا ماندرا[۳۵] است و اینکه در پارسی مشهور شده مخفف آن اسم است[۳۶].

عوج بن عنق ـ بقدری بلند بوده که ماهی را از دریا در میآورده و جلو خورشید برشته میکرده و میخورده. یکروز منیت کرد بخودش بالید و گفت: مخلوقی بلندتر از من نیست. هنگام شکارش که رسید دست کرد در دریا کمر ماهی را گرفت بیرون کشید و برد جلو خورشید وقتیکه نگاه کرد دید سر و دم ماهی در دریاست ترسید و ماهی را ول کرد[۳۷].

سیمرغ ـ «در عجایب المخلوقات آمده (سیمرغ) مرغی قوی‌هیکل است چنانکه فیل را به آسانی در رباید و آنرا پادشاه مرغان گفته‌اند از جهت آنکه صید کند بقدر کفاف خود و باقی به حیوانات گذارد و باز سر نیم‌خوردهٔ خود نرود و این صفت پادشاهان است و آنرا یکهزار و هفتصد سال عمر گفته‌اند و بعد از سیصد سال خایه نهد و در بیست و پنج سال بچه از خایه بیرون آید و در تفسیر کلینی آمده که عنقا در اول بمیان مردم بودی و بخلایق ایذا رسانیدی تا در زمان حنطله پیغمبر عروسی را با حلی و حلال در ربود پیغمبر در حق او این دعا کرد: الهم خذها و اقطع نسلها و تسلط علیها افة. حقتعالی آتشی بفرستاد تا آنرا بسوخت و از او جز نام نماند...»[۳۸]

پس از این مقدمه مؤلف نزهة القلوب یکرشته اطلاعات عجیب و غریب و ساختگی از سمیرغ میدهد که قابل ذکر نمی‌باشد ولی آنچه که در میان عوام شهرت دارد، در افسانه های ایرانی دو سیمرغ میباشد: یکی آموزگار و نگهبان رستم و دیگری مرغ بزرگی که اسفندیار او را کشت. مطابق شاهنامه سیمرغ نخستین، روی کوه البرز (کوه قاف) دور از مردم آشیانه داشته و با مردم آمیزش نمیکرده و در هنگام پروازش هوا تیره و تار میشده. زال که بدنیا آمد پدرش سام فرمان داد تااو را سر راه گذاشتند، سیمرغ زال را به آشیان خود برد، پرورانید و تربیت کرد چون سیمرغ دارای قوهٔ نطق بود به‌زال حرف زدن را آموخت و بعدها که زال را به پدرش رد کرد در موقعی که از او جدا شد یک چنگه از پرهای خودش بزال داد تا هر وقت محتاج کمک سیمرغ باشد و یا در امری در ماند از آن پرها آتش بزند[۳۹] یکبار در هنگام زادن رستم نامی و بار دیگر در هنگام جنگ رستم و اسفندیار روئین‌تن بوسیلهٔ سوزاندن پر سیمرغ او را حاضر کردند و هر دو دفعه سیمرغ از مشورت و کمک خودش دریغ نکرد. در مقابل این سیمرغ نیکوکار که شاه مرغان است[۴۰] یک سیمرغ اهریمنی هم وجود دارد که اسفندیار در یکی از هفتخوان خودش او را به نیرنگ کشت چنانکه شرح آن در شاهنامه مفصلا نوشته شده است[۴۱].





↑ بعقیدهٔ یونانیان زمین روی دوش اطلسی Atlar است. در افسانه های آریائی کار نمایندهٔ قوت و نیرو است و مقدس شمرده میشود.

↑ مجمع‌النورین ص ۲۵۰.

↑ مجموعهٔ ستاره‌های کوچکی که مانند خط کاه پاشیده میباشد و باسم کهکشان معروف است بر طبق افسانه یونانی Galaxie راهی است که از آنجا به کوشک ژوپیتر میروند. مردمان سیام کهکشان را «جادهٔ فیل سفید» میدانند، اسپانیولی‌ها «جادهٔ سانتیاگو» و ترکها معتقدند که «راه زوار» است.

↑ عکس کوه قافست که آن هفت قله است هر قله از یکی از جواهرات برنگ آنهاست. پس اگر سرخی این قوس غالب باشد دال بر قتل و جنگ کند و اگر سبزی غالب باشد به ارزانی و اگر زردی بیماری حکم کند» جنات الخلود.

↑ ابونواس شاعر عربی زبان ایرانی را که این عقیده را مسخره میکرده‌است عرب ها تکفیر کردند چون در هنگام شراب نوشیدن ساغر خود را زیر باران نگهمیداشته و میگفته که میخواهم ملائکه بشراب من داخل شود.

↑ سه مکتوب یا صد خطابهٔ میرزا آقاخان کرمانی.

↑ در ترانهٔ عامیانه صفت خانم بخورشید داده شده.

خورشید «خانم» آفتو کن.اوسانه ص ۳ چاپ نخست

↑

همیدون مادرم را مژدگان خواه که رسته شد ز دست اژدها ماه

ویس و رامین





بروی بچهٔ مسگر نشسته گرد زغالی صدای مس بغللک میرود که ماه گرفته

فتحعلی شاه





↑ اشاره به افسانه رفتن اسکندر بظلمات و آوردن آب حیوان.

↑ اصطلاح: دماغش را بگیری جانش در میرود.

↑ عجایب المخلوقات ص ۷۶.

↑ بقصه سفرهای سندباد بحری در کتاب الف لیله و لیله رجوع شود.

↑ عجایب المخلوقات.

↑ «هاروت و ماروت اسامی دو بت قدیمی است که در قدیم الایام اهل ارمنستان آنها را پرستش مینمودند زیرا در تصنیفات مورخین ذکر این دو معبود یافت میشود که بتلفظ ارمنی هوروت و موروت نامیده‌اند چونکه یکی از مصنفین ارمنی چنین نوشته است»:

البته هوروت و موروت دلاوران اغری طاغ و آمینابیغ و شاید الههٔ دیگر نیز که هنوز بر ما معلوم نیست مددکاران اسپاندارامیت خدای ماده میبودند -آنها معاونان برومندی و موجدان محسنیه زمین بودند.» و در بیابان این فقره باید معلوم گردد که اسپاندارمیت آن خدای ماده بوده که در ایام قدیم در ایران نیز پرستیده میشد زیرا زرتشتیان او را روان زمین می‌انگاشتند و گمان میبردند که او جمیع محصولات نیکو را از خاک میرویاند- و اهل ارمستان آمینابیغ را خدای تاکستانها میگفتند و هوروت و موروت را مدد کاران روان زمین مینامیدند زیرا که آنها را ارواحی می‌پنداشتند که بر بادها مطلعند و بادها را مجبور میسازند که ابرهای آورنده باران را فراهم آورده و بر سر آن کوه بلند که اغری طاغ میگویند زده بر زمین باراند … در کتب قدیمه اهل هنود نیز مرت‌ها اکثر اوقات مذکورند و هنود آنها را خدایان طوفانها و باد های شدید می‌انگاشتند..» بنابیع‌الاسلام ص ۸۶-۸۷-۸۸.

↑ در میدان کهنهٔ اصفهان چاهی در دکان عطاری وجود دارد که معروف به چاه دجال است.

↑ مجمع‌النورین ص۲۱۹.

↑ در قصه‌های عامیانه نیم سوار و در کتاب بوند هشن نیز اشاره به نیم‌آدم شده است.

↑ غیاث اللغات.

↑ اقتباس از مجلهٔ کاوه شمارهٔ ۴ و ۵ سال اول دورهٔ جدید ص ۶.

↑ بقول حمزه اصفهانی اسفندیار دیواری جلو ترکها کشید.

↑ عجایب المخلوقات.

↑ سخن کز روی دین گوئی چه سریانی

مکان کز بهر حق جوئی چه جابلقا چه جابلسا

سنائی

↑ تاریخ طبری.

↑ عدد هفت دارای خاصیت و اعتبار مخصوص است و در همهٔ افسانه ها و قصه های قدیمی به آن بر میخوریم در قصه‌ها هفت کفش آهنی وهفت عصای آهنی، هفت آسمان، هفت روز هفته، هفت رنگ، هفت گنبد بهرام، هفت‌خوان رستم، هفت‌سین، هفت دختران، هفت اختران، هفت کشور و غیره.

↑ بی‌شباهت به افسانهٔ ظلمات و آب حیات اسکندر نیست.

↑ Christensen-Les Kayanides

↑ از نسخه خطی سلامان و ابسال.

↑ ینابیع الاسلام ص ۱۱۱.

↑ قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت. سعدی

↑ نزهة القلوب ص ۱۴۶.

↑ فرهنگ انجمن‌آرا.

↑ نزهة القلوب. این افسانه از افسانه یونانی مربوط بمرغ فنیکس Phénix گرفته شده و لفظ قفنس هم مأخوذ از فنیکس است.

↑ عجایب المخلوقات.

↑ نوروز نامه ص ۵۱.

↑ Salamandra.

↑ فرهنگ انجمن آرا.

↑ و نیز رجوع شود به عجایب المخلوقات.

↑ نزهةالقلوب.

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا.

عبدالواسع جبلی





↑

بر آتش بیفکن یکی پر من ببینی هم اندر زمان فر من.

فردوسی





↑ شاهنامه چاپ فولرس ص ۱۳۳-۱۳۹-۱۹۱-۲۲۲.

↑ همان کتاب ص ۱۵۹۷.





* * *





گوناگون[۱]



بچه که تازه بدنیا میآید در هنگام گرفتن ناخن‌های او یا باید پول در کفش بگذارند که متمول بشود و یا قلم بدستش بدهند که صاحب قلم گردد.

اگر زن آبستن مرده به بیند چشم بچه‌اش شور میشود.

اگر زن آبستن را در موقع وضع حمل تا ده روز تنها بگذارند جن زده یا دعائی میشود.

اگر بچه ناخوش بشود و بهیچ داروئی معالجه نشود آنوقت تشخیص میدهند که بچه جن زده یا دعائی است و باید او را پیش دعا نویس برند تا برایش عزایم بخواند.

هر گاه زنی که وضع حمل کرده داخل حمام شود و زن زاج دیگری نیز در همان موقع داخل حمام شود هر کدام دیرتر از حمام خارج شوند خود و بچه‌اش ناخوش خواهند شد مگر اینکه او هم همان زن را در موقع دیگر غافل گیر کرده از او زودتر از حمام خارج شود.



شیر زن بچه‌دار را اگر در جای کثیف بریزند شیرش خشک میشود. پس باید آنرا در آب روان و یا در گوشهٔ سایه که آفتاب نمیگیرد بریزند.

ناف بچهٔ تازه بدنیا آمده را در سوراخ موش بگذارند آن بچه موذی خواهد شد.

اگر کسی بخواهد بچه‌اش پا بگیرد و نمیرد یکدست جامه از بچه زنی که چندین بچه زائیده و هیچیک نمرده‌اند بگیرد و به بچه‌اش بپوشاند آن کودک بزرگ میشود و نمیمیرد.

اگر کسی خرده‌های نان میان کوچه را جمع کند بچه‌اش نمیمیرد.

اگر بچه را در طاقچه بگذارند عمرش کوتاه میشود و یا لاجون و لاغر میماند.

پشت گردن بچه را نباید بوسید چونکه بداخلاق و لجباز میشود.

اگر یکدست بچه را ماچ بکنند دست دیگرش را نیز باید ببوسند وگرنه بچه ناخوش میشود.

وقتیکه بچه بخودش می‌پیچد باید گیاهی که به پیچک معروف است دنبالش کنند.

گهواره خالی را اگر تکان بدهند گوش بچه درد میگیرد.

شیر پستان خود بچه را بخودش بدهند خوش آواز میشود.

هنگامیکه بچه زیر پستان غرغر میکند و شیر میخورد می‌گویند: «ممه لال است» زیرا اگر نگویند بچه ناخوش میشود.



بچه که بالا پائین بشود (شکم‌روش پیدا کند و قی بکند) عود و سلیم نر و ماده را بهم می بندند و روی بام سوت میکنند.

هر کس مهرهٔ مار همراه داشته باشد نباید بالای سر بچه چلگی برود زیرا که بیوقتی میشود[۲].

بچه که چیز از پدر و مادرش بدزدد خدا خنده‌اش میگیرد.

دایه عام که پستان دهن بچهٔ سید بگذارد پستان او به آتش جهنم نمیسوزد.

بچه‌ای که سر هفت ماه بدنیا بیاید در هر کاری شتاب زده است و عجله میکند[۳].

اسم بچه را که بخواهند عوض بکنند آش میپزند و دسته‌ای را دعوت میکنند و بعد اسم او را عوض میکنند.

اگر بچه‌ای که بدنیا میآید بدحال باشد جفت او را روی آتش می‌اندازند بچه بحال میآید.

دندونی ـ وقتیکه دندان بچه تاول میکند برای او برسم خیرات «دندانی» درست میکنند باین ترتیب که از بنشنها عدس، نخود، گندم پوست‌کنده، ماش، لوبیا قرمز و لوبیا چشم بلبلی را از هرکدام چهل دانه میشمارند و علاوه بر آن هر مقدار دیگر که بقدر وسع پزنده باشد توی دیگ میریزند و با کمی آب آنرا میجوشانند و مثل پلو دم میکنند گاهی روغن و پیاز داغ هم به‌آن اضافه میکنند (همهٔ اینها را خود پدر و مادر بچه میدهند و مثل آش نذری نیست که برایش گدائی بکنند) و از آن جلو کبوتر امامزاده هم میریزند[۴].

بعد از آنکه پوست ختنه را جدا کردند آنرا نخ میکشند و بگردن بچه می آویزند و پس از هفت روز آنرا جلو خروس می‌اندازند.

عیادت زن در موقع وضع حمل تا ده روز خوب نیست مگر اینکه چادر یا چادر نماز روی دوشش بیندازند یا اینکه بچه را به اطاق دیگر ببرند.

اگر کسی چشم بشود «زمه» زاج سفید را بدور سرش میگردانند و دعای مخصوصی بخوانند آنوقت آنرا روی آتش می‌اندازند اگر بشکل چشم بشود او را چشم کرده‌اند و خوب میشود و اگر بشکل نامنظمی باشد جن‌زده شده و اگر بشکل چهارپایه‌ای بشود میگویند میمیرد و این تابوت اوست بعد زمه را آب میکنند و پیشانی و کف دست و کف پا و سینهٔ او را خال میکنند و سپس آب را در کاسه‌ای ریخته یکی آنرا میبرد سر کوچه میریزد برمیگردد و سلام میکند یکی از اهل خانه میپرسد از کجا میآئی؟ میگوید: از خانهٔ دشمن، میپرسد: چه میکرد؟ جواب میدهد: جان میکند. میگوید: الهی جانش برآید!

در موقع مسافرت اگر سید باریک سیاهی با مسافر مصادف شود سفر او خوب نیست و بر عکس مصادف شدن با قرشمال برایش میمنت دارد.

وقتیکه مسافر بساعت خوب حرکت میکند اگر دوباره برگردد خوب نیست و باصطلاح اهالی دهات خراسان چپیک میشود و چپیک شدن خوب نیست.

وقتی که مسافر حرکت میکند اگر پشت سر او آب و جو بریزند زود برمیگردد.

اگر یکی از اهل خانه در سفر باشد و یک قسم کلاغ که در خراسان معروف به «کلنجدک» است بالای آن خانه صدا کند خبر خوش از مسافر میآید[۵].

هرگاه باران نیاید در دهات خراسان بچه‌ها دسته راه می‌اندازند و کلهٔ خری را بسر چوبی قرار داده دم خانه‌ها میبرند و میگویند: «کله‌خر هیزم بخر» و بدین طریق مقدار زیادی هیزم جمع میکنند و در سر کوهی کله خر را آتش میزنند تا باران بیاید.

در خراسان هرگاه بخواهند باران نیاید (قرآن را زنجیر میکنند) طلسم مخصوصی را با قرآن و موی سگ و گربه و نان و فضلهٔ انسان در آب میریزند که باران بند بیاید. و اگر طلسم چهل «ص» را بدیوار بچسبانند همین خاصیت را دارد.

در مازندران صبح زود که از خانه بیرون میآیند هرگاه بزن بربخورند بدیمن است.



عیادت ناخوش در شب چهارشنبه و یکشنبه برای مریض آفت است.

هر کس روز شنبه پول بدهد تا آخر هفته پول از جیبش خارج میشود و بر عکس هرگاه روز شنبه پول بگیرد تا آخر هفته پولدار است.

مهمان که شب چهارشنبه وارد میشود نامبارک است، همچنین شب جمعه اگر مهمانی برود بد است چون شب جمعگی خانه را میبرد.

در خراسان شب چهارشنبهٔ آخر صفر باید پلو بپزند و بالای خانه آتش برافروزند و تفنگی خالی بکنند و در کوزه‌ای سپند و نمک و پنبه‌دانه و جو پیشرس (ولگار) و آب کنند و از پشت بام بزمین زنند.

شب ۱۲ شعبان یا اول برات حلوا میپزند و برای آمرزش مردگان بگدا میدهند و شب دوم روغن‌جوش و شب سوم در هر یک از دالانهای اطاق‌ها فتیلهٔ روغنی یا شمع روشن میکنند چون مردگان در آن شب بدیدن خانه‌های خودشان میآیند.

اگر کسی روز عاشورا نان شیرینی بپزد و در مجالس عزا بخواهد بخورد خون خواهد شد.

اگر زنی سه یا چهار مرتبه روز چهارشنبه بحمام برود شوهرش میمیرد.

ناخن گرفتن و رخت‌شوئی در روز چهارشنبه بد است روز جمعه نباید رخت شست چون آبهای روز جمعه همه رو به بهشت میرود و نباید کثیف بشود.

گوشهٔ سفره بنشینند برکت کم میشود.

چراغ را نباید بشکل مثلث گذاشت.

هر کس چهل و یک شنبه پیاز بخورد حاجی میشود.

جمعه نباید پیاز خام خورد چون فرشته نمی‌آید بالای سر آدم.

اگر کسی دیگ یا ظرف سیاهی را از همسایه بعاریه بگیرد و آن را بخواهد شب رد بکند نباید قبول کرد بخصوص که در خانه ناخوش هم داشته باشند. همچنین گرفتن آب و آتش نزدیک غروب از خانه دیگر بد است و نباید گذاشت که این دو آخشیج را که روشنائی خانه است از منزل خارج کنند.[۶]

نمک روی زمین بپاشند دعوا میشود.

اگر نزدیک غروب از بقال بخواهند نمک بخرند باید بگویند: طعام بده و کلمهٔ نمک را بزبان نیاورند والا بقال نمک را نمیدهد.

در شب نباید ایستاده آب خورد.



وقت تحویل دست نباید بقلیان زد.

دست زیر چانه زدن بدبختی می‌آورد. چنباتمه نشستن نکبت میآورد.

کسی که برادرش زنده است نباید چشم گوسفند را بخورد.

کسیکه تا چهل روز گوشت نخورد مسلمان نیست باید بیخ گوشش اذان گفت.

هر کس آب در اجاق (دیگدان) بریزد جن‌زده میشود.

اگر سر جاروب را بسوی آسمان بگیرند دعوا میشود.

مگس سگ روی هر کس بنشیند پولدار میشود.

تار عنکبوت بند ساعت شیطان است.

هر کس پینه دوز (حشره کوچکی که باین نام معروف است و غالباً در میان انگور یاقوتی دیده میشود) بخورد پیشباز گرگ میرود.

اگر در سر سفره نان یا آب بگلوی انسان گیر کند یکی از خویشان او گرسنه است، اگر پاره نانی راست قرار گیرد مهمان می‌آید. اگر ظرفی تکان بخورد یکی از اهل خانواده خیال قهر دارد و بروایت دیگر روح بهشتی در سر سفره حاضر است.

اگر کسی تنها باشد و بترسد چهار مرتبه «واللّٰه خیر حافظاً و هو ارحم‌الراحمین» را بخواند و بدور خودش فوت کند همهٔ بلایا و اجنه از او دور میشوند.

اگر گرد باد سخت بانسان مصادف شود بگویند: «اعوذ باللّٰه من الشیطان الرجیم» فوراً گردباد فروکش میکند.



اگر کسی میان درگاه بایستد و دستهایش را بدو طرف در بگذارد دعوا میشود برای اینکه دعوا نشود باید دستهایش را سه بار بهم بزند.

در موقع الو کردن اگر از میان الو زبانه‌های آتش صدا کند و فرفر نماید میگویند کسی غیبت انسان را میکند.

هنگامیکه ابزار کار گاه «تون» پارچه بافی را بخواهند عوض کنند در صورتیکه هنوز یکی دو گز بیش بافته نشده باشد اگر از اهل خانه آن کرباس یا پارچه را ببرد یا ناخوش میشود و یا میمیرد لذا باید یکنفر بیگانه اینکار را انجام بدهد.

لوله‌های پنبه‌ای (گاله) را که زنها برای ریشتن آماده میکنند باید حتماً تا شب جمعه تمام شود و اگر گاله‌ای بروز شنبه بیفتد برای اهل خانه بداست.

گاو داران شیر یا ماست را به کسیکه بخواهد آن را برای مرهم روی زخم بکار ببرد نمیدهند و میگویند این امر سبب کم شدن شیر گاو میشود.

تابوت مرده را پیش از چال کردن سه بار بزمین میگذارند و برمیدارند برای اینکه او را به گور آشنا بکنند.

در بعضی از دهات خراسان اگر شب جمعه پروانه سفید بدور خانه پرواز کند میگویند روح یکی از خویشان بدیدن آمده است. حرف زخمهای بد که بشود مثل سالک، خنازیر و غیره نباید با انگشت روی تن خودشان نشان بدهند چون ممکن است آن زخم را بگیرند.

برای اینکه در بازی برد بیاید قمار باز ها بدستشان میشاشند.

مادر هر کس سید باشد او را شریف میگویند.

بدانه‌های برنج قسم میخورند و میگویند: بهمین دانه‌های نشمرده قسم.

اسفند در خانه سبز بشود آوارگی میآورد.

اگر آب روی قبر بپاشند روح مرده تازه میشود.

مرده اگر ثوابکار باشد فرشتهٔ نورانی در قبر باو ظاهر می‌شود، دستش را میگیرد و او را میبرد به بهشت[۷] و هر گاه گناهکار باشد با گرز آتشین او را بدوزخ میبرند.

معروفست که خانواده‌ای از ترکهای قجر دارای دم کوتاهی (دمبلیچه) هستند.

هر روز هزار نفر میمیرند و هزار و یکنفر بدنیا می آیند.





چوب خدا صدا ندارد وقتی بزند دوا ندارد.

ستاره سهیل اگر بروی دختر بخورد خوشگل و سرخ و سفید میشود و اگر به میوه بخورد خوش مزه و بی‌مضرت میشود و رنگ میاندازد[۸].

پایان





↑ چون در ضمن چاپ مقداری از جمله ها و موضوعها از قلم افتاد و بعضی دیگر تازه بدست آمد لهذا در زیر این عنوان آنها را ضمیمه میکنیم.

↑ عقیق یمن نیز همین خاصیت را دارد.

↑ اصطلاح: مگر هفت‌ماهه بدنیا آمده‌ای؟

↑ در دهات این خودش غذائی است که آنرا دونی میگویند فقط وقتیکه مخصوص دندان درآوردن بچه درست بکنند این تشریفات را دارد و «دندونی» نامیده میشود.

↑ در مازندران همین عقیده را عده بسیاری در مورد یک نوع زاغ دارند که بمازندرانی «غشنیک» نامیده میشود که همان «خوش و نیک» باید باشد.

↑

نریزد آب شب را ای برادر که رنج و جرم باشد بیحد و مر

نمی‌باید کشیدن آب از چاه بشب گر غرض باشد ای نکوخواه

یکی اهنو بخواند پس کشد آب چراغ آنجا به پیش آرند با تاب

پس آنگه برفشاند یا خورد نیز وگر نبود غرض میکن تو پرهیز …

فرضیات‌نامه داراب پالن ص ۲۰–۱۹





↑ در کتابهای زرتشتی بطرز مفصل و شاعرانه‌ای شرح مرده درستکار و گناهکار را در قبر میدهد که درستکار سفیدهٔ صبح چهارم نسیم خوشبو و ملایمی بمشامش میرسد و دختر دلربای درخشانی باو جلوه میکند. روح مرده با تعجب از او میپرسد که کیست او شرح میدهد که من نتیجه گفتار و کردار و پندار نیک تو هستم و برعکس این برای مرده گناهکار اتفاق می‌افتد (ارداویراژ نامه مینوخرد - دینکرت) آنچه که راجع بمسائل ماوراء طبیعی، زندگی روح پس از مرگ مانند پل صراط (پل چینود) سگی چهار چشم در دوزخ (سگ زرین گوش) و غیره میباشد شباهت غریبی با همین مسائل در نزد زرتشتیان نشان میدهد که بحث آن جداگانه مبحث بی‌اندازه جالب توجهی خواهد بود.

↑

تعلیم معلم بکسی ننگ ندارد سیبی که سهیلش نخورد رنگ ندارد.





* * *







